صبحها هنوز هوا کاملاً روشن نشده که از خواب بیدار میشوم. اولین چیزیکه به ذهنم میرسد، کلاس دانشگاه، پایاننامه یا رویاهایم نیست، بلکه محل نگهداری سگی است که باید پیش از آمدن مالک ویلا تمیز باشد. بهسمت حیاط میروم که بوی رطوبت خاک با بوی تند فضولات سگ در هم آمیخته است. شِلنگ را برمیدارم و شیر آب را باز میکنم. هیچ اتفاقی نمیافتد. آب دوباره قطع شده است. شِلنگ را همانجا رها میکنم و روی لبه باغچه مینشینم. سکوت ویلا با صدای پارس سگ شکسته میشود. هر چند دقیقه یکبار دوباره شیر آب را امتحان میکنم به این امید که شاید این بار آب آمده باشد، نه برای اینکه خودم تشنهام یا بتوانم دستورویم را بشویم، بلکه برای اینکه اگر صاحب ویلا از راه برسد و محل نگهداری سگ تمیز نباشد، تمام زحماتم نادیده گرفته خواهد شد.
اینجا معیار تعهد من، باغیکه آبیاری کردهام یا ویلاییکه از آن مراقبت کردهام نیست؛ تعهد من از روی تمیزی محل نگهداری سگ سنجش میشود. گاهی با خودم فکر میکنم آخرین باریکه بدون عجله حمام کردم، چه زمانی بود؟ بهخاطر نمیآورم. روزهایی بوده که تمام آب موجود صرف شستن همان چند متر زمین شده است و من فقط با صورت خسته و لباسهایی که بوی کار میدهد، روز را به شب رساندهام. واقعاً عجیب است که ساعتها نگران سلامت و آسایش حیوانی هستم که صاحب دارد، اما خودم گاهی حتا فرصت و امکانات اولیه برای مراقبت از خودم را ندارم. هربار که زمین را میشویم، احساس میکنم چیزی فراتر از گردوخاک از روی آن پاک میشود؛ یعنی بخشی از گذشته من نیز با آب میرود. با هربار شستن محل نگهداری سگ، بیشتر فراموش میکنم من کی هستم؟
اما همیشه اینگونه نبود. در افغانستان پیش از آنکه طالبان بر سرنوشت مردم مسلط شوند، زندهگی من رنگ دیگری داشت: در حوزه «حقوق محیط زیست» فعالیت میکردم و باور داشتم دفاع از طبیعت، دفاع از انسان است. ساعتها درباره جنگلها، آب، آلودهگی هوا و آینده زمین مطالعه میکردم. رویایی داشتم که هرگز برایم بزرگ بهنظر نمیرسید. دوست داشتم روزی در عرصه تغییرات اقلیمی به یک کنشگر بینالمللی تبدیل شوم؛ کسیکه بتواند همانند «گریتا تونبرگ» صدای نسلی باشد که آیندهاش در حال سوختن است. آرزو داشتم روزی نهتنها برای افغانستان بلکه برای تمام انسانهایی که خانه مشترکشان (زمین) در خطر است، سخن بگویم. خیال میکردم شاید بتوانم سهم کوچکی در نجات سیارهای داشته باشم که همه ما به آن تعلق داریم. اما تاریخ برای مردم سرزمین من اغلب به آرزوها فرصت نمیدهد.
با بازگشت طالبان همهچیز در مدت کوتاهی فرو ریخت؛ نه فقط نهادها و سازمانها، بلکه احساس امنیت، امید و آینده نیز. من نیز مانند میلیونها افغان، چمدانی بستم که بیشتر از لباس پر از خداحافظی بود. وقتی از افغانستان خارج شدم، فکر میکردم سختترین بخش مهاجرت، پشتسر گذاشتن خانه است. اشتباه میکردم. سختترین بخش مهاجرت، از دستدادن تدریجی خودت است. به ایران آمدم. ماهها با تمدیدهای کوتاهمدت ویزه زندهگی کردم. هر برگهای که تمدید میشد، فقط چند هفته دیگر به اضطرابم اضافه میکرد. بعدتر توانستم با ویزه تحصیلی وارد مقطع کارشناسی ارشد شوم. دوباره درس خواندم، مقاله نوشتم و امید داشتم که شاید علم بتواند راهی به آینده باز کند. اما امید، اجاره خانه را پرداخت نمیکند. تعطیلات دانشگاه که آغاز شد، برای تامین هزینههای زندهگی به این ویلا آمدم. امروز روزها میان درختان باغ، شِلنگ آب و محل نگهداری سگ میگذرد و شبها با نگرانی پایان اقامت دانشجویی به خواب میروم. گاهی نیمهشب از خواب میپرم، نه از صدای انفجار که آن را در افغانستان جا گذاشتهام، بلکه از این خاطر که اگر اقامتم تمام شود، فردا کجا خواهم بود؟ آیا دوباره باید همهچیز را از نو آغاز کنم؟ آیا باز هم باید از مرزی دیگر عبور کنم؟ چند بار میتواند انسان خانهاش را از دست دهد و هنوز به آینده ایمان داشته باشد؟
وقتی افغانستان را ترک کردم، تصور میکردم در بیرون از مرزهای کشورم، دستکم کرامت انسانی را دوباره پیدا خواهم کرد. گمان میکردم نهادهایی که سالها از حقوق پناهندهگان، فعالان مدنی و انسانهای آسیبپذیر سخن گفتهاند، راهی برای شنیدن صدای کسانی مانند من خواهند داشت. اما مهاجرت فقط عبور از مرزها نیست. گاهی مهاجرت یعنی ایستادن کنار یک شِلنگ خشک، چشمدوختن به شیری که آب نمیدهد و فهمیدن اینکه زندهگیات به چیزی وابسته شده که هیچ اختیاری بر آن ندارید. با این همه، هنوز چیزی در درونم خاموش نشده است. هنوز باور دارم انسان را نباید با سختترین روزهای زندهگیاش تعریف کرد. من هنوز همان دانشجویی هستم که درباره تغییرات اقلیمی تحقیق میکند. همان فعال محیط زیستی که روزی رویای سخنگفتن در کنار رهبران جهان را داشت. همان جوان افغانستانی که باور داشت میتوان آینده را تغییر داد. امروز شاید محل نگهداری سگ را بشویم تا هزینه زندهگی و تحصیلم را تامین کنم، اما نمیخواهم اجازه دهم این تصویر آخرین تعریفی باشد که از من میماند. این روزها نیز خواهد گذشت. اگر روزی از من بپرسند در سختترین سالهای زندهگیات چه چیزی را بیشتر از دست دادهاید، شاید پاسخ دهم خانهام را نه، کشورم را نه و حتا شغلم را نه، بلکه بیش از همه میترسیدم روزی برسد که دیگر به یاد نیاورم پیش از همه این اتفاقها من چه کسی بودم؟







