این دو رمان، واگویی عقدههای جنسی انبار شده نسلهاست؛ اعتراضی است بر تمام اماها و اگرهایی که چه از سوی مذهب و چه از سوی فرهنگ تحمیل میشود. نویسندگان میخواهند اما با اندیشهورزی، هنجارهای ایدیولوژیک و مذهبی را تاویل و تفسیر و نقد کنند و با چارچوبهای فکری زایا و پویا، آنها را بازنگری کنند.
«سینهبندی» که میرجان نگه میدارد، دریچهای برای نگاه به دنیای دگر و از دید کندلویان ممنوع است. او با تقدس به این شی ممنوع مینگرد و کشف میکند که تن همانسان ارزشمند است که روح و نباید تن را بهدلیل سست تزکیه قربانی کرد؛ این تن است که تعیین میکند و تمدن میسازد؛ کار روح فقط جلا دادن و شفاف ساختن است و بس. میرجان پس از تماشای صحنه زنده همآغوشی مرد و زنی در جنگل، نزد ناخودآگاه خویش از مغلوب شدن خود در مقابل «لذت» اعتراف میورزد و مدتها با همان سینهبند رها شده از تن زن، عشق میورزد و با لذت آشناتر میشود و در نتیجه نیمهی خواببردهی خود را بیدار مییابد.
این نیمه، این تن، مکمل روح اوست که پیش از این میخواست آن را در مدرسه و صد فکر خام دیگر، منزه کند. اما این نیمه بیدارشده، گرهی از دشواریهای انبارشده در جان میرجان نمیکاهد چون مجال تبارز و لذتجویی نمییابد؛ آدمی چیزی نیست جز تن و لذت؛ وقتی فرهنگ و پیرامون، انسان را از لذت، منع میکنند، این آن ممنوع، جان و جسم را میخسد و خواب و آرامش را از او میگیرد.
اما، شبیه این رویداد را در «ناتنی»، مهدی خلجی با رویکرد تطبیقی روایت میکند. او عشقبازی دختر و پسر جوانی در کلیسا را تعریف میکند، بیآنکه عرف یا مذهب مانع آنان باشند. این، افزون بر نمایش ناهمگونی فرهنگی، نقد ساختار مذهبی دگم و بسته در روحانیت اسلامی است.
گوربز خان، مرد وامانده و عاشق ناکام، در جامعهای که فقر جنسی و فقیر جنسی، مقدسترینها اند؛ از عشق و رابطه جنسی تنها بو کشیدن ادار معشوق بر روی توبره خاکی را سهم میبرد. از نظر مولوی تورگل این همان بدعت در زناست و هر دو زناکار به شمار میآیند. و بعد هم زن- همسر شربتخان- که گویا هفتاد نسل ارزگان را به زنا برده است، با مجازات سنگینتر از سنگسار یعنی چهارپلاق به پای اسپان بسته شدن و و پاره شدن را تجربه میکند تا معصیت از دامن مسلمانان پاک گردد.
جمعیت ایستاده به تماشای خشونت، با تنفر به زنی که به جرم بدعت در زنا، محکوم شده بود، نگاه میکردند، نه اینکه گویا معصیت زن، خون را به چشمانشان آورده بود، بل بهخاطری که زن به طرز وحشتناکی آنان را مجذوب میکرد. قامت باریک زن، بیش از اینکه یادآور مرگ گوربز خان باشد، شوق را بر میانگیخت. در حقیقت خشم آنان، نمایی از سرکوب خواهش تنهایشان بود که بهشدت آن را پس میزدند. خشونتی که در به اسپ در کشیدن زن، بارز میگردد، مورد رضایت روح جمعی است. «شوق تماشای خشونت» در روح جمعی و حافظه تاریخی مردم جا دارد. پس از این تماشا، آرامش و ارضای نوعی اقتدار مردانه به همه مردان کندلو دست میدهد. گویی با اِعمال مرگ خشونتبار بر معشوقه ذهنی گوربز خان، آن غریزه پنهان شده تمایل به زن را سرکوب میکند. زن در جوامع سنتی همان میوه ممنوع است؛ هر قدر با هشدار «دور باش» آن را محاصره میکنند، به همان اندازه مردان را مشتاقتر میسازد.
مولوی تورگل را مندوخان از راه پیشاور با خود میآورد و او هم در قلمرو مذهبی خویش قرائت دینی شخصی خود را آمیخته با سنتهای وحشتناک کندلو، مو به مو اجرا میکند. او با «شجاعت مذهبی» فتوا صادر میکند و مردم کندلو هم هلهله کنان از آن استقبال میکنند.
