نیویارکتایمز اخیراً مصاحبهای را با سراجالدین حقانی انجام داده است. این مصاحبه در ماه مارچ، حدود شش ماه قبل صورت گرفته و روز پنجشنبه هفته گذشته نشر شد. مصاحبه توسط کریستینا گولدباوم، خبرنگار نیویارکتایمز در کابل، انجام شده است. کریستینا از چند هفته قبل از سقوط کابل به اینسو در کابل است و خودش اذعان میکند که در سه سال گذشته بارها تلاش کرده تا با حقانی مصاحبه کند، اما مدام این چهره قدرتمند طالبان طفره میرفته است. تا اینکه سرانجام راضی میشود و خبرنگار نیویارکتایمز را به هدف سهسالهاش میرساند!
شرح گفتوگو را در قالب یک گزارش تحلیلی با این تیتر نشر کردهاند: «آیا تحت تعقیبترین ملیشه افغانستان تنها امید برای تغییر است؟» یک روز پس از نشر مصاحبه، یک مطلب کوتاه دیگر را نیز با این تیتر نشر کردهاند: «از گفتوگو با یک چهره مخوف طالبان چی میآموزیم؟» هم مصاحبه و هم مطلب تعقیبی آن نکاتی در خود دارد که به بررسی آنها میپردازیم.
با یک مرور کلی میتوان به این نتیجه رسید که گفتوگو در راستای سفیدنمایی طالبان و در ادامه روایت «طالبان خوب و طالبان بد» و تغییر طالبان نسبت به دهه ۹۰ که در جریان مذاکرات دوحه از آن صحبت میشد، صورت گرفته است. چنین مصاحبههایی از سوی رسانههای غربی بیپیشینه نیست. اگر سیاست و منافع ملی کشوری اقتضا کند، از خونخوارترین چهرهها، شخصیتهای حلیم میسازند و یا برعکس. عمومی کردن عکس جلسه امانالله خان با ملکه ثریا برای تخریب وی نیز در همین راستا صورت گرفت. دادن القاب عجیب و غریب به کرزی بهعنوان بهترین رییس جمهور، شیکپوشترین رییس جمهور و همچنان غنی را بهعنوان متفکر دوم جهان و متخصص بازسازی دولتهای ورشکسته معرفی کردن، همهگی در راستای چهرهسازی این دو شخص از سوی رسانههای غربی صورت میگرفت. در جریان کودتای هفت ثور نیز خبرنگار نیویارکتایمز یک گزارش در مورد نورمحمد ترکی نوشت و آن را متکی به گفتههای چند دانشجو عنوان کرد. این گزارش تصویر بسیار ناقصی از ترکی و حفیظالله امین ترسیم میکرد و او را عامل همه کشتارهای دوران ترکی میخواند. بنابراین، گفتوگوی فعلی با حقانی را نیز میتوان در همین دسته بررسی کرد. گزارشگران غربی با اتکا به دانش و نگاه کتابخانهایشان و به دور از واقعیتهای موجود در افغانستان و یا هم در راستای منافع ملی کشورهای متبوعشان چنین گفتوگوها و چهرهسازیهایی را انجام میدهند.
مصاحبه کریستینا با حقانی یک تصویر کلی از دورههای مختلف زندهگی وی ترسیم میکند و حتا مسیر آینده او را نیز مشخص میکند. چنین رویکردی در برخورد با کارنامه یک فرد، معمول به نظر میرسد؛ بهخصوص که هدف تطهیر گذشته شخص مورد نظر و یا تخریب وی باشد. در چنین رویکردی تلاش صورت میگیرد که شخصیت فرد ابتدا سیاه و سفید نشان داده شده و سپس حکم به سیاهی یا سفیدی آن داده شود.
در مورد حقانی و در بخش اخیر این مصاحبه که از سفر وی به امارات متحده عربی، گفتوگوهایش با متنفذان محلی در شمال و غرب افغانستان برای گسترش نفوذش از مشرقی به سایر نقاط کشور، تلاشهایش برای برقراری رابطه با غرب به هدف ایجاد روابط بلندمدت سیاسی، حاضر شدنش برای مصاحبه با یک روزنامه غربی و تلاشهای ادعاییاش برای رفع محدودیتها علیه زنان یاد شده، نشانگر این است که او را شخصیت موجه جلوه دهد. همچنان از قول او در این مصاحبه گفته شده که محدودیتها علیه زنان دایمی نخواهد بود، اما فعلاً طالبان به انسجام داخلی نیاز دارند. پیام بین سطور این گفته میتواند این نکته باشد که پس از آنکه تلاشهای حقانی برای گسترش نفوذش در مناطق غربی و شمالی به نتیجه رسید و حمایتهای غرب را نیز دریافت کرد، در نقش ناجی (؟) وارد میدان میشود و حکومت طالبان را یکشبه از یک حکومت زنستیز به حامی حقوق بشر و ارزشهای غربی مبدل خواهد کرد.
