در افغانستان بعضی واقعیتها را همه میبینند، اما کمتر کسی حاضر است نامشان را بر زبان بیاورد. قوم یکی از آنهاست. قوم میتواند در تقسیم قدرت، تعیین مقام، شبکههای سیاسی و دسترسی به منابع نقش داشته باشد؛ اما همین که کسی درباره این نقش سوال کند، خطر متهمشدن به قومگرایی آغاز میشود.
تناقض درست همینجاست: تمرکز قدرت در دست یک شبکه قومی الزاماً قومی خوانده نمیشود، اما اعتراض به همان تمرکز خیلی زود قومگرایی نام میگیرد. انحصار قدرت میتواند زیر نام وحدت ملی ادامه پیدا کند، اما اعتراض به آن تهدیدی برای وحدت ملی معرفی شود.
از همین رو، وقتی کسی میپرسد آیا منازعه امروز افغانستان بُعد قومی پیدا کرده است، پاسخ آماده است: «طالبان را با پشتونها یکی نکنید.» این هشدار درست است. طالبان یک گروه تروریستی است و مساوی پشتونها نیست و هیچ قومی را نمیتوان مسوول رفتار یک گروه تروریستی دانست.
اما آیا برای جلوگیری از یک تعمیم خطرناک، باید واقعیت دیگری را نیز انکار کرد؟ آیا یکیندانستن طالبان و پشتونها به این معناست که درباره ترکیب قومی قدرت طالبان نیز نباید سخن گفت؟
طالبان پنج سال است که تقریباً تمام قدرت سیاسی و امنیتی افغانستان را در اختیار دارند. بررسیهای موجود نشان میدهد بیش از نود درصد مقامهای ارشد و میانرتبه این ساختار پشتوناند. مهمترین مراکز تصمیمگیری نیز عمدتاً در اختیار شبکههایی قرار دارد که ریشه سیاسی و نظامیشان به جنوب و جنوبشرق افغانستان برمیگردد.
اگر چنین وضعیتی مربوط به چند ماه نخست حاکمیت طالبان میبود، شاید میشد آن را موقت دانست. اما پس از پنج سال، پرسش درباره ترکیب قومی قدرت دیگر بحثی حاشیهای نیست؛ پرسشی درباره ماهیت خود نظام است.
مساله فقط این نیست که وزیر یا والی از کدام قوم است. باید دید چه کسی فرمانده است، چه کسی تصمیم نهایی را میگیرد، چه کسی به منابع دسترسی دارد و کدام شبکهها میتوانند قدرت سیاسی را به نفوذ اقتصادی تبدیل کنند. وقتی سیاست، امنیت، اداره و فرصتهای اقتصادی بهتدریج در یک شبکه محدود متمرکز میشود که امروز بهشدت پشتونمحور است، دیگر نمیتوان گفت قوم هیچ نقشی در ساختار قدرت ندارد.
این منطق فقط در کابل و قندهار تولید نمیشود. بخشی قابل توجهی از نخبهگان پشتون در اروپا و امریکا با مدرک دانشگاهی، زبان انگلیسی، ادبیات دموکراسی و ظاهری کاملاً مدرن وارد بحث افغانستان میشوند؛ اما وقتی سخن به طالبان و مقاومت در برابر آنان میرسد، معیارها ناگهان تغییر میکند.
برای طالبان واژههایی چون «واقعیت سیاسی»، «ثبات»، «تعامل» و «ضرورت گفتوگو» پیدا میشود؛ اما برای مخالف طالبان خیلی زود کلماتی چون «جنگسالار»، «لندغر»، «قومگرا» و «آشوبطلب» آماده است.
این دوگانهگی تصادفی نیست. طالبان بیش از دو دهه با جنگ، ترور، عملیات انتحاری و کشتار غیرنظامیان موقعیت خود را تثبیت کردند و سرانجام در فضایی که خروج و تعامل سیاسی غرب نیز در شکلگیری آن نقش داشت، دوباره قدرت را به دست گرفتند. اما امروز تفنگ دیروز طالبان «دولت» نامیده میشود و تفنگ کسی که در برابر آنان میایستد «لندغری».
اینجاست که زبان خودش به بخشی از سیاست قدرت تبدیل میشود. مقاومت مردم افغانستان نیز از خلأ به وجود نیامده است. در دورههای مختلف، جوامعی که در برابر استبداد، انحصار یا سلطه ایستادهاند، مقاومت کردهاند. قدرتهای خارجی نیز بارها بر این مقاومتها سوار شده، بخشی از آنها را منحرف کرده و بعضی را به جنگهای نیابتی کشاندهاند. اما جنگ نیابتی را نباید با اصل مقاومت یکی دانست. مصادره یک مقاومت، حق مقاومت را از بین نمیبرد.
یکی از موفقیتهای مهم سیاسی در چند دهه گذشته این بوده است که تقریباً تمام تاریخ مقاومت افغانستان را بتوان با یک واژه بیاعتبار کرد: «جنگسالار». البته حساب کسانی که خود عملاً با منطق جنگسالاری زیستهاند و حتا از آن ابایی ندارند، جداست؛ آنان را نباید به حساب مقاومت مردمی گذاشت.
