با شکست سنگین جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای امریکا، بهنظر میرسد سیاست راست افراطی با فرسایش و بحرانی آشکار روبهرو شده است؛ سیاستی که بیمحابا مهاجران را تحقیر میکند و کنشگران و سیاستمداران مسلمان را به سخره میگیرد. اما چرا این رویکرد و ادبیات، هر جا صدایش بلند شده، با پاسخ منفی روبهرو شده است؟ چرا اکنون هرگاه ترمپ و دستگاه سیاسی او از کسی حمایت میکنند، آن فرد شکست میخورد؟ چه نامزدهایی در ایالتهای امریکا، چه سیاستمدارانی در کشورهای دیگر، مانند ویکتور اوربان در مجارستان و فلاویو بولسونارو در برزیل، یکی پس از دیگری از صحنه کنار رفتهاند. گویی مردم چنان از سیاستهای ترمپ آزرده و ناراحتاند که هر کسی را که او حمایت میکند، با یک «نه» بزرگ و عمومی روبهرو میسازند.
دولت ترمپ با همراهی بخشی از کشورهای غربی و سکوت و بیطرفی بخشی دیگر، درست زمانی جامعه غربی را با پرسشی اخلاقی روبهرو کرد که اسرائیل به غزه حمله کرد، این شهر را ویران ساخت، هزاران زن و کودک را به قتل رساند و وزیر جنگ نتانیاهو، ساکنان آن را حیوان خطاب کرد. سپس به ایران حمله شد و ضربهای چکشی بر اقتصاد جهان وارد آمد. بخش بزرگی از پول و سلاح مورد نیاز اسرائیل را رهبران راست افراطی در غرب تامین کردند. آنان این اقدام را جسارت، دفاع از جهان آزاد و جنگ با بربریت دانستند. هنگامی که در نشست سالانه سازمان ملل متحد در نیویورک، در جریان سخنرانی نتانیاهو، شمار زیادی از دیپلماتهای جهان سالن را ترک کردند، او آنان را بزدل خطاب کرد. اما زمانی که دیوان کیفری بینالمللی نتانیاهو را به جنایت جنگی متهم کرد، افکار عمومی جهان انگشت اتهام را به سوی غرب نشانه رفت و این کشورها را از نظر اخلاقی در موقعیتی دشوار قرار داد.
بحران اخلاقی شاید در ظاهر امر چیزی را تغییر ندهد، اما بنیان شک و بیاعتمادی را در جامعه میگذارد. هنگامی که بحران اقتصادی و ناامنی معیشتی گسترش مییابد، مردم در پای صندوقهای رأی سرنوشت خود را تعیین میکنند. راست افراطی با شعارهای دهنپرکن درباره بهبود اقتصاد، بزرگتر ساختن کشور و اخراج بیگانهگان و مهاجران، به مردم وعده بهشت میدهد؛ اما هنگامی که این وعدهها با واقعیتهای میدانی در تضاد قرار میگیرند، فرسایش و چالش آغاز میشود.
خیرت ویلدرس، رهبر حزب راست افراطی در هالند، در نوامبر ۲۰۲۳ بیشترین آرا را به دست آورد و با چند حزب دیگر ائتلاف کرد و کابینه تشکیل داد. اما در کمتر از یک سال، کابینه سقوط کرد، انتخابات دوباره برگزار شد و حزب او در انتخابات عقب رانده شد. دلیل اصلی این بود که هیچیک از وعدههای انتخاباتی او عملی نشد. ویلدرس نیز با اعتراض میپرسید که چرا هیچیک از اهدافش تحقق نمییابد. مشکل اصلی همینجاست: در جریان انتخابات، بحرانها و پیچیدهگیها را سادهسازی میکنند و جامعه مهاجر را عامل همه بدبختیهای جامعه معرفی میکنند؛ اما در عمل روشن میشود که عوامل اصلی، ناکارآمدی، نفرتورزی و ناتوانی در درک و مدیریت مجموعه مسایلی است که یک دولت رفاه را به پیش میبرد.
در مجارستان و برزیل نیز این داستان تکرار شد و جریانهای راستگرا در انتخابات شکست خوردند. همچنان، نتانیاهو در اسرائیل نتوانست آرای اکثریت مورد انتظار از اردوگاه راستگرای یهودی را به دست آورد. اما شکست راست افراطی در امریکا، مانند آب یخی بود که بر سر دیگر رهبران راست افراطی در کشورهای مختلف ریخته شد. دولت ترمپ جامعه را به سوی قطبیشدن سوق داد، اقتصاد را تضعیف کرد، شمار جنگها را در جهان افزایش داد و کوشید ادبیات اهانتآمیز و فاشیستی را عادیسازی کند. همانقدر که ترمپ با هیجان و ادبیات نسنجیدهاش برای رهبران احزاب راست در اروپا الهامبخش و الگو بود، اکنون شکست حزبش مایه ناامیدی و پریشانی آنان شده است.
