وقتی یک تفکر با ابزار موجود به هدفش نمیرسد، همیشه از هدف دست نمیکشد؛ گاهی فقط ابزار را عوض میکند. خطر امروز افغانستان نیز همین است: اگر طالب نتوانست، شاید دیگری بتواند؛ اگر لونگی نتوانست، شاید نکتایی؛ و اگر ملا نتوانست ساختار متمرکز قدرت را قابل دوام و قابل قبول کند، شاید دوباره یک تکنوکرات بتواند. اما مساله این مقاله نه لونگی است و نه نکتایی؛ مساله منطق قدرت در افغانستان است.
طالبان نزدیک به پنج سال است که تقریباً تمام قدرت سیاسی کشور را در اختیار دارند. انتخابات و پارلمان وجود ندارد، مخالف سیاسی سهمی در حکومت ندارد، اقتصاد کاملاً در دست طالب است، زنان از بخش بزرگی از زندهگی عمومی کنار زده شدهاند و قدرت از بالا به پایین اعمال میشود. با این همه، تصرف کامل کشور نتوانسته صلح ملی، مشروعیت فراگیر و یک حکومت پذیرفتنی برای همه ایجاد کند.
اینجاست که خطر دیگری آغاز میشود: بهجای آنکه اصل انحصار قدرت زیر سوال برود، فقط صاحب انحصار عوض شود. اما چرا با تغییر حاکمان، انحصار قدرت بارها بازتولید میشود؟ پاسخ را فقط در اشخاص نباید جست؛ بخشی از آن در یک ذهنیت سیاسی ریشه دارد: تفکر قبیله.
تفکر قبیله چیست؟
منظور از تفکر قبیله در این نوشته یک قوم مشخص نیست. هیچ قومی ذاتاً مستبد یا دموکرات نیست. همه اقوام افغانستان هم قربانی این ذهنیت بودهاند و هم گاهی افرادی از میانشان حامل آن شدهاند. قبیله در اینجا یک ذهنیت سیاسی است؛ ذهنیتی که پیش از آنکه بپرسد «با چه حقی و چگونه باید حکومت کرد؟» میپرسد: «چه کسی باید حکومت کند؟»
در این ذهنیت، قانون تا زمانی خوب است که قدرت «خودی» را محدود نکند؛ انتخابات تا زمانی محترم است که نتیجه مطلوب باشد؛ خطای همتبار توجیه میشود، اما همان خطا از دیگری خیانت نام میگیرد. این همان چیزی است که من در مقالاتم «ذهن قبیله در لباس مدرن» مینامم.
دانشگاه خارجی، زبان انگلیسی، نکتایی و سخن گفتن از دموکراسی الزاماً عصبیت را از بین نمیبرد. ممکن است کسی از حقوق بشر سخن بگوید، اما وقتی پای قدرت حلقه، حزب یا همتبارش در میان آمد، همان اصول را فراموش کند. این تفکر قبیله در میان تمام اقوام افغانستان وجود دارد، اما در میان بعضیها بهصورت سیستماتیک از سوی الیتهای آنان مورد استفاده قرار میگیرد.
مشکل از جایی آغاز میشود که ارزشها برای ما اصل نباشند، بلکه وسیله رسیدن به قدرت شوند.
این چرخه فقط محصول داخل افغانستان نبوده است. قدرتهای خارجی نیز بارها از شکافهای داخلی کشور استفاده کردهاند و حاکمان داخلی نیز گاهی برای شکست رقیبان و گسترش قدرت خود به حمایت بیرونی تکیه کردهاند. دوره عبدالرحمان خان نمونه مهمی از این رابطه است. او با حمایت مالی و سیاسی بریتانیا توانست دولت مرکزی و ارتش نیرومندتری بسازد و اقتدار کابل را بر بخشهای بیشتری از کشور تحمیل کند. در چنین رابطهای، قدرت بیرونی یک شریک قابل پیشبینی میخواست و حاکم داخلی برای تقویت موقعیت خود به منابع بیرونی نیاز داشت. چیزی که در این میان کمتر اهمیت پیدا میکرد، رضایت مردمی بود که قرار بود بر آنان حکومت شود.
از آن زمان تا امروز، حکومتها، ایدیولوژیها و چهرههای بسیاری عوض شدهاند؛ شاه، جمهوری، خلق و پرچم، مجاهد، طالب و تکنوکرات. اما یک منطق بارها بازگشته است: قدرت نخست در بالا متمرکز میشود و بعد برای آن در پایین مشروعیت جستوجو میکنند.
۱۴۶ سال گذشته، اما پرسش هنوز همان است: دولت صاحب مردم است یا مردم صاحب دولت؟ طالبان امروز یکی از شدیدترین شکلهای همین تمرکز قدرت را ساختهاند. قدرت از مردم به حکومت منتقل نمیشود؛ از امیر به پایین میآید. شهروند نمیتواند حاکم را با رای تغییر دهد و مخالف سیاسی نیز جایگاهی در ساختار قدرت ندارد.
