در یکی از روزهای تابستانی سال ۱۳۹۷ بود که مدام خانه را گز کرده و از این کنج اتاق به آن کنج میرفتم. انگشت یک دستم روی صفحه موبایل میچرخید و ناخنهای دست دیگرم را میجویدم. هفتادوچند ساعت از لحظهای که آغاز بهشمارش دقایق کرده بودم، گذشته بود. عقربه ساعت روی دو نشانه گرفته بود و من از جایم بلند شده بودم و دوباره نشسته بودم و همانطور به مادرم گفته بودم که «قلبم به حلقه رسیده است.» تمام سالهای آموزشیام، ۱۲ سال مکتب را که در ده سال تمام کرده بودم، از پیش چشمهایم صحنه به صحنه رد میشد و خانههایی که با کد رشتههای مناسبی برای آیندهام، پر شده بود پیش چشمانم قاب شده بود. فراموشم نمیشود، ساعت دوونیم بعد از چاشت بود که خیره به صفحه موبایل چیغ کشیدم، بالا و پایین پریدم و به مادرم گفتم: «داکتر میشوم.» مادرم رویای نیمهجانش را در من کاشته بود. روز اولی که مانتوی مکتب برایم خرید گفت: «انشاءالله یک روزی چپن سفیدت را اتو کنم.» اولین بار که روپوش سفید پزشکیام را دستش گرفت، گفت: «برای دیدن چنین روزی زنده ماندهام.» نمیخواست ادامه قصهاش را زندهگی کنم، میخواست قصه زندهگیام طوری باشد که در آن رویاهایم برای زیستن باشند، نه صرفاً برای بافتن.
گفته بودم: «هنوز اول راه است!» هر قدر من قد کشیدم و دغدغههایم عوض شد، رویاهای مادرم نیز قد کشید و تحول یافت و بزرگتر شد: «خدا کند که جشن فراغتت را ببینم!» رویاهای من به قالب رویاهای او درآمده بود. درآمیخته با هم. نمیشد جدایشان کرد. در چشمهای همدیگر، خود را میدیدیم، در آیینهها هم. سال اول دانشگاه که تمام شد، لوح تقدیر بهدست، آمدم خانه. به مادرم گفتم: «اولنمره شدم!» و برایش از هدف جدیدم گفتم: «اگر همیشه نمرههای بالا بگیرم، میتوانم در دانشگاه تدریس کنم.» دیگر رویای مادرم روزی بود که من فارغ شوم، در مطب خودم کار کنم و استاد دانشگاه بشوم. اطمینان دارم که هر روز، چنان روزی را با خودش مرور میکرد. او سختی زندهگی زنانهاش را بیهیچ مردی در کنارش در جامعه مردسالار با فکر روزهای خوب و امید آینده بهتر تحمل میکرد. خسته میشد، اما به کمآوردن نمیرسید. میگفت: «سختیام یکی دو سال دیگر است. دخترم داکتر میشود و هم غم مرا میخورد و هم از خواهر و برادرش را. بعد از آن آسوده و راحت زندهگی میکنم.»
هر موفقیتی برایم دو چندان حساب میشد. هر شادی دو برابر؛ هر مسوولیتی سنگینتر. یک عمرِ زندهگی مادرم روی شانههایم بود، باید درست قدم برمیداشتم. هنوز زندهگی همان زندهگی بود و حکومت همان حکومت. هنوز رویاهایم بزرگتر از ترسهایم بود که دلبسته ادبیات شدم. روزهای امتحان و غیرامتحان، سرم لای کتابهای رمان و شعر بود. یک روز که فردایش امتحان اطفال داشتم، نشستم و ۳۰۰ صفحه کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» را یک نفس خواندم. نمرههایم از ۱۰۰ و ۹۸ رسید به زیر ۹۵. به مادرم گفتم: «میخواهم نویسنده شوم.» گفت: «کتاب بخوان اما یادت نرود که قبل از هر چیزی تو قرار است داکتر شوی.» از میان بیشمار توصیههای مادرم به این یکی کمتر توجه کردم. درس هم میخواندم، در کار عملی و کلینیک هم خوب بودم، اما ادبیات زندهگیام را در سایه خودش آورده بود.
درجهام در صنف که از اول و دوم پایینتر آمد، مادرم گفت: «اول یا دوم؛ تو قرار است داکتر بشوی.» من قرار بود داکتر بشوم. آن روزها نه قفلی میشناختم و نه درِ بستهای. همان شامی که صدای مرمیها در منطقه پیچید و برق قطع شد، مادرم نمازش را سلام داد، جاینماز را جمع نکرد و ما را به طبقه پایین و اتاق گوشه برد. قرآن را گرفت بغلش و اشک، قرآن را و پرِ شالش را خیس کرد. به من نگاه کرد و هرچه امید بود، در موج چشمهایش غرق شد. مرمیهایی که هوایی فیر میشد، میخورد به در و دیوار و سقف و پنجرههای مطبی که مادرم در خیالش برایم ساخته بود. غمِ سقوط دو چندان بود؛ سرنوشت دانشگاه معلوم نبود؛ خاک کتابهای پزشکیام را پوشاند، کتابهای ادبیات را بیشتر. جایم گوشه خانه بود و خوراکم اشک. دمی اگر پلک روی هم میبستم، به لطف قرصهای خواب بود. داکتر شدن، نویسنده شدن و تدریس زیر آوار سقوط مانده بود. روپوش سفیدم را از روی جالباسی برداشتم، افتاد کنارِ کتابها. مادرم مراعات حال مرا میکرد، من نه! گریههای من جلو چشمش بود، از خودش در خفا.
