در حویلی شریفه، تلخی و شیرینی زندهگی با هیجان خاصی پیش میرود. خشتهای سرخ و حلقه گلهای رنگارنگ، چون گردنبندی چاه را احاطه کرده و همهجا یک تصویر را نشان میدهد: تصویر یک زن. شریفه سالها پیش در حالیکه اجازه بازیهای کودکانه را ندارد و حسرت رفتن به مکتب در دلش است، به جای هزینه عروسی برادرش، به بدل داده میشود. زجر و خشونت بسیاری را در خانه شوهر تحمل میکند. دو سال از عروسیاش نشده است که به «خانه امن» میرود. او دختر کوچکی دارد که تازه به صنف آمادهگی مکتب میرود. میگوید: «من بارها به خاطر زن بودنم گریه کردهام، اما از اینکه فرزندم دختر است، خوشحالم؛ چون اگر پسر میبود، برایم نمیدادنش.»
شانههای شریفه بیش از همه نظرم را جلب میکند. زمانی او به خاطر شانههایش به «چارشانه» میان ما شهره بود. حال اما آن شانهها در میان اندوه و غصه زندهگی آب شده است. با هم روی صفه حلقهای مینشینیم. گلیمی که روی آن هموار شده، راههای گِرد و رنگارنگ دارد. گلیم قدیمی است و به دست زنی از نسلهای گذشته بافته شده است. ترکیب رنگهای روشن و خنثای گلیم، توجهم را جلب میکند. این گلیمچهها را زنان در سابق بیشتر بهعنوان دسترخوان میبافتند، اما این اواخر از آن برای تزیین لباس و اتاق استفاده میشود. شریفه در مورد تار و بافت گلیم حرف میزند. دستهایش درشت است، شاید از مادربزرگش که این فرش را بافته، به میراث برده است. تارهای گلیم حکایت از رازها و قصههایی دارد که سر سوزن گره خورده و با تار میان رنگها پنهان شده است. به رازهای زنانه فکر میکنم و به زنی که در رنگهای گلیم، زن بودهگی و رازهایش را پنهان کرده است. شریفه با این رنگها خو گرفته است: «جز همین گلیم زیر پایمان که رنگارنگ است، هیچ رنگ و روشنی در خانه و زندهگیام نیست.»
گوشههای پنهان و آشکار زندهگی زنان آکنده از ظرافت، سختی و اندوه است؛ اندوهی که هیچ کتاب و قلمی قادر به روایت آن نیست. شریفه لبخند بیرنگی میزند و میگوید: «سواد کامل ندارم. کلمههای زیادی برایم غریب و ناآشنا است. شنیدن کلمه «تبعیض» از هزار رگ وجودم، یک رگم را هم تکان نمیدهد. آزار جنسی و بیمهری هر دو برایم یکی معلوم میشوند. با شنیدن تجاوز، بیخیال خودم را به نشنیدن میزنم؛ ولی وقتی زنی را میبینم که صورتش را با روسری پنهان میکند، یا همسایهام که چند روز از من رو میگیرد و خودش را برایم نشان نمیدهد، یا دستهای سوخته خواهرخواندههایم را که میبینم و یا دختری را در خیابان که تندتند قدم برمیدارد تا مبادا دست مردی که پشت سرش راه میرود به چادرش برسد، قلب نداشتهام میسوزد، مقاومتم را از دست میدهم و رگهایم از خشم میپندد.»
وقتی در این مورد صحبت میکند، دستهایش را به هم گره میزند و نگاهش را به دورها میبندد. گاهی به چاه و گاه به درختان ناجوی کنار جوی حویلی میبیند. بهراستی این زنِ نابلد با واژهها، رنج را میفهمد. با رنج بزرگ شده است و چشمهایش با اندوه آشنا است و آنسوی زن ناشاد بودن را زندهگی کرده است.
شریفه از کودکیهایش میگوید. با هر لحظهای که میگذرد، لایهای از لایههای زن بودهگی باز میشود. بارهای روی شانهاش را یکییکی به زبان میآورد. این بار اما نوبت به بار گران و سنگینی میرسد که تبدیل به زخم عمیقی شده است. کنجکاوی و ترس عجیبی مرا فرا میگیرد. شریفه دخترش را به کوچه میفرستد تا بوی درد قصههایش به مشام او نرسد. دستش را روی بیک دخترش میگذارد. انگار میخواهد خودش را آماده گفتن چیزی کند که جرئتش را ندارد. او را به بدل داده بودند، برای اینکه برادرش بتواند ازدواج کند. وقتی برادرش تصمیم به ازدواج میگیرد و هزینه ازدواج را تامین نمیتواند، به جای آن شریفه را به خانواده خسرش میدهند.
