کابل در حال از بین رفتن است؛ نه با صدای انفجار، بلکه با صدای بیلهای مکانیکی، بوی تند آسفالت تازه و سایه سنگین برجهای غیرمعیاری که هر روز بلندتر میشوند. بسیاری از شهروندان ما این صداها و سایهها را نشانه آبادانی میدانند: جادهای که عریضتر شده، ساختمانی که هجده طبقه بالا رفته و مردمی که از دیدن این تغییرات عکس میگیرند و برای خویشاوندانشان در خارج از کشور میفرستند. اما حقیقت تلختر از این تصویر است. آنچه در کابل رخ میدهد، توسعه نیست؛ فاجعهای برنامهریزیشده است که بر ناآگاهی جمعی، نیاز روانی به امید و منافع گروهی خاص بنا شده است. جادههای عریضتر ترافیک را بیشتر کردهاند، برجهای بلند منابع آب را خشکتر کردهاند و مالیات گرفتهشده از کراچیرانها و دستفروشان، جیب همان کسانی را پر میکند که شهر را بهسوی مرگ تدریجی میبرند. این مقاله نه برای دلخوشی نوشته شده و نه برای نرمگویی؛ بلکه برای کسانی است که هنوز فکر میکنند بلندتر شدن ساختمانها و عریضتر شدن جادهها به معنای پیشرفت است. وقت آن رسیده است که این توهم را بشکنیم.
کابل پس از بازگشت دوباره طالبان به قدرت، به صحنه نمایش بزرگی تبدیل شد. عریضکردن جادهها، تخریب بخشی از ساختمانهای قدیمی، آسفالتکاری مسیرها و صدور مجوز برای ساخت برجهایی تا هجده طبقه، بهسرعت بخشی از روایت رسمی «آبادانی» شد. طبیعی است که مردم خسته از دههها جنگ و بینظمی، با دیدن جادهای تازه و ساختمانی بلند احساس کنند که شاید روزگار در حال تغییر است. مسافران ولایتها وقتی به کابل میآیند، این تغییرات را میبینند و پس از بازگشت برای دیگران تعریف میکنند. افغانستانیهای خارج از کشور نیز از طریق ویدیوهای یوتیوبرهای وابسته تصور میکنند که شهر در حال جهش است. اما این تصویر گمراهکننده است. ظاهر شهر را میتوان در چند ماه تغییر داد، اما ظرفیت واقعی آن را نه. وقتی ساختمانها بالا میروند، اما سطح آب پایین میآید؛ وقتی جادهها عریضتر میشوند، اما ساعتهای بیشتری در ترافیک میمانیم؛ و وقتی از فقیرترینها مالیات گرفته میشود، اما منفعت آن به جیب سرمایهداران خاص میرود، دیگر نمیتوان نام این روند را توسعه گذاشت. این فریبی است که هزینه آن را نسلهای آینده خواهند پرداخت.
عریضکردن جادهها یکی از خطرناکترین توهمهاست. تصور رایج این است که ترافیک ناشی از کمبود فضاست و بنابراین باید جادهها را پهنتر کرد. علم برنامهریزی حملونقل سالهاست که این تصور را به چالش کشیده است. پدیده «تقاضای القایی» دقیقاً به همین موضوع اشاره دارد: وقتی ظرفیت جاده افزایش مییابد، زمان سفر ممکن است بهطور موقت کاهش یابد. همین کاهش زمان سفر، مردم را به استفاده بیشتر از موتر شخصی تشویق میکند. کسانی که پیشتر در ساعتهای خلوت حرکت میکردند، کسانی که از مینیبوس استفاده میکردند و حتا کسانی که اصلاً سفر نمیکردند، اکنون با موتر شخصی به جاده میآیند. نتیجه این است که پس از چند سال، ترافیک به سطح قبلی یا حتا بدتر از آن برمیگردد. در بسیاری از مناطق شهری، افزایش ظرفیت جاده میتواند با افزایش مشابهی در حجم ترافیک همراه شود.