مثل تمام مادرهای این دوره، مادرم دختر دوره اول طالبان بود. آرزوهایی داشت که در سینهاش خاک شده بود. از سر پنجکتاب و خواجهحافظ بلندش کردند و نشاندنش روی تخت عروسی؛ کنار مرد بسیار بزرگتر از خودش. برای خودش رویاهایی داشت، قصه میکرد: «نقاشی را دوست داشتم. خیلی دلم میخواست بتوانم نقاشی کنم.» نقاش نشد، در عوض سوزن گرفت دستش و طرح خامک زد روی پارچه. سر بالا نکرد و کوک زد. قصههای کتابها را برای خودش نه، برای من میخواند. خواجهحافظش را قایم کرده بود، داد به من. هفتساله بودم که «الا یا ایها الساقی…» میخواندم. خودش سقوط و محرومیت را تجربه کرده بود، برای فرزندش نمیخواست. سینهاش برای زخم عمیقتر جای نداشت.
پارسال که دانشگاه را باز کردند، چشم مادرم روشن شد. تمام نیرویی که در من مرده بود، جان گرفت. مادرم دوباره روپوش سفیدم را اتو کرد. شبهایم با فکر و غصه نه، با درس خواندن تیر میشد. پای کتاب خوابم میبرد. روی کتاب بیدار میشدم. کلمهها به من جان میدادند. جان گرفته بودم. دوباره رفتم سراغ ادبیات. هرچه بیشتر درس طبابت خواندم، بیشتر شیفته ادبیات شدم. داکتر میشدم برای دل مادرم، نویسنده میشدم برای دل خودم. عصرها مینشستیم بغل هم، چای میخوردیم و من از دانشگاه میگفتم، از طرح داستانی که مینوشتم، از کتابی که میخواندم. میگفتم: «من یک روزی داستان زندهگیات را مینویسم.» چای را پیاله به پیاله میکرد و میگفت: «هر آدمی که در این کشور زندهگی میکند، یک کتاب است؛ خواننده میخواهد فقط.»
مادرم میترسید: «همین سال آخر را هم به خیر تمام کنی.» به سال آخر رسیدم که قفلها تکثیر یافت؛ بزرگ شد و سنگین. ماندم گوشه خانه و داکتر شدن تا اطلاع ثانوی از زندهگیام حذف شد و خودم از جامعه. مادرم چشمش پر شد و سینهاش سنگین. یک زخم دیگر. ادامه زندهگیاش را در من میدید؛ مرهم و درمانش را. من اگر میافتادم، مادرم غرق میشد. مادرم اگر غرق میشد، تمام این جغرافیا خاک میشد و بر سینهام مینشست.
برای دل مادرم گفتم: «نگران نباش. اینطور نمیماند. این بار افسرده نمیشوم، مینشینم و کتاب میخوانم و داستان مینویسم.» مادرم که باور کرد، خودم هم به این راه باورمند شدم. از آن روز انگار میخواهد شکل و شمایل رویایش را عوض کند. بیکار که میبیند مرا، میپرسد: «نوشتنت تمام شد؟ چه کار کردی با داستانت؟» بهانه که میآورم، شروع میکند به توصیه: «همین چهار طرفت را نگاه کن؛ هر طرف یک زن میبینی که پر از اتفاق است، پر از قصه. از چیزهایی که تجربه کردی بنویس. از آدمهایی که میشناسی بنویس.» گاهی هم در نقش خودش ظاهر میشود، در قاب مادر: «مقصد یک کاری بکن مادر! جوانی، انرژی داری، وقت داری، از همین ها استفاده کن! هرچه حالی زحمت بکشی، بعداً به درد خودت میخورد. نشود خدایی نکرده چند سال بعد حسرت بخوری و بگویی کاش بیشتر تلاش میکردم. حالا که در همین راه قدم گذاشتی، پیش برو حتا آهسته! ولی متوقف نشو.» حفظ کردن امید را یادم میدهد.
چند وقت پیش نشسته بود پای تلویزیون و گزارشی را در مورد نمایش موزیکال «هزار خورشید تابان» میدید. یکباره سرش را برگرداند سمت من و گفت: «سودابه، آرزو دارم یک روزی چنین نمایشی از کتابهای تو را ببینم.» افتادهام به جان کتابها، میان کلمهها. کوچ دادهام خودم را از پلاسِ ناامیدی و سیاهی و هراس. در کتابهایی که میخوانم و در داستانهایی که مینویسم زندهگی میکنم، نه در این جغرافیا. برای ادامهدادن، مادرم نیاز به رویا دارد و من به مادرم.







