روزگار و روایت رنج یک زن

فرحت رحمان

من یک نویسنده هستم، یک نویسنده و یک زن. نمی‌دانم کدام یک بیشتر در شکل‌‌دهی هویت من نقش دارد، اما خودم را بیشتر نویسنده‌ای می‌بینم که روایت زنانه از رنج‌های مردم افغانستان دارم؛ روایتی که شاید به فراموشی سپرده و کمتر شنیده شده است. شاید هم کمتر نوشته شده باشد. زن بودن و نویسنده بودن من، با مهاجر و بی‌وطن بودنم ترکیب شده است. می‌توانم بگویم که روایت‌ها و داستان‌های بیشتری برای گفتن دارم، چه از درد‌های زنانی که در جغرافیای افغانستان در یک سکوت محض به سر می‌برند و چه زنانی که در خارج از کشور، رنج مهاجرت و غربت را تحمل می‌کنند. من هر دو نوع تجربه را دارم و از هر تجربه روایتی برای گفتن. اخیراً دو داستان به نشر رسانده و در ایالت واشنگتن امریکا از آن‌ها رونمایی کردم. در ادامه قصد دارم با مروری به مساله‌ «داستان‌خوانی» و «ضرورت خواندن روایت‌های زنان افغانستان» به‌صورت خلاصه به معرفی داستان‌هایی که نوشته‌ام، بپردازم. هدف نویسنده این است که با ارایه‌ تصویری مختصر از داستان‌ها، ضرورت بازخوانی رنج و روایت زنان افغانستان را تبیین کرده و از نویسنده‌گان و منتقدان، درخواست اهتمام در این مورد کند.

می‌توان در یک تقسیم‌بندی کلان، کتاب‌هایم را به دو دسته تقسیم کرد: کتاب‌های داستانی و کتاب‌های غیرداستانی. همان‌طوری که در معتبرترین کتاب‌خانه‌های جهان تقسیم کلان کتاب‌ها به بخش (fiction)  و (non-fiction)  دیده می‌شود، کتاب‌های غیرداستانی می‌تواند شامل کتاب‌های علمی، فلسفی، تاریخی، دینی و… باشد و کتاب‌های داستانی روایت یک داستان است. کتاب‌های غیرداستانی باید دارای یک سلسله ادعاها و دلایل باشند. این کتاب‌ها به‌گونه‌ای است که پس از خواندن آن یک سلسله فکت‌ها و ادعاها برای خواننده حاصل می‌شود و می‌توان آگاهی از فکت‌ها را به‌عنوان هدف مطالعه‌ کتاب‌های غیرداستانی دانست. اما در کتاب‌های داستانی خبری از دلیل و ادعا نیست. در این کتاب‌ها نویسنده در پی اثبات یا نفی کدام مطلب نیست. هیچ خبری از دلیل و مقدمه‌چینی هم نیست. اگر در مواردی دلیلی به چشم بخورد، اغلب در ضمن داستان آورده می‌شود، نه به‌صورت مستقل. حال سوالی که باید به آن پاسخ داد، این است که سود خواندن داستان چیست؟

چرا داستان؟

در این‌جا قصد دارم به نکته‌ دقیقی که مصطفا ملکیان، نویسنده و فیلسوف ایرانی، به آن پرداخته است، اشاره کنم. به باور ملکیان، گاه هدف از مطالعه اضافه شدن دانش است، اضافه شدن فکت‌ها و مساله‌هایی که انسان می‌داند؛ اما گاهی هدف از مطالعه، لزوماً درک یک سلسله حقایق و فکت‌ها نیست، بلکه «درکِ یک تجربه‌ زیسته» است. هدف این است که خواننده یک زنده‌گی جدید را تجربه کند، دردها و رنج‌های دیگران را بهتر بفهمد و از درد و رنج آدمی و از شادی و شور آدمی آگاه شود. این مهم، با خواندن داستان حاصل می‌شود. وقتی داستانی می‌خوانیم، در حقیقت یک دنیای دیگر را تجربه می‌کنیم. به تعبیر دقیق‌تر، یک زنده‌گی دیگر را تجربه می‌کنیم. وقتی داستانی عاشقانه می‌خوانیم، زنده‌گی عاشقانه‌ فردی دیگر را تجربه می‌کنیم. بالایی‌ها و پایینی‌های زنده‌گی‌اش را تجربه می‌کنیم. گاه چنان در داستان غرق می‌شویم که شادی شخصیت داستان، شادی ما می‌‌شود و غم او، غم ما. در مواردی حس هم‌ذات‌پنداری به قدری زیاد می‌شود که به‌کلی فراموش می‌کنیم که آن‌چه می‌خوانیم، یک داستان است و برامده از تصورات و خلاقیت‌های نویسنده. این تجربه‌ها و احساس هم‌ذات‌پنداری، باعث آن می‌شود که خواننده درک بهتری از احساسات خود و اطرافیان داشته باشد؛ درک بهتری از رنج و شادی آدمی داشته باشد و حتا بعد از آن در ارتباطات خود به‌شکل موفق‌تر و بهتر عمل کند. پرواضح است کسی که روایت فقر را خوانده و با یک فقیر هم‌ذات‌پنداری کرده باشد و کسی که روایت یک گرسنه‌ روی سرک را شنیده و با او حس هم‌ذات‌پنداری کرده باشد، دیگر نمی‌تواند به‌ساده‌گی از کنار یک گرسنه بگذرد. این همان فایده‌ مهمی است که از مطالعه‌ رمان حاصل می‌شود.