در این گفتوگو از حقانی در بخشی از زندهگیاش بهعنوان شورشی و نه بهعنوان فرمانده گردانهای انتحاری یاد شده است. کاربرد کلمه متمرد و شورشی درباره حقانی در این بخش جالب توجه است. چون حقانیها شورشیانی در برابر نظم موجود نبودهاند و نیستند، بلکه بهعنوان یک شبکه تروریستی و قاتلان زنجیرهای عمل کردهاند و شناخته میشوند که خون صدها فرد ملکی را در خیابانها ریختهاند. پس کاربرد کلمه «Insurgent» به معنای شورشی و متمرد درباره حقانی درست نیست و جفا در حق این کلمه است. واقعی و درستش این است که از حقانی بهعنوان «Contract Killer» ،«Terrorist» و «Serial Killer» یاد شود. جالبتر اینجاست که نویسنده تنها به کاربرد کلمه شورشی درباره حقانی بسنده نمیکند، بلکه او را بیشتر زاده شرایطی میداند که خودش در به وجود آمدن آن دخیل نبوده است. این بخش را نویسنده گفتوگو با اتکا به گفتهای از عمر داوودزی تقویت میکند که گفته است: «ما باعث شدیم که حقانی، حقانی شود.» اشاره به تصمیم حقانیها به مذاکره با جمهوریت و پس زده شدن پیشنهادشان از سوی حکومت وقت و دولت امریکا. نویسنده تا جایی پیش میرود که حتا برای جنگ حقانی با امریکا با اتکا به گفته یکی از دیپلماتهای امریکایی دلیل میتراشد که حقانیها دشمن امریکا نیستند، بلکه آنها دشمن اشغالگران هستند!
با پایان «شورش» در زندهگی حقانی، بخش دیگری از کارنامه وی در مصاحبه یاد شده است. مصاحبهکننده نوشته است که وقتی پرسشهای مربوط به این بخش را از حقانی پرسیده، به وضوح شاهد محاسبهگری وی بوده است. اینکه حقانی با مکثهای بیشتر پاسخ میداده و تأمل بیشتر داشته، چیزهایی است که خبرنگار نتیجه میگیرد که فصل محاسبهگری حقانی شروع شده و فصل شورش ختم شده است. گزارشگر مینویسد که وقتی حقانی از دوره «جهادش» میگفت، حس توأم با نوستالژی در گفتههایش بود، اما وقتی درباره وضعیت فعلی صحبت میکرد، با احتیاط و محاسبه پیش میرفت. در این بخش، تمام نارساییهای حکومت طالبان به دوش هبتالله انداخته شده و تلاش صورت گرفته که حقانی را ناراضی از وضعیت موجود و حامی «تغییر طالبان» قلمداد کند. دلیلی که حقانی صریح در برابر هبتالله نایستاده حفظ «مصلحت نظام طالبان» گفته شده، هرچند که از تلاشهای پشت پرده حقانی نیز گفته شده تا هبتالله را راضی کند که محدودیتها علیه زنان را رفع کند.
تلاش آشکار در تمام مواردی که گفته شده این است که از حقانی یک سیاستمدار عملگرا بسازد و او را در مسیر ایجاد رابطه با کشورهای منطقه و غرب نشان دهد.
هرچند مصاحبهکننده گفته که با ۷۰ نفر از جمله جنگجویان طالبان، مقامهای سیاسی و دیپلماتها قبل از مصاحبه با حقانی صحبت کرده و صدها ورق سند را مرور کرده، اما آنچه در سراسر این مصاحبه غایب است، دیدگاههای جریانهای مدنی، سیاسی و نظامی مخالف طالبان است. ارجاعاتی هم که در مصاحبه صورت گرفته، به صحبتهای کسانی است که احساس نزدیکی و همدلی با طالبان دارند؛ از جمله منیر اکرم و عمر داوودزی.
این مورد به صورت مشخص و مصاحبه به صورت کلی این سوال را پیش میکشد که چرا «امید برای تغییر» در میان طالبان جستوجو میشود؟ چرا کسی جریانهای مخالف طالبان را به چشم بدیل طالبان و امیدهایی برای تغییر در سرنوشت افغانستان نمیداند؟ این سوال را مشخصاً جریانهای سیاسی باید از خودشان بپرسند. اینکه در مقاله یک روزنامه پرمخاطب غربی درباره یک شخصی که فعلاً قدرتمندترین فرد گروه حاکم بر افغانستان است، خبری از دیدگاههای جریانهای مخالف طالبان نیست، به چی معناست؟
دوست دارم از جایگاه یک فرد به این پرسشها پاسخ دهم. اگر با زبان تخنیکی بخواهیم پاسخ دهیم، میتوانم بگویم که هر دولت - ملتی براساس یک سلسله کدها، توافقات و اصول شکل گرفته است؛ توافقات و اصولی که پالیسیسازان و اتاقهای فکر در قدرتهای بزرگ براساس آنها تصمیم میگیرند و عمل میکنند. دستکاری در یکی از این توافقات و کدها، در هر جایی که باشد، قطعه پازلی است که دیگران را نیز آسیب میزند. علاوه بر این، پادشاهگردشیها، سقوطها و آمدنها و رفتنها نیز ارجاع دیگر به همان قواعد و توافقات است.







