در شبی ظلمانی و تاریک، که ابرهای غبارآلود آسمان را پوشانده و بر سیاهی شب افزوده بودند، مختار ابدال در گوشهای از اتاق ریاست امنیت ملی قندهار، با تجهیزات کامل نشسته بود و امیدوار بود اوضاع بهگونهای معجزهآسا آرام شود. اما هرچه سیاهی شب جایش را به روشنی صبح میداد، صدای شلیک گلوله و انفجار توپها بیشتر میشد. مختار میگوید: «در آن لحظهها دیگر چیزی از نظم و انسجام باقی نمانده بود؛ صداها پریشان، حرکات بیهدف و چهرهها پر از وحشت و بلاتکلیفی بودند. احساس میکردم قندهار، شهری که سالها برایش جنگیده بودیم، در برابر چشمانم نفسهای آخرش را میکشد.»
با روشن شدن کامل هوا در یکی از روزهای سرنوشتساز تابستان ۱۴۰۰، مختار ابدال و ۱۲ تن دیگر از همقطارانش در ریاست امنیت ملی قندهار دستور دریافت کردند که محل را ترک کنند. به آنها گفته شده بود به خانهای در حومه شهر بروند و منتظر دستورهای بعدی از طریق مخابره باشند.
مختار ابدال، یکی از افسران امنیت ملی پیشین، در گفتوگو با روزنامه ۸صبح میگوید: «تجهیزات نظامیمان را برداشتیم و با عجله از ساختمان بیرون شدیم. گفته شد آن خانه امن است، اما هیچکس دقیق نمیدانست اوضاع به کدام سو میرود.» تنها یک ساعت پس از خروج مختار و همکارانش از مرکز امنیت ملی، قندهار بهطور کامل سقوط کرد. بهگفته مختار، نیروهای امنیتی در آن زمان با سردرگمی، نبود رهبری مشخص و بیاطمینانی مطلق مواجه بودند.
این نظامی پیشین میافزاید: «همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. حتا فرصت نکردیم خداحافظی کنیم یا اسناد مهم را جابهجا نماییم. مثل اینکه یک لحظه برق قطع شود؛ همهچیز خاموش شد.»
مختار میگوید که با سقوط قندهار، نهتنها وظیفه و موقعیتشان را از دست داد، بلکه گویی تمام گذشته و هویتش نیز فرو ریخت. او حس خود را چنین بیان میکند: «احساس میکردیم که همهچیز تمام شده. گویا سقوط قندهار، سقوط ما بود؛ سقوط اعتماد، غرور، و سالها تلاش و جنگ.» به باور مختار، بسیاری از نیروهای امنیتی پس از آن شبها دچار افسردهگی و حس بیارزشی شدند؛ کسانی که سالها در خط مقدم مبارزه با ترور ایستاده بودند، ناگهان بدون پشتوانه، بدون ماموریت و بدون سرنوشت رها شدند. او تاکید میکند: «ما فکر میکردیم حداقل اگر بمیریم، برای خاک خود میمیریم. اما سقوط آنقدر سریع و خاموش بود که حتا فرصت فداکاری هم از ما گرفته شد.»
این نظامی پیشین اظهار میدارد که در آن پناهگاه موقت که برایشان در نظر گرفته شده بود، دو شبانهروز را بدون غذا و در حالت ترس و سردرگمی سپری کردند. او توضیح میدهد: «طالبان مثل مور و ملخ همهجا را گرفته بودند. صدای موترهایشان، فیرهای هوایی و گشتزنیهایشان را از اطراف میشنیدیم. تنها کاری که میتوانستیم بکنیم، این بود که در سکوت بمانیم و حرکت نکنیم.»
با سقوط کابل، که تنها دو تا سه روز پس از سقوط قندهار رخ داد، امید به بازگشت اوضاع به حالت عادی نیز از میان رفت. مختار و ۱۲ تن از همکارانش تصمیم گرفتند فرار کنند؛ تصمیمی که به گفته او از روی ناچاری و برای نجات جانشان گرفته شد.
این سرباز امنیت ملی پیشین چنین روایت میکند: «برایمان غیرقابل باور بود که غنی فرار کرده باشد و طالبان حالا بر تمام افغانستان تسلط دارند. همهچیز خیلی زود و غیرمنتظره اتفاق افتاد. هیچکدام از ما تصور نمیکرد که پایان نظام اینقدر بیصدا و بیدفاع باشد.»
پس از دو شبانهروز پنهانشدن در پناهگاهی در حومه قندهار، مختار ابدال و همرزمانش به این نتیجه رسیدند که دیگر راهی جز فرار ندارند. نخستین کاری که کردند، دفن کردن لباسهای نظامیشان بود. آنها لباسهای وطنی پوشیدند و وانمود کردند که از افراد ملکی هستند.
