موهای طلایی زلفر زیر تیغ برادرش یکییکی بر زمین میریخت. لرزش دستانش، نگاه وحشتزدهاش و صدای خشن فریادها، کودکی ۱۳ساله را در چند لحظه به تبعید ابدی شرم فرستاد؛ کودکی که ساعاتی پیش، در حویلی گلی خانه، کنار دیوارهایی که بوی باران گرفته بودند، با دوستانش خانههای کوچک میساخت و میخندید. اما شایعهای که عمهاش ساخته بود، کافی بود تا همه خندهها در گلویش بخشکند و رویاهایش با مشتی گِل فرو بریزند.
آن زمان ۱۴ سال داشت. با دستان کوچک و کودکانهاش همراه دختران همسایه خانههای گلی میساخت که برادرش با خشم صدایش زد: «زلفر!» میدانست اگر زود نرود یا پاسخ ندهد، برادرش ناسزا گفتن را آغاز خواهد کرد؛ چرا که بسیار تندخو بود. با دستان گِلآلود به سمتش رفت و گفت: «بلی لالا جان!» اما در پاسخ شنید: «مرگ تو، فاحشه لعنتی! داخل شو!» او را با مشت و لگد به داخل خانه کشاند و لتوکوب را شروع کرد. هرچه زلفر فریاد میزد، برادرش محکمتر میزد و میگفت: «آرام باش! صدایت را بلند نکن.»
ماجرا به یک شایعه تلخ و ویرانگر برمیگشت. عمهاش، برای آنکه پسرش را داماد این خانواده کند، مدعی شده بود که زلفر را با فرزندش در یک اتاق دیده است. در قریهای که آبرو حرف اول و آخر را میزد، همین اتهام بیپایه کافی بود تا برادران تندخو، بیآنکه حقیقت را بپرسند یا چیزی بدانند، به جانش بیفتند.
زلفر با حالی آشفته، موهایی پریشان و صورتی گلآلود، بیوقفه تلاش میکرد از چنگال برادر خشمگینش بگریزد؛ اما دستان کوچک و لرزان او در برابر هیکل درشت و بازوهای نیرومند برادر، هیچ توانی نداشت.
زلفر میگوید: «وقتی اشکهایم را با دستان کودکانه و گِلآلودم پاک میکردم، صورتم هم گلآلود شده بود. همان لحظه یاد قصههای بابهجانم افتادم که میگفت انسان از گِل آفریده شده. با خودم میگفتم، کاش دوباره گِل یا خاک شوم، دیگر نباشم؛ از خودم، از وجودم بدم آمده بود.»
این بانو تصریح میکند: «عمهام در حقیقت با این کار میخواست خودش را نیکوکار نشان دهد و بالای خانواده ما احسان بگذارد. هدفش این بود که در نهایت من را نامزد پسرش کند. حتا به صراحت گفت: آمدهام که دستمال ببرم.»
برادران تندخو و خشمگینش، که از آن خانواده نفرتی دیرینه داشتند، با شنیدن شایعات علیه زلفر، آتش خشمشان شعلهورتر شد. یکی از آنها با صدایی پر از خشم فریاد زد: «زلفررر! زنده نمیمانم اگر نکشمت… این دختر عزت ما را در قریه زیر سوال برده!» و با چشمانی سرخ و خشمگین از جا برخاست.
زلفر با آهی عمیق و گلویی پر از بغض ادامه میدهد: «عمهام را از خانه کشیدند، چون از همان آغاز با این وصلت مخالف بود. آنها برای رسیدن به هدفشان چنین بهانهای ساختند تا پسرشان داماد خانواده ما شود. برادرم با خشم سراغم آمد، بیامان لتوکوبم کرد. موهای بلند و طلاییام را به چنگ گرفت، مرا زیر پاهایش خواباند و به برادر دیگرم گفت: پلپاکی را بیاور! دستهایش آنقدر محکم موهایم را میفشرد که گویی جانم را از ریشه میکشید. وقتی تیغ بر سرم نشست و تار به تار موهایم جدا شد، حس کردم بندی از زنجیرهای سنگینم گسسته است و به آزادی نزدیک شدهام؛ اما همزمان، گویی رویاهایم، زیباییام و تمام زنانگیام را به نابودی کشاندهاند.»
این بانو با قلبی شکسته و چشمانی پر از اندوه میگوید: «اول خیلی گریه کردم، چون به کاری متهم شده بودم که نه مرتکبش شده بودم و نه حتا معنایش را میفهمیدم. وقتی موهایم را تراشیدند، حسی از کرختی و نابودی در تمام وجودم رخنه کرد. به دستان گلآلودم نگاه کردم، به لباسهای خاکی و حال و روز آشفتهام، به گیسوان بلند و طلاییام که دیگر بخشی از من نبودند؛ همه اینها درونم را با حسی عجیب و ناشناخته پر میکرد. نمیدانستم باید گریه کنم یا بخندم.»
وقتی گیسوانش را تراشیدند دیگر آرام شد نه اشکی بود و نه فریادی دلش سنگ و سبک شد. کرخت شده بود و دعا میکرد کاش این خواب باشد، کاش حقیقت نداشته باشد.
زلفر پس از این حادثه خودش را در یک تویلهای که قبلا در آن حیوانات را نگهداری میکردند پنهان میکرد. دلش نمیخواست هیچ کسی را ببیند یا کسی او را. از همه ویرانگر و جانسوزتر ترسی بود که از دیدن خود به آیینه داشت.
زلفر میگوید: «بوبوکلانم (مادرکلان) که در حویلی پهلویما زندهگی میکرد هر صبح وقتی کارهای خانه را انجام میدادم آنجا میرفتم تا موهایم را ببافد. او زنی پیر اما با دلی جوان و چهره شاداب، خیلی نورانی و زیبا، بود که درکنارش حس خوبی برایم دست میداد. وقت رفتن نزد ببوکلانم بود اما دیگر دلیلی برای رفتن نداشتم شرم، ترس و اندوهی که خانوادهام بالایام بار کرده بودند دیگر مجال برخاستن برایم نمیداد.»
این زن با کولهبار از اندوه میافزاید: «مرغها نزدیکم آمدند وقتی بلند شدم تا بگیرمش فرار کردند. دلم بیشتر گرفت و گریه کردم میگفتم خودم را ببینم در آینه یا خیر دوستانم وقتی پشت در میآمدند صدای شان را میشنیدم که خاله زلفر چرا نمیآید که بازی کنیم آیا چیزی شده؟ آنها هم میفهمیدند که پس از آن روزی فاروق مرا صدا زد و با عجله رفتم و دیگر بر نگشتم حتما چیزی اتفاق افتاده ..است.»
شبها و روزها میگذشت و موهایش دوباره بلند شده بود؛ اما بلندی مو دیگر درمان دل شکستهاش نبود و هر بار که آن را میدید، بیشتر غمگین میشد. او میگوید: «هر بار که کودکان یا مردانی را با موی کوتاه میدیدم، دلم میلرزید و وجودم تکان میخورد؛ مثل زخمی که تازه باز میشود.»
زلفری که با از دست دادن زلفهایش رویای کودکانهاش را نیز از دست داد، هرچند موهایش دوباره رشد کرد و روزها سپری شد، اما دیگر هیچ رویایی در دلش جوانه نزد و به جوانی تبدیل شد با دلی هزار ساله، خسته از زندهگی.