اما تصرف کشور، حکومتداری نیست. خاموشکردن مخالف مشروعیت نمیآورد و حذف زنان جامعه را قوی نمیکند. در همین نقطه ممکن است همان ذهنیت قدیمی استعمار نتیجه بگیرد که مشکل در اصل ساختار نیست؛ مشکل فقط این است که مدیر مناسبی برای آن پیدا نشده است و جستوجوی تاریخی برای «مرد مناسب ارگ» دوباره آغاز میشود. و چه کسی بهتر از «دومین مغز متفکر جهان»؟
نام اشرف غنی دوباره در بحث آینده افغانستان شنیده میشود. او پس از نزدیک به پنج سال حاشیهنشینی، در ۲۰۲۶ دوباره از مشروعیت مردم، گفتوگوی ملی و اجماع سخن گفته است. و البته هنوز آن لقب معروف هم همراه اوست: «دومین مغز متفکر جهان»؛ لقبی که از یک نظرسنجی مجله Prospect آمد، اما در افغانستان چنان تکرار شد که گویی یک نهاد علمی مغزهای جهان را اندازه گرفته و برای غنی مقام دوم صادر کرده بود. جالب اینکه سرنوشت این لقب بیشباهت به انتخاباتهای پرمناقشه ۲۰۱۴ و ۲۰۱۹ نبود؛ نتیجهای اعلام شد، اما بحث بر سر چگونهگی رسیدن به آن نتیجه مدتها ادامه یافت.
استدلال هواداران نکتاییپوش و انگلیسیزبانش نیز روشن است: طالبان در حکومتداری مشکل دارند، مخالفانشان پراکندهاند و غنی تجربه ریاستجمهوری و شناخت نهادهای بینالمللی را دارد. اما چرا باز هم باید دنبال یک نفر بگردیم؟ چرا پرسش اصلی این باشد که چه کسی جای هبتالله را بگیرد؟
پرسش مهمتر این است: افغانستان پس از طالبان بر چه اصولی اداره خواهد شد؟ آیا دوباره همه راهها به ارگ ختم میشود، یا نظامی ساخته میشود که در آن شهروندان برابر باشند، زن و مرد از حقوق برابر برخوردار باشند، قدرت میان مرکز و مناطق توزیع شود و هیچ رییسجمهور، ملا، فرمانده، قوم یا حزبی بالاتر از قانون قرار نگیرد؟
اما یک پرسش دیگر نیز متوجه خود مردم است: آیا باز هم خاموش میمانیم تا دیگران درباره آینده ما تصمیم بگیرند؟ آیا هنوز در انتظار یک «رهبر قدرتمند» خواهیم ماند تا بیاید و ما را نجات دهد، یا به این بلوغ سیاسی رسیدهایم که بدانیم هیچ فردی قرار نیست افغانستان را نجات دهد؛ این مردماند که باید قدرت را محدود، نظارت و پاسخگو کنند؟
بحث فقط بر سر «جمهوریت» یا «امارت» نیست؛ بحث بر سر قواعد قدرت و جایگاه مردم در برابر حاکم است.
غنی و یارانش نیز باید پاسخ بدهند. برای نقد اشرف غنی و تیم ارگ نیازی به شایعه نیست؛ کارنامه سیاسی او برای پرسشگری کافی است. در دوره حکومت او، قدرت بیش از پیش در ارگ و حلقهای محدود متمرکز شد و اعتماد میان ریاستجمهوری، نهادها و نیروهای سیاسی فرسوده گردید، ولی فاجعه در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ آشکار شد. غنی تنها عامل سقوط جمهوریت نبود؛ توافق دوحه، خروج امریکا، فساد، وابستهگی خارجی، ضعف نهادها و پیشروی طالبان همهگی نقش داشتند. اما مسوولیت او بهعنوان رییسجمهور و سرقوماندان اعلای قوای مسلح افغانستان را نمیتوان نادیده گرفت.
فکر میکنم اولویت غنی و حلقههای سیاسی پیرامون او نباید بازگشت به قدرت باشد؛ نخست باید در برابر ملت بایستند و درباره سهم و مسوولیت خود در آنچه بر جمهوریت و مردم گذشت، پاسخ بدهند. ملت قرار نیست هر چند سال یکبار حافظهاش را پاک کند تا همان چهرههای پوشالی سابق با شعارهای تازه برگردند.
با این حال، مشکل فقط غنی یا طالبان نیست؛ مشکل ساختاری است که هر بار چهرهای تازه را بر همان هرم قدرت مینشاند. اگر قدرت دوباره در دست یک فرد، قوم یا گروه جمع شود، فقط حاکم عوض شده است. پس پرسش اصلی این است: بعد از طالبان چه؟ داشتن تفنگ یا عنوان «مقاومت» حق حکومت نمیآورد. هر جریان باید روشن کند چه نظامی میخواهد و قدرت چگونه محدود و پاسخگو خواهد شد.
آینده نیز نباید بر فراموشی گذشته ساخته شود؛ نه انتقام جای عدالت را بگیرد و نه فراموشی جای پاسخگویی را. و شاید مهمترین پرسش این باشد: اگر فردا کسی که دوستش داریم به قدرت رسید، آیا حاضر هستیم قدرت او را هم محدود کنیم؟ اگر نه، مشکل فقط طالبان نیست.
افغانستان به «مرد مناسب ارگ» نیاز ندارد؛ به قواعد تازه قدرت نیاز دارد. وگرنه ممکن است طالب برود، اما منطق طالب باقی بماند.