در عصر ترمپ و در ادبیات هواداران او، همدلی و اخلاقگرایی بیشتر به سادهلوحی و بزدلی تعبیر میشود. دروغگویی، حمله، پرخاشگری و تناقضگویی جای خود را باز کردهاند و به ابزارهای موفقیت سیاسی تبدیل شدهاند. سوزان نایمن، فیلسوف امریکایی مقیم آلمان، در کتاب تازه خود که در سپتامبر ۲۰۲۶ منتشر شد و عنوان آن Call It Evil: Understanding the Trump Era («شر را شر بنامیم: فهم عصر ترمپ») است، در امتداد اندیشه و فلسفه اخلاق هانا آرنت، به نقد این زمانه میپردازد و آن را از منظر ساختاری و فرهنگی بررسی میکند. به باور او، شر لزوماً در چهره یک جنایتکار استثنایی ظاهر نمیشود؛ بلکه میتواند در ساختارهای عادی، تصمیمهای اداری و سازوکارهای سیاسی و اقتصادی گسترش یابد: به راه انداختن جنگ برای حفظ قدرت، کاهش کمکهای اجتماعی بهمنظور کاهش مالیات ثروتمندان، عادیسازی خشونت علیه انسانهای بیدفاع و تبدیل تبعیض و بیعدالتی به سیاست روزمره.
ترمپ در این حوزهها با قاطعیت عمل کرده است؛ تا جایی که اکنون قرار است ۱۵۰ مهاجر اهل افغانستان از امریکا اخراج شوند. حتا در میان آنان کسانی هستند که چهار دهه در امریکا زندهگی کردهاند. شر هولناک همین است که تحقیر و اخراج انسانهای بیدفاع را عادی، قانونی و عملی میسازد و جامعه نیز گویی دچار کرختی شده و در برابر آن واکنشی نشان نمیدهد. نایمن به همین دلیل هشدار میدهد که باید شر را در مقیاسی گسترده و در هر جایی که به شکلهای گوناگون ظاهر میشود، شر بنامیم و آنقدر با احتیاط رفتار نکنیم که شر همهچیز را نابود کند.
به نظر نایمن، زوال اخلاقی پیش از زوال سیاسی آغاز میشود. بحران سیاسی صرفاً با تسلط یک رهبر اقتدارگرا آغاز نمیشود؛ پیش از آن، ممکن است حساسیت اخلاقی جامعه فرسوده شده باشد. جامعه در تشخیص بیعدالتی دچار تردید میشود و سپس به آن عادت میکند. یکی از تلههای این وضعیت آن است که همه بحرانها را به گردن جامعه مهاجر میاندازند و پس از آن، حمله و تحقیر علیه مهاجران را عادیسازی میکنند. در چنین وضعیتی است که عدالت و حقیقت دچار بحران میشوند و تشخیص آنها برای انسانی درمانده، عصبانی و کمحوصله دشوار میشود.
شکست حزب حاکم در امریکا، تنها شکست ترمپ و ادبیات ستیزهجو و آتشافروز او نیست، بلکه نشانه سستشدن ریشههای نوعی ساختار و جهانبینی است که میخواهد با فریب، قلدری، زمختی و گریز از مسوولیت و آزادی، در قدرت بماند. یکی از بزرگترین قربانیان این دستگاه راست افراطی، جامعه مهاجر است؛ دمدستیترین گروه بیدفاعی که زیر فشار روانی، تهدید، اخراج و به حاشیه راندهشدن قرار میگیرد. شکست چنین نگرش فاشیستیای که شرارت در سراسر پیکر آن ریشه دوانده است، برای جامعه مهاجر و مسلمان فرصتی برای نفسکشیدن و اندکی آسودهگی خاطر فراهم میکند.
پیروزی عبدال السید در میشیگان و شکست مایک راجرز، لبخند را بر لب کسانی آورد که ترمپ بیرحمانه نام، هویت و گروه آنان را به سخره گرفته و به آنان توهین کرده بود. هزاران انسان در پای صندوقهای رأی به توهین، قلدری و مهاجرستیزی پاسخ دادند؛ پاسخی سنگین و تاریخی که جمهوریخواهان در نیم قرن اخیر نمونه آن را تجربه نکرده بودند.