چرا داستان و روایت زنانه؟

گاه مطالعه یک داستان ابعاد دیگری هم می‌تواند داشته باشد، آن هم روایتگری از یک گروه/طبقه خاص جامعه‌. در این صورت باید به مطالعه‌ چنین داستان‌ها و روایت‌ها اهمیت بیشتری دارد. اگر قرار است صدای گروه/طبقه‌ای را بشنویم و درک کنیم که مورد تبعیض قرار گرفته‌اند، باید ابتدا روایت آنان را بشنویم. به‌صورت مشخص اگر قرار است از حقوق زنان حرف بزنیم یا آن را درک کنیم، ابتدا باید روایت و داستان‌های آنان را بشنویم. قبل از این‌که در مورد حق زن در میراث به نفی و اثبات بپردازیم، بهتر است روایت یک بیوه‌زن را بشنویم که هیچ حقی از میراث نبرده و تمام عمرش را با رنج و کالاشویی سپری کرده است. وقتی قرار است از حق دختر در انتخاب شوهر صحبت کنیم، ابتدا باید به روایت صدها زنی گوش دهیم که یک عمر به سبب ازدواج اجباری با شوهرانی زنده‌گی کرده‌اند که هیچ چیزی جز رنج برای آنان نداشته‌اند. اگر قرار است از حق تحصیل دختران صحبت کنیم، باید به روایت دخترانی گوش دهیم که رفتن به یک صنف درسی تمام آرزوی‌شان در این دنیای بزرگ است. ما نیاز داریم روایت‌هایی را بخوانیم که از زنان باشد و از زنان بگوید؛ نیاز داریم به آن‌ها گوش دهیم.

ما همیشه روایت‌های مردانه خوانده‌ایم. می‌خواهم این مورد را با مثال بگویم. فرض کنیم مردی سی‌ساله در یک انفجار کشته می‌شود. روایت مردانه همان است که در رسانه می‌بینیم یا می‌شنویم؛ جوانی رشید که کشته شده است. عکسی از آن جوان روی قبرش که نشان‌دهنده‌ جوانی و شادابی او است و بیشتر قلب را می‌سوازند، می‌بینیم. هر کس عکس را ببیند، افسوس می‌خورد که چنین جوانی از دست رفته است. اما روایت زنانه کجا است؟ چه کسی عکس همسر این مرد را می‌بیند که قرار است به‌عنوان بیوه‌زن از فردای مرگ شوهرش، با مشکل گرسنه‌گی خود و اولادش مواجه شود؟ عکس آن زن کجا است که قرار است از فردا نگاه‌های سنگین اهالی محل را ببیند که او را به‌عنوان یک بیوه‌زن به هم‌دیگر معرفی می‌کنند؟ روایت زنی که مجبور است یا با مردی دیگر، مطمیناً کهن‌سال و یا میان‌سال ازدواج کند تا از رنج بیوه‌زنی نجات یابد و در یک رنج دیگر فرو افتد؛ روایت آن دختری که فرزند مرد کشته‌شده بود و قرار است به خاطر به دست آوردن نان شب، در سرک‌های کابل گدایی کند و هزار آزار جنسی را در هر روز ببیند. روایت زنانه در این داستان کجا است؟