در ذهن میرجان مسجد و زندان هر دو همساناند؛ و در هر دو همان «سنگینی عظیمی که در انتظار آدمهاست» حس میگردد؛ مولوی و شحنه هم مقام یکسانی دارند. هر دو در القای اقتدار و دیکتاتوری خویشاند و هم هر دو طلبه و زندانی را شی میانگارند؛ اشیایی موممانندی که باید با افکار و نیروی آنان شکل بگیرد و چون ابزاری قابل کنترول استفاده گردد. میرجان با خوانش و اندیشیدن در مدرسه، با شک و پرسش روبهرو میشود. این شک هنگامی اوج میگیرد که مدرس حاج سید ابراهیم اصفهانی که نمونه تقوا و اخلاص برای اوست، شبی، میرجان را در خواب غافلگیر کرده به او تجاوز میکند. میرجان، بدون هیچ درنگی مدرسه را ترک میکند و راه جدید را میگزیند، در همین راه است که او بر مقدسات مذهبی و باورهای دینی مبتنی بر سنتها و خرافات، سخره میزند و با همبستر شدن با مرجان خواهرخواندهی خود، در شب مقدس ده محرم خشم همه را برمیانگیزد و آتش بر هستی خویش میزند.
از نگاه ساختار، «ناتنی» چندلایه، چندسویه و نمادین و فلسفی است و تکههای روایت آن میان گذشته و حال پل میزند؛ خلاف «گمنامی» که خطی، یک سویه و غیرنمادین است. محور «ناتنی» بیشتر، بر روایت نوستالژی و یاس فلسفی، سردرگمی مذهبی و تفاوت فرهنگ میچرخد.
زبان در رمان «گمنامی» خیلی درخشان و پیراسته نیست؛ اما غالبا یکدست و روان و تصویری است. گاهی اما، خیلی روزنامهگون میگردد. گاهی گمنامی با اضافهگویی و زبان غیرداستانی، به متن خود آسیب میرساند.
اشتباهات انشایی، املایی یا هم تایپی در جا جاهایی دیده میشوند. آنچه خواننده را میآزارد، نتیجهگیریها و پیامهای فلسفی است که در هر رمان، فراوان وجود دارند. در «ناتنی» اما، زبان پیراستهتر و ستودهتر به کار گرفته شده است. تکههای پراگنده در زمان، با دقت چینش گردیدهاند و ذهن خواننده را با اینکه از میان حال و گذشته نوسان دارند، به هم نمیریزند.
دیدگاههای فلسفی و جملههایی که بیسبب در بدنه رمان پیوند خوردهاند، در هر دو رمان موجوداند:
«کار فکری آدم را از طبیعت جدا میکند. با آن بیگانه میکند. ایستاده فکر نکن. تا جهان ایستاده است، توجهی را بر نمیانگیزد. تازه وقتی روان میشود، حتا ایستاییاش هم مساله میشود. (۲- ص ۴۱)
«… درک کرده بودم که ذهن و فراموشی به ابزاری نیازمندند تا از طریق آن تکههای پراگنده ما را در کشمکش دایمیشان به خدمت گیرند. در زندگی همواره چیزهایی را برای این نبرد بیپایان فراهم میکنیم و بدین گونه تمام زمانهایی را که زیستهایم به خرج همان یک چیز بردهایم. پس خاطرات از این حیث تنها تداعی سلسهای است که به ندرت به یکسان بودن اجزایش پی برده باشیم.» (۱- ص ۱۴۲)
«گاهی آدمها از قطعیتی که در واقعیت است میترسند. وقتی همهچیز به قطعیت میرسد، انگار فقط مرگ است که میماند. مرگ چون نیست، چون هنوز نیامده، هنوز قطعی نیست. درست است که بهطور کلی میدانیم که روزی خواهیم مرد؛ اما وقتی برای مردن تصمیم میگیریم، قصد سفری ناشناخته میکنیم. ما به امکانی که در مرگ هست دل میبندیم.» (۲- ص ۸۲)
«بیشتر آدمها با کسی راحتتر هستند که مطمیناند دروغهایشان را کشف نمیکند.» (۲- ص ۲۹)
«و فکر میکنم اغلب متوجه نیستیم که در سراسر زندگی بسیاری وقتها برای زنده ماندن شانس میآوریم. و اینکه مرگ چیزی نیست جز از دست دادن یکی از این شانسها.» (۱- ص ۵۳)
یکی از فرازهای رمان «گمنامی»، باهمی نه چندان مسالمتآمیز شیعهها و سنیها در کندلو است. بختیاری بهگونه متعرضهای جدال گاه پنهان و گاه آشکار دو گروه مذهبی را مطرح میکند. در حقیقت، فرار او از کندلو، نماد فرار گروهی است که در اقلیت قرار دارند و توانایی ایستایی در برابر یک گروه بزرگ قومی و مذهبی و مسلط را ندارند.
