یکی از نشانههای مهم وضعیت سیاسی هر حکومت، توانایی آن در حفظ متحدان، مدیریت اختلافها و جلوگیری از تبدیلشدن «منتقدان بالقوه» به «مخالفان بالفعل» است. حکومتها فقط زمانی آسیبپذیر نمیشوند که دشمنانشان بیشتر شوند؛ گاهی زمانی آسیبپذیرتر میشوند که نتوانند نیروهای نزدیک به خود را حفظ کنند.
گلبدین حکمتیار، رهبر حزب اسلامی افغانستان، از این جهت موردی قابلتوجه است. او نه یک چهره سکولار است که از بیرون سنت اسلامگرایی با طالبان مخالفت کند و نه شخصیتی که بتوان اختلاف او با این گروه را صرفاً برپایه تفاوتهای قومی توضیح داد. او سابقه طولانی در سیاست اسلامگرایانه و جهاد افغانستان دارد و در مبارزه با جمهوریت بیستساله و نیروهای خارجی نیز مسیری را پیموده که در بخشهایی با سابقه طالبان همپوشانی داشته است. پس از بازگشت طالبان به قدرت نیز در مقطعی موضعی همسوتر و محتاطانهتر در قبال عملکرد این گروه داشته است.
با وجود این زمینهها، برای فعلاً رابطه دو طرف به مرحلهای رسیده که حکمتیار علناً مشروعیت و شیوه حکومتداری طالبان را به چالش میکشد. از اینجا، میتوان به مفهوم «قوه دافعه» طالبان رسید. اگر حکومتی با انحصار قومی قدرت، قدغنکردن فعالیت سیاسی و نپذیرفتن واقعیتهای جاری در جامعه متکثر افغانستان، حتا نیروهایی را از خود دور کند که در برخی مبانی فکری با آن اشتراک دارند، باید درباره شیوه حکمرانی و ظرفیت جذب سیاسی آن، پرسشهای جدی و روشنی مطرح کرد.
البته این به این معنا نیست که ظهور هر مخالف تازهای، الزاماً به تضعیف فوری رژیم طالبان میانجامد یا افزایش شمار مخالفان، سقوط این رژیم را قطعی میکند. بلی، مخالفان طالبان پراکنده، بعضاً رقیب یکدیگر و فاقد توان سازماندهی هستند و در بیش از پنج سال گذشته کار قابلتوجهی انجام ندادهاند؛ اما فاصلهگرفتن چهرههایی چون حکمتیار که میتوانستند در کنار طالبان بمانند، نشانهای از فرسایش بیشتر ظرفیت این گروه برای جذب نیروهای غیرخودی است.
اهمیت حکمتیار فقط در این نیست که به صف منتقدان و مخالفان طالبان پیوسته است؛ بلکه در این است که او میتواند از موقعیت متفاوت با بسیاری از مخالفان دیگر، دو ادعای مهم این گروه را به چالش بکشد: ادعای برخورداری از «مرجعیت دینی» و ادعای پیوند میان حاکمیت طالبان و پشتونها.
طالبان برای توجیه ساختار سیاسی خود از مفاهیمی چون «امارت اسلامی»، «اطاعت از امر امیر» و «اجرای شریعت» استفاده میکنند. در چنین چهارچوبی، مخالفت با رژیم طالبان، بهعنوان مخالفت با «نظم اسلامی» معرفی شود. اما وقتی یک چهره با سابقه اسلامگرایی و با استدلال دینی به نقد رژیم طالبان میپردازد، این معادله پیچیدهتر میشود. حکمتیار میتواند بر این نکته تاکید کند که اسلامگرایی بهمعنای پذیرش انحصار قدرت در دست طالبان نیست و نمیتوان یک جریان خاص نظامی یا سیاسی را با دین یکی دانست. همچنان میتواند مشروعیت اطاعت از رهبر را به معیارهایی چون عدالت، مشورت و رعایت حقوق مردم پیوند دهد. در این صورت، منازعه دیگر صرفاً میان طالبان و مخالفانی با جهانبینی متفاوت نیست؛ اختلافی در درون اردوگاه اسلامگرایی نیز شکل میگیرد که موضوع آن تفسیر دین، حدود اطاعت سیاسی و منبع مشروعیت حکومت است.
وجه دوم، تعلق قومی حکمتیار است. طالبان در رهبری و ساختار قدرتشان، با حضور برجسته نیروهای پشتون شناخته میشوند؛ اما این واقعیت به آنان حق نمایندهگی انحصاری پشتونها را نمیدهد. پشتونها یک مجموعه سیاسی یکدست نیستند. میان آنان تفاوتهای منطقهای (جنوبی و مشرقی)، درونقومی (درانی و غلزایی)، اجتماعی و سیاسی وجود دارد و نمیتوان خواستها و منافع همه آنان را با مواضع یک گروه سیاسی برابر دانست. براین اساس، پیام موضعگیریِ کسانی از جنس حکمتیار روشن است: مخالفت با طالبان لزوماً مخالفت با پشتونها نیست و دفاع از حقوق سیاسی پشتونها نیز مستلزم پذیرش انحصار قدرت در دست طالبان نیست.
طالبان زمانی با چالش عمیقتری مواجه میشوند که مخالفان بتوانند این دو انحصار را همزمان زیر سوال ببرند: انحصار تفسیر دین و انحصار نمایندهگی قومی. در این صورت، طالبان ناچار خواهند بود مشروعیت خود را نه صرفاً با ارجاع به هویت دینی یا قومی، بلکه با عملکرد رژیمشان درباب عدالت، امنیت، مشارکت سیاسی و پاسخگویی توجیه کنند.
اهمیت ورود حکمتیار به صف منتقدان و مخالفان طالبان، از یک جهت دیگر نیز قابلتوجه است: این تحول میتواند این ادعا را که گویا مخالفان جدی طالبان، بهویژه جبهههای نظامی فعال، عمدتاً غیرپشتونند را با چالش مواجه کند. در فضای سیاسی افغانستان، گاهی مخالفت با طالبان بهگونهای بازنمایی میشود که گویا نزاعی میان طالبانِ پشتون و مخالفان غیرپشتون آنان است. چنین روایتی، فارغ از اینکه تا چه اندازه با واقعیت پیچیده و متنوع جامعه افغانستان سازگار باشد، میتواند به طالبان امکان دهد مخالفت با رژیمشان را نه یک منازعه بر سر انحصار قدرت و شیوه حکومتداری، بلکه «تقابل قومی» جلوه دهند.
پس با این حساب، حضور یک چهره پشتون و درعینحال اسلامگرا و جهادی در صف منتقدان و مخالفان طالبان، برداشت فوق را با پرسش مواجه میکند. حکمتیار با موضعگیری خود میتواند نشان دهد که مخالفت با طالبان لزوماً از بیرون جامعه پشتون یا از موضع تقابل قومی با این گروه برنمیخیزد؛ بلکه میتواند از درون همان محیط اجتماعیای نیز شکل گیرد که طالبان مدعی نمایندهگی آنند.







