بعد از مدتها به انترنت دسترسی پیدا کردم. بلی، در قرن بیستویک که استفاده از انترنت جز جداییناپذیر زندهگی نوجوانان و جوانان شده است، برای من خیلی کم میسر میشود. با پولی که چند روز قبل ذخیره کرده بودم، تنها چند امبی انترنت فعال کردم تا از دنیایی که خیلی از آن فاصله گرفتهام باخبر شوم. در ابتدا سری به پیامخانه واتساپ زدم؛ زیرا چند امبی تنها داشته من بود که با آن میتوانستم سری به یک اپلیکشن بزنم. پیامهای زیادی از دوستان بهخصوص از همصنفیهایم دریافت کرده بودم که هر کدام نوشته بودند: «کجایی؟ چطوری؟» از میان آن همه پیام کسی نوشته بود: «زندهگی زیر پرچم طالبان یعنی چی؟» چشمم به آن نوشته گیر کرد، همان طوری که یک دستم به تار قالین بود و دست دیگرم قلاب را محکم گرفته بود، بغضم ترکید. گوشی را از میان تارهای قالین که آن را روبهروی چشمهایم محکم گرفته بود، درآوردم، بدون آنکه کسی اشکهایم را ببیند نوشتم: «اکنون فرصت پاسخ دادن ندارم و در حال بافتن قالین هستم. تنها فرصتم نصف شب است که مفصل برای شما خواهم نوشت.» نقطه گذاشتم و بار دیگر چنگی بر تارهای قالین بردم تا نداشتههای خود و اعضای خانوادهام را با کار کردن مرفوع کنم.
پس از یک هفته بار دیگر قادر به فعال کردن چند امبی انترنت شدم و اولین کاری که کردم پاسخ به آن سوال بود. در یک متن از روزمرهگیهای یک دانشآموز بازمانده از تحصیل که در میان انبوهی از بدبختیها غرق شده است، نوشتم؛ بدبختیهایی که گروه طالبان سبب آن است. پاسخ من به آن سوال این است که زندهگی زیر پرچم به اصطلاح سفید یعنی اسارت و بدبختی که روشنی و خوشبختی را از نصف قشر جامعه که زنان و دختران هستند، گرفته است. این پرچم حق تحصیل، کار و زندهگی آزاد را از زنان و دختران گرفته است. این پرچم نه تنها زنان بلکه همه را دچار فقر و فلاکت کرده و خود حاکمیت ظالمانهای برپا کرده است که نان را از دهن مردم میدزدد.
من بهحیث یک دختر و یک انسان با چشمانی که دارم، نمیبینم. با دهنی که دارم، حرف نمیزنم. با عقل و تواناییام اما نادان بار میآیم؛ زیرا تمام حقوقم را گرفتهاند. من قبل از حاکمیت طالبان خود را در لباس حقوقدان میدیدم که مدافع حق و عدالت در جامعه بود. تمام انرژی و احساساتش درگیر آینده و پیشرفتش بود، تمام دغدغه روزوشبش امتحانهای آخر سمستر و آخر سال بود. دختر آزاد بودم، کسی که بدون ترس از خانه بیرون میشد و همه وقتش را صرف خدمات اجتماعی در مکتب، آموزشگاه و دفترهای آموزشی برای یادگیری و یاددهی میکرد. من به دنبال رویا بودم و برای تحقق آن تلاش میکردم. از شروع حاکمیت طالبان تبدیل به دختری شدم که همه وقت در خانه است. نه دیگر از فعالیت خبری است، نه از مکتب و نه از رویا. تمام وقت درگیر قالینبافی و کارهای شاقه برای پیداکردن یک لقمه نان است. از همه چیز دست کشیده و چنگ بر تار و قلاب قالین زده است تا در حاکمیتی که کار و نان را از مردم گرفته است، شبها گرسنه نخوابد.
این جا زندهگی کردن دشوار شده است. زنان و دختران از رویاهای بربادرفته خود مینالند و مردان از ظلم و شکنجه بیحد این گروه. هیچ کس نیست که تعریف خوبی از حاکمیت طالبان داشته باشد. زندهگی زیر پرچم طالبان یعنی نفس کشیدن بدون اینکه به معنای واقعی آن زنده باشیم و زندهگی کنیم. ما زندهگی میکنیم، اما اختیار و کنترل ما به دست کسانی است که همه را به بدبختی کشاندهاند. هر چیزی که از بالا تصمیم گرفته شده و امر میشود، ما مجبور به پذیرش و عملی کردن آن هستیم، در غیر آن صورت به جرم بیحیایی به حبس و شکنجه محکوم میشویم.
زندهگی کردن زیر پرچم طالبان برایم این طور است: «پرنده آزادی را که برای پرواز آفریده شده، بهیکبارهگی بالهایش را جدا کرده و در قفس انداختهاند.» این زندهگی ناعادلانهای است که گروه طالبان برای زنان و دختران افغانستان دستوپا کرده است.