داستان روزگار و روایت زنانه

گرچند داستان من هم مانند هر اثر انسانی دیگر کاستی‌های خود را دارد و صمیمانه منتظر نقدهای خواننده‌گان هستم، اما تمام تلاش من در این داستان آن بوده تا روایتی زنانه از حوادث روزانه‌ افغانستان در سال‌های اخیر ارایه‌ کنم. این روایت رنج یک زن است که البته از پایان رنج یک مرد شروع می‌شود؛ مردی که کشته می‌شود و درد و رنج او بعد از چند دقیقه تمام می‌شود، اما این مرگ، آغاز رنج خانواده مرد و به‌ویژه دختر او است.

 روایت من از داستان

دختری پنج‌ساله است که پدرش در جنگ کشته می‌شود و مادرش مجبور می‌شود برای بار دوم عروسی کند. بر‌اساس همان سنت‌ها و عنعنه‌های معمول در افغانستان، سرپرستی این دختر با برادر و خواهرش که هر دو کوچک‌ترند، به دوش کاکایش که دارای خانواده‌ای بزرگ است، گذاشته می‌شود. با پیوستن سه کودک یتیم، زنده‌گی کاکای دختر دچار چالش‌ها و رکود اقتصادی می‌شود و او نمی‌تواند از پس مخارج خانواده براید. بالاخره دختری پنج‌ساله که نیاز به آغوش گرم پدر و مادر دارد، به جای فرستادن به کودکستان، سر کار فرستاده می‌شود. این‌جا است که ‌زنده‌گی این دختر پنج‌ساله از دوران کودکی، نوجوانی و جوانی دچار چالش‌های بزرگ می‌شود. کودکی معصوم مجبور می‌شود برای امرار معاش در سرک‌ها گدایی و کار کند و انواع آزار جنسی و لسانی را تحمل کند. کودکی که مجبور می‌شود هر روز شاهد نگاه‌های سنگینی باشد که به او و بدنش دوخته می‌شود و الفاظی که در کوچه و بازار می‌شنود. دختری هفت‌ساله که حالا شاهد آزارهای جنسی شده است و چه بسا که در مواردی حتا منظور جمله‌هایی که برای آزار او گفته می‌شود را درک نمی‌کند. زنده‌گی این کودک همچنان در غم و رنج سپری می‌شود.

روزگار این دختر به جایی می‌رسد که در سن یازده‌ساله‌گی قربانی تجاوز جنسی می‌شود، آن هم در جا و زمانی که اصلاً توقعش را ندارد، آن هم از سوی کسی که هیچ‌وقت نمی‌توانست او را به‌عنوان متجاوز تصور کند. روزگار تلخ دختر چنان می‌گذرد که روزی برای امرار معاش مجبور به تن‌فروشی می‌شود؛ یک رنج مضاعف‌. دختر معصومی که از مکتب ماند، حالا مجبور است برای یافتن نان، روسپی‌گری کند و انواع تحقیرها و توهین‌ها را به جان بخرد. روسپی‌گری‌ او در بدل پول و تن‌‌فروشی‌اش به افراد زورآور و پول‌دار، خواننده را با اوج اختلاف طبقاتی در کابل و ابزار شدن یک زن آشنا می‌سازد.

داستان رنج این دختر به این‌جا ختم نمی‌شود؛ او در ادامه داستان به زندان می‌افتد. پس از یک دادگاه کاملاً مردانه، برای او حکم می‌دهند و او مجبور می‌شود سال‌ها در زندان بماند. داستان ادامه دارد…

امیدوارم این داستان بتواند گوشه‌ای از رنج‌هایی که بر مردم افغانستان و به‌ویژه زنان می‌گذرد را بازتاب دهد؛ رنجی که ادامه داشته و دارد و گویا کسی نیست آن را بشنود. شاید کسی نباشد که روایت کند. در آخر لازم است اضافه کنم که اثر روزگار شامل دو رمان به نام‌های «روزگار و زن همسایه» بود؛ اما نظر به علاقه‌مندی دوستان به رمان زن همسایه و آسانی، رمان «زن همسایه» را از اثر روزگار جدا ساختم و به اثری جداگانه به نام «زن همسایه» مبدل کردم که در آینده نزدیک آن را به معرفی خواهم گرفت.

دکمه بازگشت به بالا