مختار روایت میکند: «لباسهای نظامیمان را در حویلی دفن کردیم، لباس محلی پوشیدیم و خود را به خاک زدیم تا شاید در میان مردم ناپدید شویم. اما طالبان همهجا بودند؛ ایستهای بازرسی، گشتزنیها، نگاههای تیزبین و شکاک. راهی نداشتیم.»
برای فریب طالبان، مختار و همراهانش تصمیم گرفتند نقش رمهداران را بازی کنند. چند گوسفند از یک چوپان خریدند، یک بوجی پلاستیکی هم بههمراه برداشتند تا ظاهر رمهداران را داشته باشند. با این ترفند، مسیر پرخطر قندهار تا سپینبولدک، در نزدیکی مرز پاکستان را در پیش گرفتند و در قسمتهایی از راه سوار موتر شدند تا آنان را به پاکستان برساند.
این سرباز پیشین کشور چنین روایت میکند: «در راه، طالبان سوار موتر ما شدند. از مسافران تذکره و پاسپورت میخواستند. به ریش یکی و موهای دیگری گیر میدادند. چوکیبهچوکی آمدند و چشم چرخاندند. با خود گفتم: بچیم، خلاص شدی… حالا دوتا اولادت چی میشوند؟»
مختار میگوید در آن لحظه فقط دعا کرد. کلمهاش را آهسته زیر لب خواند و منتظر معجزه ماند. «نمیدانم چطور شد. به ما نرسیدند. از کنارمان گذشتند. شاید خسته بودند، شاید مشکوک نشدند، شاید هم فقط نوبت ما نبود.»
نزدیک به چهار سال از سقوط حکومت گذشته، اما برای مختار ابدال، خاطره آن شبها همچنان مثل خنجری در گلو فرو رفته است؛ شبهایی که با تماسهای بیوقفه خانواده، گریههای پدر و مادر، زاری همسر و صدای لرزان کودکانش همراه بود.
مختار به یاد میآورد: «در آن روزها ما چند نفر بودیم، بیسرنوشت. نه کشوری برای رفتن داشتیم و نه جایی برای ماندن. و از همه دردناکتر، حرف مردم بود که میگفتند سرباز وطن جنگ نکرد، میدان را خالی کرد.»
باور سقوط کابل، آنهم تنها چند روز پس از فروپاشی قندهار، برایشان دشوار و باورنکردنی بود. مختار به یاد میآورد که آن روز، همراه با ۱۲ تن دیگر، در اتاقی ساکت نشسته بودند. هرکس در گوشهای، مات و مبهوت، با گوشی در دست؛ یکی در حال تماس با خانواده، یکی بیصدا اشک میریخت و دیگری، مثل خودش، فقط به سکوت پناه برده بود. او پس از عبور پرخطر از مرز، مدتی در پاکستان پناه گرفت؛ به امید آنکه شرایط بهتر شود و شاید دوباره بتواند به کشورش بازگردد.
مختار با سکوت چنین میافزاید: «تنها آرزویم این بود که یکی از بهترین نیروهای امنیتی افغانستان باشم. من با شوق خدمت به مردم وطنم وارد این راه شدم، با انگیزهای که هنوز هم در رگهایم جریان دارد.»
مختار ابدال از جمله افسرانی بود که سالها در بخش استخبارات امنیت ملی افغانستان فعالیت داشت. او میگوید: «بارها با کار استخباراتیمان جلو حملات انتحاری را گرفتیم، لانههای داعش، القاعده و طالبان را شناسایی و خنثی کردیم. اما پس از فروپاشی نظام، همه چیز بیارزش شد. پاکستان، جایی که پس از سقوط در آن پناه گرفته بودم، مدتی بعد مرا اخراج کرد.»
با اعلام عفو عمومی از سوی طالبان و بدون در اختیار داشتن مدارک رسمی، مختار تصمیم گرفت برای انتقال خانوادهاش به افغانستان بازگردد. با کمک آشناییهای شوهر خواهرش، موفق به گرفتن پاسپورت شد و مسیر مهاجرت را از راه ایران در پیش گرفت.
این نظامی پیشین میگوید: «مدتی در ایران زندهگی کردیم. اما در ماههای اخیر، بدون آنکه حتا به مرز دوغارون نزدیک شده باشم، از داخل خاک ایران بازداشت و دیپورت شدم. دوباره برگشتم به پاکستان؛ همانجا که پیشتر اخراجم کرده بودند.»
اکنون مختار، یکی از هزاران نیروی سابق امنیتی افغانستان، در کشوری بیگانه با شرایطی دشوار زندهگی میکند. نه درآمدی دارد، نه سرپناه مطمئن، و نه آیندهای روشن برای فرزندانش. او میگوید: «حس بیوطنی حالا از همیشه سنگینتر است. نه افغانستان مرا میپذیرد، نه هیچ کشور دیگری. ماندهام میان زمین و آسمان.»
از دید مختار سقوط کابل برای او و همکارانش زخم باز است که درمان نشده و با جشن گرفتن طالبان همه ساله نمک روی این زخم پاشیده میشود.