حکایت وادی کندلو در ارزگان، در عین حال گریزی به رویداد های تاریخی و لشکر کشی فرهاد خان به ارزگان و سرزمینهای هزارهها بهمنظور ملحق ساختن آن به قلمرو امیر عبدالرحمان خان است.
نویسنده آگاهانه، در رمان از تنشها و شکایتهایی که اهل تشیع نسبت بر امیران و امیرزادگان پشتون دارند، حکایت مستقیم نمیکند. جا جایی از آنها با ابهام سخن میگوید، در نامهای که به پدر از اصفهان مینویسد، نگران نمازهای مندوخان پشتون است که هشتاد سال آزگار روی زمینهای غصب شده نماز میخواند: «… به مندوخان بگویید ما نمیخواهیم کسی یا کسانی بر سنگ لحد امیر آهنین شلاق بکوبد و بر منار یادبود ضیا الملت والدین رمی جمره روند، هر چقدر که دلشان میخواهد خنجر عبدالقدوس خان را با خون و شیر پستان زنان دایزنگی آب دهند. کسی نیامده ادعا کند که استخوانهای پدران ما را از بالادشت، چهارشینه، دهراوود، ساغر، چوره، تیزین، زمین داور و وادیهای حاصل خیز ارزگان جنوبی پس دهید. بلکه من بدین وسیله بر مندوخان حجت اتمام میدارم که فقط و فقط بر این هشتاد سال دینداریشان تجدید نظر کنند. من عمیق نگران نمازهای یومیهی آنان هستم. آخر بر روی زمین غصب که نمیشود فرایض دین را ادا کرد. مسجد بنا نهاد و نماز خواند.» (۱- ص ۹۹)
و یا هم هنگامی که از سردار عبدالقدوس خان و سپهسالار فرهاد که به فرمان امیر عبدالرحمان خان، میخواهد ناهور و مالستان را تابع قلمرو امیر کند، یادآوری میکند.
همچنان از صحنهای که تورگل مُهر میرجان را در مسجد میبیند و فریاد «کافر. کافر، شیعه کافر» و نزاع برپا میشود، چنین بر میآید که در کندلو شیعیان مراسم مذهبی خود را در خفا اجرا میکردند و مسجدی نداشتند. (۱- ص ۹۱)
همچنان، یکی از نکتههای پنهان رمان، عدم بازداشت مرجان توسط پولیس است. مرجان، در نخستین دیدار با میرجان پیام آشنایی میدهد. بر این اساس او از تعلقی که با میرجان دارد، بیخبر نیست؛ با این هم در این رابطه چنان پیش میرود که با میرجان همبستر میگردد. مردم او را که آن شب مقدس تنها در حجره تنهایی میرجان، لخت مییابند، نه تنها سنگسار نمیکنند بلکه به زندان هم نمیفرستند.
آزار و اذیت افغانها در ایران، یکی از موضوعات جنبی «گمنامی» است.
رویکردها:
۱. گمنامی. محمدجان تقی بختیاری. کابل: انتشارات تاک، چاپ اول، پاییز ۱۳۹۱
۲. ناتنی. مهدی خلجی. نسخه الکترونیکی. مجموعه کتابهای زمانه، اکتوبر ۲۰۰۸
۳. ژولیا کریستوا. نوئل مک آفی، ترجمه: مهرداد پارسا. نشر مرکز، تهران، چاپ اول، ۱۳۸۵
یادداشتها:
• برای آنانیکه این دو رمان را نخواندهاند، این متن مبهم مینماید.
• «بنبست باشکوه» از متن «ناتنی» اقتباس شده است.
• «شوق تماشای خشونت» تعبیری از فروغ کریمی است.
• سرنوشت قهرمانهای این دو رمان، کم و بیش مشابه به سرنوشت نویسندگان آنها نیز است. مهدی خلجی پس از ترک حوزه علمی قم، در بیرون از کشورش زندگی میکند و بختیاری و ناشر کتاب هم چندی قبل ناگزیر شدند افغانستان را ترک نمایند.
• رمان «ناتنی» در افغانستان توسط نشر زریاب به نشر رسیده است.
• افزون بر موارد خیلی روشن دیگر، ملاقات مرجان و میرجان در کنار بند قرغه و ملاقات فواد و زهرا در کنار زاینده رود، یکی از مثالهایی است، که رابطه بینامتنی این دو رمان را زیر سوال میبرند.