تجربه شهرهای جهان بارها این مساله را نشان داده است. در نیویورک، رابرت موزس هر بار که برای کاهش ازدحام پل جدیدی ساخت، ترافیک در همان پل و پلهای قدیمی بیشتر شد. چرخه بیپایان بزرگراهسازی آغاز شد، اما شهر هرگز از ترافیک نجات نیافت. در تگزاس، بزرگراه کاتی با هزینهای نزدیک به سه میلیارد دالر به یکی از عریضترین بزرگراههای جهان تبدیل شد و در برخی بخشها تا بیستوشش خط داشت. با این حال، زمان سفر در ساعات صبح افزایش یافت و در ساعات عصر نیز بیش از پنجاه درصد طولانیتر شد. پول هنگفتی هزینه شد و خانهها و کسبوکارها تخریب شدند، اما ترافیک بدتر شد.
کابل نیز همین مسیر را طی میکند. آمارهای منتشرشده از سوی ریاست ترافیک نشان میدهد که در یکونیم سال اخیر، شمار جوازهای رانندگی حدود چهل درصد و جوازهای سیر حدود چهلوهفت درصد افزایش یافته است. جادههای عریضشده نهتنها ازدحام را کاهش ندادهاند، بلکه آن را بیشتر کردهاند. شهروندان کابلی نیز میگویند که با وجود جادههای تازه و عریضشده، وضعیت ترافیک بسیار بدتر شده است. برنده اصلی این روند، شرکتهای تولید و واردات موتر هستند. بازنده اصلی، مردم عادیاند که هم هزینه این پروژههای بیثمر را از طریق مالیات میپردازند و هم ساعتهای بیشتری از عمرشان را در ترافیک تلف میکنند. عریضکردن جادهها در کابل، بدون توسعه حملونقل عمومی کارآمد، مدیریت توقف موترها، ایجاد پیادهروهای ایمن و توزیع متوازن خدمات شهری، تنها وابستهگی به موتر شخصی را عمیقتر میکند و فرهنگ استفاده از بایسکل را از بین میبرد. این نه راه حل است و نه پیشرفت؛ بلکه بازتولید بحران در مقیاسی بزرگتر است.
بلندمرتبهسازی فاجعه دوم است. ساختمان بلند بهخودیخود نه خوب است و نه بد؛ اما انکشاف عمودی کابل، با توجه به وضعیت زیرساختهای این شهر، میتواند فاجعهبار باشد. در شهرهایی که زیرساختهای لازم فراهم است، بلندمرتبهسازی میتواند مفید باشد. اما در کابل، جایی که منابع آب رو به پایان است، برق ناپایدار است، مدیریت کارآمد زباله وجود ندارد و فرهنگ زندهگی جمعی در آپارتمانها بهخوبی شکل نگرفته است، ساخت برجهایی تا هجده طبقه بدون ارزیابی ظرفیت زیرساختها، اقدامی بسیار خطرناک است. در زمینی که پیشتر یک خانواده با مصرف محدود زندهگی میکرد، اکنون ممکن است دهها خانواده جا بگیرند. مصرف آب و برق، تولید زباله و فشار بر شبکه فاضلاب چند برابر میشود. سطح پوشیده از بتن افزایش مییابد و نفوذ آب باران به زمین کاهش پیدا میکند. کابل در درهای محصور قرار دارد و جریان هوا نیز برای پراکندهکردن آلودهگی با محدودیتهایی روبهرو است. تراکم عمودی بدون محاسبه ظرفیت اکولوژیک شهر، مشکلات را در فضای کوچکتری انباشته میکند.
