زبان ابزار قدرتمندی است که میتواند محتوای جهان فکری انسان را به واژه تبدیل کند. گفتوگوی انسانی نیز با احترام به دانش جاری هر جامعه، افکار را به شکلی شرافتمندانه و صادقانه عینیت میبخشد. هر کودک، هر دانشجو، هر زن و مرد و هر انسانی، زمانی با این پرسش روبهرو میشود که بگوید یا نگوید؟ اما مساله گفتن یا نگفتن، فراتر از ابعاد روانی فرد، ارتباط مستقیمی با نظام سیاسی حاکم بر یک کشور دارد. افغانستان کنونی نهتنها فاقد ثبات سیستمی است، بلکه تیغ سانسور در تمامی عرصهها سکوت میآفریند و ساختار حاکم، بهجای حرکت بهسوی تعادل، پیوسته به بازتولید بحرانها و شکافهای موجود در جامعه میپردازد. زندهگی سیاسی در افغانستان، به دور از هرگونه کنوانسیون بینالمللی پذیرفتهشده، رویههای دادرسی عادلانه، مشارکت فعال شهروندان و معیارهای شفاف برای پایداری و استمرار نظام حقوقی و سیاسی تعریفشده در عرصه بینالمللی جریان دارد. تیغ سانسور و فضای خفقانآور، گلوی هر اندیشه مترقی را نشانه گرفته و بحران سیاسی ـ اجتماعی افغانستان هر روز عمیقتر میشود.
وضعیت کنونی افغانستان را نمیتوان بهسادهگی در قالب نظریههای رایج روابط بینالملل گنجاند؛ زیرا با نظامی پیچیده، بسته و آنارشیک مواجهیم. اگر ثبات را «پایداری و استمرار روابط میان متغیرهای سیستم» تعریف کنیم، نظامها یا بیثباتاند و بهسوی نامتعادلی حرکت میکنند یا باثباتاند. نظامهای باثبات نیز یا در وضعیت تعادل قرار دارند یا برای دستیابی به تعادل بیشتر تلاش میکنند. اما در افغانستان با «ثبات سیستمی پایدار» روبهرو نیستیم؛ ثباتی که بتواند بستر پیشرفت، رشد و زندهگی شایسته شهروندان باشد. استبداد حاکم پیوسته با ابزار سرکوب، «ثبات کنترلی و امنیتی» را تعمیق میبخشد. موج گسترده فقر و بیکاری، فرار نخبهگان و سرمایهها، سانسور شدید، قومگرایی، آپارتاید جنسیتی، تخریب و رهاشدهگی محیط زیست و دهها بحران دیگر، همهگی گواه این بیثباتیاند. در چنین وضعیتی، سکوت برخاسته از انسداد، آسیبهای بنیادی و عمیقی به تخیل، قدرت تحلیل و پویایی جامعه وارد میکند.
نظریه سیستمها به ما یادآوری میکند که جامعه یا ساختار سیاسی، سازهای مکانیکی و بیروح نیست، بلکه «ارگانیسمی زنده و پویا» است که در آن، تمامی اجزا و متغیرها در پایداری یکدیگر نقش دارند. در یک سیستم سالم و برخوردار از ثبات ارگانیک، پدیدهای به نام «مکانیسمهای بازخورد» وجود دارد؛ سازوکارهایی مانند نقد، آزادی بیان، نهادهای مدنی و مشارکت شهروندان که به سیستم اجازه میدهند خطاهای درونی خود را شناسایی و خود را بازتنظیم کند. افغانستان امروز تصویری روشن از واژگونی کامل این منطق سیستمی است. استبداد حاکم، سرکوب عریان را با «ثبات» اشتباه گرفته است. از نگاه سیستمی، سرکوب کامل تنها نوعی «تعادل قهری و مرده» میآفریند؛ وضعیتی که در آن، تمامی مجراهای اطمینانبخش جامعه مسدود شده و سیستم توانایی اصلاح رفتار خود را بهکلی از دست داده است. این وضعیت، بهجای ایجاد تعادل، به شکلگیری یک «حلقه بازخورد منفی و خودویرانگر» میانجامد: فقر، فرار سرمایه انسانی و حذف کامل نیمی از ارگانیسم جامعه، یعنی زنان، پدیدههایی جدا از هم نیستند؛ بلکه متغیرهاییاند که یکدیگر را تشدید میکنند و ساختار را بهسوی فرسایش درونی سوق میدهند. بنابراین، جامعهای که در آن زبان بهعنوان ابزار سنجش و نقد قطع شده است، به سیستمی میماند که تمامی گیرندههای حسی خود را از دست داده باشد. چنین سیستمی نمیتواند در برابر شوکهای درونی و بیرونی دوام بیاورد؛ زیرا متغیرهای حیاتی آن نه در حال بازآفرینی و رشد، بلکه در مسیر پوسیدن و اضمحلال از درون قرار دارند.
جامعهای که به ابزار زبان مسلح باشد، میتواند درباره جهتگیری، سکوت یا بیان تصمیم بگیرد. کودک میتواند بهجای فراگیری آموزشهای ایدیولوژیک، فرصت اندیشیدن داشته باشد و شهروندان میتوانند خواهان زندهگی شایسته باشند. چنانکه ارسطو از «حیوان ناطق» سخن میگوید، گرفتن زبان از انسان در واقع تهیکردن او از بخشی از انسانیتش است. اگر از دریچه مفروضات رئالیستی به سانسور بنگریم، با این فرض روبهرو میشویم که سرشت بشر آکنده از قدرتطلبی است. بنابراین، این پرسش مطرح میشود که انسان بیصدا، پتانسیل درونی و نیروی پایداری خود را کجا آزاد میکند؟ تاریخ گواهی میدهد که این سکوت به معنای گرفتن قدرت اندیشه از شهروندان نیست، بلکه به معنای انتقال حیات سیاسی به زیر پوست جامعه است. این انرژی متراکم، خود را در مجراهای دیگری آزاد میکند: در حلقههای زیرزمینی مطالعه که چراغ پویایی دانش را روشن نگه میدارند؛ در شبکههای آگاهیبخشی دیاسپورا؛ در شکلگیری مقاومتهای مسلحانه علیه استبداد؛ در شکلگیری خرد جمعیای که هر روز بیش از پیش بنیادهای سنتگرایی خشن و متحجر را به چالش میکشد؛ و در نفی بنیادین ایدیولوژی حاکم در ذهنیت نسل جدید. انسان ناطق ممکن است موقتاً خاموش شود، اما اهرمهای اندیشه در وجود او از کار نمیافتند.
چهبسا جامعه افغانستان در پی تجربه این خفقان و سرکوب از سوی افراطگرایان دینی، پیوند میان دین و سلطنت استبدادی را برای همیشه بازخوانی کند، علاقه خود را به اسلام سیاسی از دست بدهد و در جهشی نوین، با نگاه به فردایی روشن، به نظامی مترقی و سکولار بیندیشد.






