زمستان بود. هوای سرد بیرون و گرمای داخل خانه باعث شده بود که روی شیشههای خانه بخار بگیرد. ساعت دقیقاً ده صبح بود و من با انگشتم بخار روی شیشه را کنار زده و به گوشهای از حویلی خیره شده بودم که ناگهان صدای تکتک دروازه حویلی بلند شد. در این هنگام، خلوتم برهم زده شد و بهسوی دروازه حویلی رفتم تا ببینم که چه کسی پشتِ در است. وقتی دروازه را باز کردم، زن همسایه را دیدم که گویا برای صحبتکردن با مادرم آمده بود. تا خانه همراهیاش کردم. زن همسایه و مادرم به صحبت شروع کردند و من هم چای و شیرینی آوردم تا صحبتهایشان شیرینتر شود. بعد، خودم در مقابل کلکین شروع به نوشتن داستانی کردم که قبلاً آغاز کرده بودم، اما گویا در آن لحظه درست تمرکز نمیتوانستم. پس تصمیم گرفتم که پای حرفهای آن دو بنشینم و کمی چای هم بنوشم.
در ابتدا، در مورد زندهگی روزمره و نرخهای بازار، که این روزها همه چیز قیمت شده، صحبت میکردند. اما بعد از چند دقیقه، مادرم شروع به گفتن داستانی کرد که قبلاً اتفاق افتاده بود. این داستان توجه مرا جلب کرد. قصه از این قرار بود: چند سال پیش مادرم یک همسایه داشته است. مردی بوده که با همسر دومش و دختر و پسرش که از خانم اولش بوده، زندهگی میکرده است. یک شب صدای گریههای پسرک را، که قبلاً مادرش را از دست داده بوده، میشنود. از جایش بلند میشود و بیرون میرود تا بفهمد چه اتفاقی افتاده که آن پسر اینقدر گریه میکند. به خانه آن مرد رفته و همین که چشمش به پسرک افتاده، چیغ بلندی کشیده است. آن مرد با شلاقی که مردم قبلاً الاغ را با آن میزدند، پسرش را میزده است. با دیدن آن صحنه، مادرم احساس کرده که قلبش تکهتکه شده است. نمیتوانسته خودش را کنترل کند. دویده، پسرک را از چنگ پدرش نجات داده و با لحن تندی به او گفته که «تو چهطور پدری هستی که با اولادت اینطور رفتار میکنی؟ آیا دلت به حال این طفل بیگناه و کوچک نمیسوزد؟ مگر او چی کار کرده که اینطور مجازاتش میکنی؟»
پدر آن پسرک گفته که او در هنگام بازی با اطفال دیگر، چپلیاش را داخل چاه انداخته و خودش به خانه آمده است. مادرم با شنیدن این حرف، تا حد توان سرزنشش کرده و به او گفته که حق ندارد طفل بیگناه را بهخاطر کاری که سهواً انجام شده، اینگونه لتوکوب کند. مادرم میگفت که در حال گپزدن و سرزنشکردن پدر آن پسرک بوده که یکباره، پسر کوچک که پشت سرش پناه گرفته بوده، لب به سخن گشوده و با لحن تلخ و بغضآلود گفته: «او پدرم نیست! او برای من مثل یک دشمن است. حالا بعد از اینکه مادرم را با خَردُم کشته است، میخواهد مرا هم بکشد.»
مادرم میگوید: «با شنیدن این حرفها، کاملاً شوکه شده بودم. بعد از مدتی که اوضاع نسبتاً آرام شد، به خانه برگشتم؛ اما حرفهای پسر مدام در سرم میچرخید. از خودم میپرسیدم که آیا این حقیقت دارد؟ اما چیزی که نمیدانستم این بود که خردم چیست؟ مدت زیادی دنبال دانستن معنای آن بودم تا اینکه بالاخره کسی برایم گفت که خردم یک نوع شلاق است که در سر خود گلولهای از مس دارد، بسیار سنگین است و اگر زندهجانی را با آن بزنیم، حتماً از پا درمیآید. آن وقت فهمیدم که منظور پسرک چه بود. بعد از جستوجو درباره مادر آن پسر کوچک، فهمیدم که شوهرش او را با خردم به سرش زده و بعد از آن ضربه، دیگر سلامتیاش را به دست نیاورده است. به همین دلیل، شوهرش او را طلاق داده تا بار اضافی روی دوشش نباشد. آن زن، بعد از طلاق، مدت زیادی طاقت نیاورده و از اثر همان ضربه شوهرش جان داده است.»
بعد از شنیدن این روایت تلخ، امواج عظیمی از احساسات در قلبم موج زد: نفرت، ترس، خشم و ناامیدی. این روایت مرا با زندهگی واقعی و بسیار تلختر از افسانههای غمانگیز آشنا کرد. داستانهای بسیاری وجود دارد که هرگز پیگیری نشده و نمیشود. از میان بسیار روایت ناگفته، این تنها تکهای از آن پارچه سیاهی است که بر گردن زنان کشورم انداخته شده و تنها به یک روایت ختم نمیشود. من امروز با شنیدن این روایت تلخ از زبان مادرم، برای خودم وظیفه مقدس دانستم صدایی را که سالها پیش در میان انبوهی از خاک و خاکستر دفن شده، بنویسم تا دستکم کشتهشدن غریبانه آن زن را ثبت کرده و بازتاب داده باشم.