بحران آب کابل دیگر هشدار نیست؛ واقعیتی روزمره است. بر اساس برخی گزارشها، سطح آبهای زیرزمینی در دهه گذشته بیستوپنج تا سی متر پایین رفته و تقریباً نیمی از چاههای عمیق خشک شدهاند. میزان برداشت سالانه آب نیز حدود چهلوچهار میلیون مترمکعب بیشتر از میزان تغذیه طبیعی منابع زیرزمینی برآورد شده است. گزارشهای نهادهای بینالمللی و متخصصان افغانستانی هشدار دادهاند که اگر روند کنونی ادامه یابد، کابل ممکن است تا سال ۲۰۲۹ با «روز صفر» آب روبهرو شود؛ وضعیتی که در آن دسترسی به آب برای بخش بزرگی از شهروندان بهشدت مختل میشود. بازگشت میلیونها مهاجر و ساختوساز بیرویه، از جمله بلندمرتبهسازی بدون برنامه، میتواند این روند را تسریع کند. هر برج تازه، تقاضا برای آب را افزایش میدهد. بدون ارزیابی ظرفیت منطقه، نظارت بر برداشت آبهای زیرزمینی و برنامهریزی برای تغذیه آبخوانها، افزایش شمار ساختمانها میتواند فشار بر منابع آب را بیشتر کند. شهری که از دور زیباتر به نظر میرسد، از درون در حال خشکشدن است.
اقتصاد سیاسی این پروژهها روشنتر از آن است که پنهان بماند. سرمایههایی که پیش از به قدرت رسیدن طالبان از راه اخاذی و منابع غیررسمی به دست آمدهاند، ممکن است اکنون از طریق ساختوساز به داراییهای رسمی تبدیل شوند؛ روندی که میتواند زمینهای برای پولشویی فراهم کند. بیاعتمادی به بانکها نیز انگیزه نیرومندی برای تبدیل پول نقد به ملک ایجاد کرده است. همزمان، گرفتن مالیات حتا از کراچیرانها و دستفروشان، هزینه نهایی کالاها را افزایش میدهد. بخشی از همین درآمدها دوباره صرف عریضکردن جادهها و صدور مجوز ساخت برجها میشود. نتیجه میتواند انتقال ثروت از فقیرترین لایههای جامعه به مالکان بزرگ زمین و سرمایهگذاران خاص باشد. عریضشدن یک جاده، ارزش زمینهای اطراف آن را افزایش میدهد. منفعت اصلی نصیب کسانی میشود که از پیش زمین در اختیار دارند، در حالی که هزینه پروژه را همه پرداختهاند. این نه توسعه است و نه عدالت؛ بلکه روندی است که میتواند به تشدید نابرابری بینجامد. در چنین شرایطی، فقیر فقیرتر و سرمایهدار ثروتمندتر میشود و طبقه فقیر جامعه از قربانیان اصلی این ساختوسازهاست.
اگر واقعاً قرار بود این پروژهها بهگونهای مسلکی و بر پایه نیازهای شهر اجرا شوند، وزارت شهرسازی، شهرداری کابل، اداره ملی حفاظت محیط زیست و مهندسان و متخصصان باتجربه باید در روند تصمیمگیری نقش اساسی میداشتند. لازم بود از این نهادها و کارشناسان خواسته شود تا پیامدهای اقتصادی، اجتماعی، تخنیکی و زیستمحیطی پروژهها را ارزیابی کنند. آنچه اکنون دیده میشود، نشان میدهد که تصمیمگیریها بدون توجه کافی به دانش تخصصی و ظرفیت واقعی شهر پیش میروند. به نظر میرسد که از کمبود آگاهی بخشی از شهروندان درباره پیامدهای این پروژهها برای تبلیغ روایت رسمی آبادانی استفاده میشود؛ در حالی که هزینههای واقعی این سیاستها را مردم و نسلهای آینده خواهند پرداخت.
تخریب ساختمانهای خلاف نقشه در شرایط کنونی، بدون در نظر گرفتن مکان بدیل برای خانوادههای فقیر، فاجعهبار است. تخریب «گداآبادها» به معنای نابود کردن آخرین دارایی کسانی است که هرچه داشتند، صرف اعمار خانهگک گلی خود کرده بودند. این کار در ظاهر شهر را آراسته نشان میدهد، اما در واقع، با چنین عملکرد ناسنجیدهای به گسترش فقر دامن میزنیم. تجربه جهانی نشان میدهد که تخریب اینگونه ساختمانها، بدون فراهم کردن جایگزین مناسب، تنها به فاجعه میانجامد.