مساله این است که نباید مقاومت مردمی در برابر استبداد، انحصار قدرت و سرکوب را صرفاً با برچسب «جنگسالاری» بیاعتبار کرد؛ زیرا میان جنگ برای منافع شخصی و مقاومت مردم برای دفاع از آزادی و حق سیاسیشان تفاوت اساسی وجود دارد.
با این برچسبها، تفاوت میان کسی که برای منافع شخصی جنگیده، کسی که وابسته به قدرت خارجی بوده و مردمی که برای دفاع از خانه، آزادی یا حق سیاسی خود ایستادهاند، محو میشود. نتیجه روشن است: جامعهای که از مقاومت خودش شرمنده شود، راحتتر میپذیرد که در برابر قدرت موجود هیچ بدیلی وجود ندارد.
اما حالا به پرسش اصلی میرسیم: آیا جنگ افغانستان قومی شده است؟ هنوز نمیتوان با دقت گفت افغانستان وارد یک جنگ تمامعیار «پشتون در برابر تاجیک، هزاره و اوزبیک» شده است؛ و امیدوارم هرگز به آن نقطه نرسد. پشتونهای بسیاری مخالف طالباناند. خود طالبان نیز پشتونهای مخالف، زنان، نظامیان پیشین، روزنامهنگاران و منتقدان سیاسی را سرکوب کردهاند. در صفوف طالبان نیز افراد غیرپشتون حضور دارند.
اما سوال مهمتر این است: آیا ساختار کنونی افغانستان در حال تولید شرایط یک جنگ قومی آینده نیست؟ وقتی قدرت عمدتاً در اختیار یک شبکه قومی و جغرافیایی قرار گیرد؛ وقتی بخشهای دیگر جامعه احساس کنند سهم واقعی در نظام سیاسی ندارند؛ وقتی احزاب و سیاست مسالمتآمیز حذف شود؛ و وقتی مقاومت بیشتر از مناطقی برخیزد که خود را از ساختار قدرت کنارزدهشده میبینند، مرز میان منازعه سیاسی و منازعه قومی بهتدریج باریک میشود.
در این میان، سوال دیگری نیز وجود دارد که نباید از طرح آن ترسید: چرا در بسیاری از مناطق پشتوننشین جنوب و جنوبشرق، هنوز مقاومت گسترده و سازمانیافتهای در اندازه برخی مناطق دیگر افغانستان شکل نگرفته است؟
طرح این سوال به معنای متهمکردن پشتونها نیست. طالبان در جنوب شبکههای خانوادگی، اجتماعی و امنیتی عمیقتری دارند. هزینه مخالفت با آنان بسیار بالاست و بدیل سیاسی سازمانیافته نیز ضعیف است. اما همین واقعیت نیز بخشی از مسالهای است که باید آزادانه بررسی شود، نه اینکه از ترس برچسب قومگرایی کنار گذاشته شود.
سکوت همیشه نشانه وحدت ملی نیست. شاید یکی از خطرناکترین اشتباهها این باشد که تصور کنیم نامنبردن از قوم، خودبهخود افغانستان را ملی میکند. اگر یک ساختار سیاسی بتواند از شبکههای قومی برای حفظ قدرت استفاده کند، اما هرکس درباره همان شبکهها سوال کند متهم به قومگرایی شود، سکوت دیگر بیطرفی نیست؛ میتواند به حفاظت از وضع موجود تبدیل شود.
در عین حال، مخالفان طالبان نیز باید مراقب باشند که طالبان را با پشتونها یکی نکنند. اگر مبارزه علیه طالبان به جنگ علیه پشتونها تعبیر شود، طالبان بزرگترین هدیه تبلیغاتی ممکن را دریافت خواهند کرد. آنگاه میتوانند به یک جوان پشتون در قندهار یا هلمند بگویند: موضوع دیگر طالبان نیست؛ قوم تو در خطر است.
از همینجاست که قومیکردن دشمن میتواند همان نظامی را نجات دهد که از قومیشدن قدرت سود برده است.
بنابراین باید دو حقیقت را همزمان گفت: ساختار طالبان بهشدت پشتونمحور است و قوم در توزیع قدرت آن نقش اساسی دارد. اما همزمان: پشتون مساوی طالبان نیست. مساله افغانستان این نیست که قدرت از یک قوم گرفته و به قوم دیگری سپرده شود. اگر چنین شود، فقط صاحب انحصار تغییر کرده است. مساله این است که چرا در کشوری چندقومی، قدرت باید ملک یک قوم، یک شبکه، یک حزب یا یک گروه باشد.
افغانستان شاید هنوز وارد یک جنگ قومی تمامعیار نشده باشد؛ اما این نباید باعث آسودهگی شود. سوال اصلی امروز این است: اگر قومیشدن قدرت را همچنان انکار کنیم، آیا فردا خود جنگ را قومی نخواهیم ساخت؟
گاهی سکوت صلح نیست. گاهی سکوت فقط اجازه میدهد بحران آنقدر بزرگ شود که وقتی سرانجام نامش را بر زبان میآوریم، دیگر برای جلوگیری از آن دیر شده باشد.







