در پی برگزاری نشست مشورتی میان طالبان و کشورهای آسیای میانه در کابل و اظهارات امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان، که گروه داعش را «تهدید مشترک» خوانده است، بار دیگر این پرسش اساسی مطرح میشود که طالبان چگونه از «تهدید داعش» بهعنوان ابزاری برای بازتعریف جایگاه سیاسی و امنیتی خود در سطح منطقهای استفاده میکنند. در نگاه نخست، چنین مواضعی میتواند نشانهای از نگرانی واقعی نسبت به گسترش ناامنی در افغانستان و منطقه باشد؛ اما در لایههای عمیقتر، این روایت بیش از آنکه بازتاب یک وضعیت عینی باشد، بخشی از یک استراتژی حسابشده برای بقا و مشروعیتسازی طالبان بهنظر میرسد. هیچ تردیدی وجود ندارد که داعش خراسان یک تهدید جدی است. این گروه با انجام حملات مرگبار، نشان داده که توانایی بیثباتسازی و ایجاد رعب را دارد. اما در عین حال، این تهدید نه در سطحی است که بتواند بهطور کامل ساختار قدرت در افغانستان را به چالش بکشد، و نه آنقدر ناچیز است که بتوان آن را نادیده گرفت.
مشکل از جایی آغاز میشود که طالبان، این تهدید را بهگونهای برجسته میکنند که گویی تمام معادلات امنیتی افغانستان و حتا منطقه، به آن گره خورده است. این بزرگنمایی، یک انتخاب تصادفی نیست؛ بلکه بخشی از یک راهبرد دقیق برای بازتعریف جایگاه طالبان در نظم منطقهای است. طالبان پس از بازگشت به قدرت، با بحران مشروعیت داخلی و انزوای بینالمللی مواجهاند. در چنین شرایطی، آنها نیاز دارند تا خود را از یک گروه مسالهساز به یک بازیگر ضروری تبدیل کنند. تهدید داعش، دقیقاً همان فرصتی است که طالبان برای این تغییر موقعیت به آن نیاز دارند. با برجستهسازی خطر داعش، طالبان تلاش میکنند چنین القا کنند که نبود آنها، به معنای گسترش بیمهار تروریسم در منطقه است. این روایت، بهویژه برای کشورهای آسیای میانه که نگرانیهای امنیتی جدی دارند، قابل پذیرش بوده است. به همین دلیل، شاهد افزایش تعاملات سیاسی و امنیتی میان طالبان و برخی کشورهای منطقه هستیم. به بیان دیگر، طالبان با مهارت توانستهاند خود را از «بخشی از مشکل» به «بخشی از راه حل» تبدیل کنند—دستکم در نگاه برخی بازیگران منطقهای.
اشتراکات ایدیولوژیک و مرزهای مبهم
یکی از نکات مهمی که کمتر به آن پرداخته میشود، شباهتهای ایدیولوژیک میان طالبان و داعش است. برخلاف روایت رسمی، فاصله فکری میان این دو گروه چندان عمیق نیست. هر دو از قرائتهای سختگیرانه و بنیادگرایانه از دین الهام میگیرند و هر دو در پی تحمیل نظم سیاسی مبتنی بر تفسیر خاص خود هستند. این اشتراکات، یک واقعیت نگرانکننده را برجسته میکند: طالبان نهتنها در برابر داعش قرار ندارند، بلکه در برخی موارد، در یک طیف فکری مشترک حرکت میکنند. همین موضوع باعث میشود که طالبان، ظرفیت بالقوهای برای حرکت به سمت الگوهای رفتاری مشابه داعش داشته باشند. در نتیجه، تهدید داعش برای طالبان، صرفاً یک تهدید بیرونی نیست؛ بلکه بازتابی از یک بحران درونی نیز است. طالبان بارها ادعا کردهاند که علیه داعش اقدام کردهاند. اما این اقدامات عمدتاً مقطعی، محدود و فاقد عمق استراتژیک بوده است. این وضعیت را میتوان از دو زاویه تحلیل کرد: نخست، نبود اراده واقعی برای نابودی داعش. زیرا از بین رفتن کامل این گروه، یکی از مهمترین ابزارهای مشروعیتسازی طالبان را از میان میبرد. دوم، ناتوانی ساختاری. طالبان، با وجود کنترل جغرافیای افغانستان، فاقد ابزارهای مدرن اطلاعاتی، امنیتی و ایدیولوژیک برای مقابله ریشهای با داعش هستند. مبارزه با چنین گروهی، صرفاً به عملیات نظامی محدود نمیشود، بلکه نیازمند برنامههای گسترده در حوزه آموزش، فرهنگ و اقتصاد است—حوزههایی که طالبان در آنها نهتنها ضعیفاند، بلکه در برخی موارد خود به تشدید بحران کمک میکنند.