این برنامهها افزون بر پیامدهای اقتصادی و زیستمحیطی، در پی تغییر ترکیب قومی شهر نیز هستند؛ برنامهای که از سالیان متمادی برای تغییر ترکیب قومی کابل روی آن کار شده است. فقیرتر شدن فقرا و ثروتمندتر شدن سرمایهداران، از پیامدهای مستقیم این روند است و قربانی اصلی آن همواره طبقه فقیر جامعه بوده است.
اشتغال موقت در بخش ساختمانسازی نیز نمیتواند این واقعیت را پنهان کند. وقتی ساخت یک برج به پایان میرسد، کار کارگران نیز تمام میشود. اگر اقتصاد شهر نتواند شغلهای مولد و پایدار ایجاد کند، اثر اشتغالزایی این پروژهها محدود خواهد ماند. توسعه واقعی از تولید، زراعت، صنایع کوچک و خدمات پایدار سرچشمه میگیرد، نه از بتنریزی موقت. اگر منابع محدود کشور در پروژههایی مصرف شوند که بازده اجتماعی و اقتصادی آنها روشن نیست، فرصت سرمایهگذاری در آموزش، صحت، آبرسانی و زراعت از دست میرود.
تخریب بافت شهری نیز هزینهای است که در آمار آسفالتکاری دیده نمیشود. وقتی خانهها برای عریضکردن جادهها تخریب و خانوادهها جابهجا میشوند، باید پرسید که آیا غرامت عادلانه پرداخت شده است یا نه، آیا کسبوکارهای محلی از بین رفتهاند و آیا مردم توانستهاند در همان منطقه به زندهگی ادامه دهند. شهر فقط جاده و برج نیست؛ شهر خاطره، روابط اجتماعی، دکان کوچک و شیوه زندهگی مردم است. اگر در مسیر زیباتر ساختن ظاهر شهر، زندهگی کسانی که آن را ساختهاند نادیده گرفته شود، این زیبایی چیزی جز فریب نخواهد بود.
آلودهگی هوا و پدیده جزیره گرمایی نیز تشدید میشود. کابل از پیش با آلودگی شدید هوا روبهرو است. تراکم نامناسب ساختمانها، وابستهگی بیشتر به موتر، حذف فضای سبز و ضعف مدیریت محیط زیست، این مشکلات را بدتر میکند. آسفالت و بتن گرما را جذب میکنند و کاهش پوشش گیاهی، اثر جزیره گرمایی را افزایش میدهد. در شهری که با کمبود آب روبهرو است، فضای سبز باید با استفاده از گونههای گیاهی کممصرف و مدیریت هوشمندانه آب طراحی شود، نه با کاشت نمایشی چند درخت که پس از چند ماه خشک میشوند.
ریشه اصلی بحران، تمرکز فرصتها در کابل است. مردم بهخاطر کار، مکتب، شفاخانه و آینده فرزندانشان به پایتخت میآیند، نه بهخاطر علاقه به زندهگی در شهری شلوغ و آلوده. تا زمانی که در ولایتها فرصتهای اقتصادی و خدمات باکیفیت فراهم نباشد، فشار ناشی از مهاجرت به کابل ادامه خواهد یافت. توسعه پایدار کابل بدون توسعه متوازن ولایتها ممکن نیست. تقویت شهرهای متوسط، سرمایهگذاری در زراعت و صنایع محلی و گسترش آموزشهای حرفهای میتواند بخشی از این فشار را کاهش دهد. مردم نباید برای دسترسی به ابتداییترین فرصتها مجبور شوند به کابل کوچ کنند.
توسعه واقعی به رویکردی متفاوت نیاز دارد: برنامه جامع شهری که ظرفیت منابع آب، حملونقل، مدیریت زباله و خطرهای طبیعی را در نظر بگیرد؛ مدیریت علمی بحران آب از طریق اندازهگیری منظم، کاهش هدررفت و حفاظت از آبخوانها؛ ایجاد نظام یکپارچه حملونقل با اولویت حملونقل عمومی، پیادهروی ایمن و کاهش وابستهگی به موتر شخصی؛ شفافیت کامل در بودجه، قراردادها و نتایج پروژهها؛ حفاظت از اقشار کمدرآمد در برابر جابهجایی اجباری؛ و مشارکت واقعی شهروندان و متخصصان در تصمیمگیریها. شاید این اقدامات به اندازه یک برج هجدهطبقه در ویدیوها چشمگیر نباشند، اما میتوانند زندهگی مردم را بهبود بخشند و از بحرانهای آینده جلوگیری کنند.