شریفه با حرکت چشمهایش کلمات را پیش خود میسنجد و میگوید: «شب زفافم یادم نمیرود. من طفل بودم و از مردها فرار میکردم. این چیزی بود که مادرم میخواست. هیچ پسری همبازیام نبود، حتا برادرم! ولی آن شب من به آغوش مردی پرتاب شدم. هرچند وقتهایی که تازه به بلوغ رسیده بودم، با دیدن سریال و فلمهای عاشقانه کششی در دلم پیدا میشد، ولی آن شب ترسیده بودم. من آن مرد را نمیشناختم و از ترس به خود میلرزیدم.»
کمی آب نوشیده، گلویش را صاف میکند و ادامه میدهد: «کابوس وقتهایی که تازهعروس بودم، رهایم نمیکند. او هر شب بر من تجاوز میکرد و من جرئت حرف زدن نداشتم. من دخترم را دوست دارم، ولی این هم برایم مثل چکش است. وقتی میبینمش، یاد شبهای شکلگیریاش در بطنم میافتم.» میگوید «پدرش»، بعد انگار حرف ناشایستی زده باشد، دستش را به نشانه سرزنش به سرش میزند. در همین هنگام دخترش میآید و از او پول میخواهد. با رفتن دخترش، میگوید: «میبینی؟ ساده نیست! من یادم میآید وقتی که هنوز ۱۶ سالم بود و هیچ بویی از خانهداری نبرده بودم، مردی مرا به کاری مجبور میساخت که نمیخواستم. وقتی قهر بود، میآمد و خشمش را در من خالی میکرد. روزها لتوکوبم میکرد و شب باز به سراغم میآمد.»
در و دیوار در سکوت، مرا در گوش دادن به غمنامه شریفه همراهی میکنند. صدای مَینا سکوت را میشکند. سرم را به سمت بالا میچرخانم، ابرهای سفیدی را میبینم که مثل تازهعروسانی که خانه گم کردهاند، اینسو و آنسو میروند. باز آواز مینا میرسد. میبینم که بر درخت قفسی آویزان است. حکایت مینا و شریفه، حکایت در قفس بند شدن است. با خود فکر میکنم که چگونه یک مرد میتواند روی دختر هفدهسالهای که تازه ناخواسته مادر شده است، دست بلند کند. آثار لتوکوب آن مرد هنوز روی پوست شریفه نمایان است.
شریفه دیگر حرفی نمیزند. من هم سوالی نمیپرسم. هر زنی جای من بود، حدس میزد که باقی داستان چیست و چه بر سر زن گذشته است. شریفه اندکی خوشبخت بوده که توانسته به کمک دختر خالهاش نسرین، از خانه شوهرش فرار کند. وقتی شوهرش میخواسته به زور دوباره او را به خانه خود برگرداند، نسرین به پولیس خبر میدهد و روانه خانه امن میشوند. بیشتر از نه ماه را در خانه امن سپری میکند که بالاخره موفق میشود طلاقش را بگیرد. بعد از طلاق نیز آن مرد، ادعا میکرده که شریفه خانمش است و ناموس ابدیاش؛ ولی شریفه کوتاه نمیآید. مدتی روزگارش را با صفاکاری در جاهای مختلف پیش میبرد و این اواخر خورد و خوراکش را با کار کردن در خانههای مردم پیدا میکند. میگوید که ازدواج و طلاق گرفتن کمرش را شکسته، ولی هنوز از پا نیفتاده است.
در حالی که صدای مینا گاه و بیگاه به کمک شکستن سکوت فضا میآید، به این زن و به دردها، شهامت و استواریاش میبینم. راستی، چه کسی گفته که زن وقتی دختر است، روشنی خانه پدر است؛ وقتی همسر میشود، ایمان شوهرش را کامل میسازد و وقتی مادر است، بهشت زیر قدمهایش است؟ چه کسی این جرئت را میکند که به زنها و به شریفهها این جملات کتابی را بخواند؛ جملاتی که فقط به درد پرساختن کاغذهای سفید میخورند. من دیدم زنی را که وقتی کودک بوده و در نوجوانی مانند مالی برای هزینه عروسی برادرش به بدل داده میشود. من دیدم زنی را که وقتی همسر بوده، آرامش نیافته، بلکه به وسیلهای برای تخلیه روانی و شهوانی مرد تبدیل میشود. من دیدم زنی را که مقابلم ایستاده و بهشت زیر قدمهایش نیست؛ اما با دستان خالی و با سرسختی، برای بهشتی ساختن دنیایش با هزار مانع میجنگد.
برای آخرین بار به حویلی نظر میاندازم و قبل از رفتنم نور خورشید را که از روی دیوارهای قدیمی میتابد و به دور گلهای عشقپیچان میپیچید، نگاه میکنم. به افق و سرنگونی آفتاب دقت میکنم؛ گویا آن غروب برای همیشه در قلبم ثابت خواهد ماند. به شریفه و تمام زنانی که به خاطر زن بودن زندهگی نکردهاند، ولی همچنان برای خوب زیستن تلاش میکنند، فکر میکنم.