یکی از مهمترین تناقضهای طالبان، در همینجا نهفته است: آنها در حالی مدعی مبارزه با داعش هستند که سیاستها و رویکردهایشان، بهطور مستقیم و غیرمستقیم به رشد افراطگرایی کمک میکند. ترویج تفکر خشک مدرسهای، محدودسازی آزادیهای اجتماعی، حذف نظام آموزشی مدرن و حذف زنان از عرصه عمومی، همهگی عواملی هستند که جامعه را به سمت رادیکالیزه شدن سوق میدهند. در چنین شرایطی، داعش میتواند بهراحتی از این بستر برای جذب نیرو و گسترش نفوذ خود استفاده کند. به این ترتیب، طالبان نهتنها قادر به خشکاندن ریشههای داعش نیستند، بلکه در عمل، به بازتولید همان شرایطی کمک میکنند که داعش از آن تغذیه میکند.
داعش، ابزار بقا
در این چارچوب، میتوان گفت که داعش به بخشی از استراتژی بقای طالبان تبدیل شده است. این گروه، به طالبان کمک میکند تا:
• خود را بهعنوان نیرویی ضروری برای امنیت منطقه معرفی کنند
• حمایت سیاسی و اقتصادی کشورهای منطقه را جلب کنند
• فشارهای بینالمللی را کاهش دهند
• و مشروعیت داخلی خود را تقویت کنند.
اگر داعش بهطور کامل از میان برود، طالبان با یک خلأ جدی مواجه خواهند شد: فقدان یک «دشمن مشترک» که بتواند بقای آنها را توجیه کند. در آن صورت، تمرکزها بهسمت عملکرد خود طالبان معطوف خواهد شد—عملکردی که با چالشهای جدی در حوزههای حقوق بشر، اقتصاد و حکمرانی مواجه است.
در نهایت، باید این واقعیت را پذیرفت که طالبان، خود بخشی از بحران افغانستان هستند—و در برخی ابعاد، حتا خطرناکتر از داعش. تفاوت اصلی در این است که داعش یک گروه شورشی است، اما طالبان کنترل کامل یک کشور را در اختیار دارند. این موقعیت، به طالبان امکان میدهد تا سیاستهایی را اجرا کنند که تأثیرات عمیق و بلندمدتی بر جامعه افغانستان دارد. در حالی که داعش با حملات پراکنده عمل میکند، طالبان با تصمیمات ساختاری، مسیر آینده یک کشور را شکل میدهند.
باری، تهدید داعش در افغانستان، واقعیتی پیچیده و چندلایه است. این تهدید نه آنقدر بزرگ است که تمام توجهها را به خود معطوف کند، و نه آنقدر کوچک که بتوان آن را نادیده گرفت. اما آنچه این تهدید را به یک عامل تعیینکننده تبدیل کرده، نحوه استفاده طالبان از آن است. طالبان با بزرگنمایی خطر داعش، توانستهاند خود را بهعنوان یک بازیگر ضروری در معادلات امنیتی منطقه معرفی کنند. در عین حال، آنها نه اراده کافی برای نابودی این تهدید دارند و نه توانایی لازم برای انجام آن. در چنین شرایطی، داعش نهتنها یک تهدید، بلکه یک ابزار است—ابزاری که به طالبان کمک میکند تا بقای خود را در قدرت تضمین کنند. به همین دلیل است که میتوان گفت: داعش، در عمل، به «گاو شیرده» استراتژی بقای طالبان تبدیل شده است.