معیار پیشرفت باید تغییر کند. پیشرفت را نباید با شمار طبقات ساختمانها سنجید، بلکه باید کیفیت زندهگی را معیار قرار داد: سهولت و ایمنی رفتوآمد، پایداری منابع طبیعی، دسترسی به آب سالم، هوای قابل تنفس و فرصتهای اقتصادی عادلانه. اگر ساختمانها بلندتر شوند، اما دسترسی به آب دشوارتر گردد؛ اگر جادهها عریضتر شوند، اما هزینه زندهگی افزایش یابد؛ و اگر سیمای شهر تغییر کند، اما مردم از مشارکت در تصمیمگیریها محروم بمانند، این توسعه نیست؛ فریب است.
جمعبندی
کابل در حال مرگ است و این مرگ را نمیتوان با بتن و آسفالت متوقف کرد. عریضکردن جادهها ترافیک را بیشتر کرده، بلندمرتبهسازی فشار بر منابع آب را افزایش داده و نمایش آبادانی، بهجای حل مشکلات بنیادی شهر، به ابزاری برای تطهیر سرمایه و فریب افکار عمومی تبدیل شده است. حکومت طالبان میداند که حاکمیتش پایدار نیست و به نظر میرسد که پیوند عاطفی و تاریخی لازم با هویت و پیشینه شهر ندارد؛ بنابراین، پیامدهای درازمدت این سیاستها برای کابل در اولویت قرار نمیگیرد. آنچه اهمیت دارد، نمایش کوتاهمدت و تبدیل پولهای سیاه به داراییهای ملموس است. شهروندانی که از پیامدهای این پروژهها آگاهی کافی ندارند، ممکن است با دیدن برجها و جادههای عریض، ناخواسته به این نمایش مشروعیت ببخشند.
وقت آن رسیده است که این چرخه را بشکنیم. کابل به نمایش توسعه نیاز ندارد؛ بلکه به توسعهای نیاز دارد که زندهگی در آن امکانپذیر باشد: دسترسی به آب، هوای پاک، حملونقل مناسب، عدالت اجتماعی و فرصتهای اقتصادی. اگر معیار موفقیت را از ارتفاع ساختمانها به کیفیت زندهگی تغییر ندهیم، روزی در میان برجهای هجدهطبقه و جادههای عریض با کمبود آب، آلودهگی کشنده و نابرابری عمیقتر روبهرو خواهیم شد. آن روز، این ساختمانها نه نماد پیشرفت، بلکه یادآور فرصتهایی خواهند بود که از دست دادهایم. شهر را ارتفاع ساختمانهایش زنده نگه نمیدارد؛ این آب، محیط زیست، اقتصاد و زندهگی مردمان آن است که به شهر معنا میبخشد. اگر این حقیقت را فراموش کنیم، در حالی که سرگرم تماشای بلندشدن برجها هستیم، پایههای واقعی زندهگی در کابل را از دست خواهیم داد.
منابع
- مطالعات مربوط به تقاضای القایی و تجربه بزرگراههای امریکا، از جمله بزرگراه کاتی و برنامههای رابرت موزس در نیویورک
- گزارشهای سازمان Mercy Corps و تحلیلهای متخصصان آب افغانستان درباره بحران آب کابل و پیشبینی رسیدن به «روز صفر» تا سال ۲۰۲۹
- گزارشهای رسانههای بینالمللی درباره کاهش سطح آبهای زیرزمینی کابل و خطر تمامشدن منابع آب تا سال ۲۰۲۹
- اصول برنامهریزی شهری در مناطق خشک و نیمهخشک و نقد الگوی برجسازی بدون توجه به ظرفیت اکولوژیک شهر







