در روزهای گرم و آشفته تابستان ۱۴۰۰، زمانیکه ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکردند و آسمان افغانستان را دود ناامنی و جنگ فرا گرفته بود، محمد وطندوست در دل تپههای خاکی بادغیس به امید برقراری صلح میجنگید. این نظامی پیشین کشور بیخبر از آن بود که این آخرین روزهاییست که لباس نظامیاش را بر تن میکند و برای دفاع از سرزمینی که برای او از هر گنجی ارزشمندتر بود، تفنگ به دست میگیرد.
وطندوست که از سال ۱۳۸۸ در کوچهپسکوچههای هرات، بادغیس، فراه، نیمروز و هلمند با طالبان جنگیده و وجببهوجب خاک افغانستان را در عملیاتهای نظامی پیموده بود، هرگز تصور نمیکرد روزی فرا برسد که افغانستان در پتنوس نقرهای، به گروهی تسلیم شود که سالها نان و آرامش را از سفره مردم ربوده بودند.
محمد از نبرد خونینی که در ماه اسد در بادغیس جریان داشت، چنین روایت میکند: «گفتند بادغیس در آستانه سقوط است. دو حوزه امنیت ملی، شورای ولایتی و شماری از اعضای پارلمان با طالبان توافق کرده بودند که بادغیس را تسلیم کنند. من با دو فرمانده دیگر ارتش به بادغیس رفتیم. قرار بود همان شب ولایت تسلیم داده شود، اما ما سه فرمانده ارتش در آنجا مستقر شدیم و مانع این تصمیم شدیم.»
وقتی طالبان به تدریج در حال پیشروی به سوی بادغیس بودند، تیمی از نیروهای ویژه به فرماندهی محمد راهبردی متفاوت در پیش گرفتند. آنها ابتدا دروازههای ورودی شهر را باز گذاشتند تا دشمن وارد شود، اما بلافاصله عملیات تهاجمی خود را آغاز کردند و اجازه ندادند ولایت سقوط کند، هرچند فشارهای فراوانی برای تسلیم شدن از پشت به آنها وارد میشد.
محمد به روزنامه ۸صبح چنین روایت میکند: «یک دروازه شهر را باز گذاشتیم تا طالبان وارد شوند. بادغیس شهر کوچکی است و آنها وارد شدند، اما ما کاری نکردیم و گذاشتیم فلم بگیرند. سپس دروازه را بهرویشان بستیم. همان لحظه به فرمانده ارتش زنگ زدم و گفتم با دو توپ دی.سی شهر را هدف بگیرد. این توپها از داخل لوا بهسمت طالبان شلیک شد و آنها پراکنده شدند. وقتی میخواستند فرار کنند، دروازهها بسته بود.»
در آن جنگ که طالبان تلفات سنگینی متحمل شدند، محمد از پیروزی مقابل دشمن خوشحال بود، اما در دلش غمی سنگین و دلشکستهگی عمیقی نیز وجود داشت؛ چرا که احساس میکرد دستهایی پشت پرده هستند که افغانها را به جان هم انداختهاند.
این نظامی پیشین ادامه آن نبرد خونین را چنین روایت میکند: «خیلی شدید جنگیدیم؛ نزدیک به ۷۰ تن از طالبان کشته شدند و حتا اجسادشان در کوچهها و بازارهای شهر باقی مانده بود. ناگهان لوی درستیز با من تماس گرفت و گفت: ما تو را فرستادیم، چرا اجازه دادی اینها شهر را بگیرند؟ من تلفن زدم و گفتم شهر سقوط نکرده، خودم اینجا در چوک قلعهنو هستم. وقتی اوضاع را دید، فهمید که ما تسلیم نشدهایم. به او گفتم: ما تسلیم نمیشویم مگر اینکه از پشت خنجر بخوریم.»
نبرد بادغیس گرچه با ایستادهگی نیروهای محمد به پایان رسید، اما آسمان کشور همچنان ابری باقی ماند. خبرهای تازه از غرب میرسید؛ این بار نوبت هرات بود که در آستانه سقوط قرار گرفته بود.
وطندوست پس از آزادسازی بادغیس، راهی هرات شد تا در آنجا نیز برای آزادی و رهایی وطن بجنگد، اما پیش از آنکه نیروهای نظامی کشور فرصت واکنش پیدا کنند، هرات بهطور ناگهانی و در پی معاملهای از پیش تعیینشده به طالبان تسلیم شده بود.
براساس ادعای او، تسلیم هرات از سوی رهبران دولت، خنجری زهرآگین بود که نه از دشمن، بلکه از پشت بر قلبش فرو رفت؛ خنجری که نهتنها تن او، بلکه اعتماد و احساس ملیاش را نیز جریحهدار کرد. زخمی روانی که چهار سال پس از آن، هنوز در درونش شعلهور است؛ سوزندهتر از همه زخمهای جسمانی که در سنگرهای نبرد در نقاط مختلف افغانستان برداشته و خونش را فدا کرده بود تا برای نسلی مبارزه کند.
محمد که پس از چهار سال درباره تسلیم هرات حرف میزند، چشمهایش پر از اشک میشود: «ما در قول اردوی هرات همراه با چند نفر از سران نظامی از جمله اسماعیلخان نشسته بودیم و جلسهای در جریان بود. دو جوان از پنجشیر و اندراب پیشنهاد دادند که بیاییم و در برابر طالبان مقاومت کنیم. اما وقتی از کلکین نگاه کردیم، دیدیم قومندان قول اردوی هرات با طالبان روبوسی میکند و هرات بیهیچ مقاومتی تسلیم شد.»
آنچه محمد در هرات دید، بیش از یک شکست نظامی بود؛ این بار سقوط بدون حتا یک لحظه مقاومت رخ داده بود. با دلی پر از خشم و ذهنی آشفته، تصمیم گرفت به سمت پنجشیر برود، شاید آنجا آخرین سنگر مقاومت و فرصتی دوباره برای ایستادهگی باشد.
جلسهای برگزار شد و محمد، با همان زخمهای نبرد پیشین، به جنگ ادامه داد؛ نبردی که سرنوشت میلیونها افغان از جمله خودش را تغییر داد. همان شب که محمد و نیروهایش مشغول تثبیت موقعیت بودند، دو جت ناشناس با سرعتی خیرهکننده از آسمان عبور کردند. هیچکس نمیدانست این جتها از کجا آمدهاند، اما گمانهزنیها به سمت پاکستان و آیاسآی بود.
بعدها در جریان نبرد سخت، محمد زخمی شد و یکی از محافظانش، جوانی اهل قندهار، پایش را از دست داد. در شرایطی که بیسیم اصلیاش گم شده و آتش و دود محیط را فرا گرفته بود، او با وجود جراحت، خود را به بیسیم دیگری رساند و پیام داد: «با وجود زخمی شدن، هنوز در میدان حضور دارم.»
تا یک شب و یک روز، میان کوههای سرد و با بدنی زخمی و خونآلود، بیحرکت ماند. امکانات پزشکی نبود و هیچ راهی برای خروج از منطقه فراهم نبود. با اینحال، ارتباطش را حفظ کرد و موقعیت خود را گزارش داد. سرانجام، یک بالگرد امداد به منطقه رسید و او را از آن مهلکه نجات داد. پس از انتقال فوری، برای درمان به تاجیکستان فرستاده شد؛ جایی که نخستین مرحله نجات جسمیاش آغاز شد، هرچند زخمهای روحیاش هنوز تازه باقی ماندهاند.
محمد باور دارد که سقوط افغانستان تنها نتیجه جنگ نبود، بلکه نتیجه خیانت هم بود. او میگوید: «دو دسته، وطن را تسلیم کردند… در برابر دالرهایی که حتا جعلی بودند. شاید پول گرفتند، اما وجدانشان را باختند. و حالا هم شرمنده وطناند، هم شرمنده خودشان.»
اکنون که محمد در یکی از کشورهای خارجی زندهگی میکند، صدای همقطارانش که در میدانهای جنگ جان باختند، هنوز راه گلویش را میبندد. با فرا رسیدن تابستان و ماه اسد، گرمای آن روزهای خون و آتش دوباره در جانش شعلهور میشود. اما آنچه بیش از زخمهای جنگ روحش را آزار میدهد، تماسهایی است که در این چهار سال از سوی دوستان و همرزمان سابقش دریافت کرده؛ تماسهایی که بوی فقر، بیسرنوشتی و فراموشی میدهند.
محمد با صدایی آرام اما پر از درد میگوید: «با آنکه تا آخرین نفس جنگیدیم، اما بالادستیها فقط از ما استفاده کردند… و بعد، ما را در سختترین شرایط تنها گذاشتند.»







