بازی قدرتها در افغانستان همواره در هالهای از ابهام شکل گرفته و پیش رفته است. مناطق جغرافیایی حساس و دارای اهمیت راهبردی، همواره مورد توجه قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای بودهاند. در این میان، ولایتهای هرات و بدخشان، به دلیل اهمیت راهبردی و ژئوپلیتیکی خود، از مهمترین نقاط مورد توجه قدرتهای دخیل در افغانستان به شمار میروند.
در ماهها و سالهای اخیر، هرات و بدخشان بیش از گذشته در کانون توجه سازمانهای اطلاعاتی کشورهای منطقه و فرامنطقه قرار گرفتهاند. عوامل متعددی در افزایش این توجه نقش داشتهاند. بهویژه از زمان بازگشت طالبان به قدرت در آگست ۲۰۲۱، همزمان با شکلگیری جریانهای مختلف سیاسی، نظامی و مدنی در بیرون از افغانستان، اهمیت این مناطق نیز مضاعف شده است. اپوزیسیون مسلح و سیاسی که در برداشت عمومی، فاقد خصلت عملیاتی و کارکرد موثر بوده و بیشتر برای حفظ موازنه در میدان رقابت قدرتها مورد استفاده قرار گرفته است، خود بخشی از این معادله به شمار میرود. نقش ذخیرهای این جریانها برای حفظ تعادل و امتیازگیری در بزنگاههای سیاسی، یکی دیگر از ویژهگیهای این بازی پیچیده است.
شورشهای بدخشان، غور و هرات، در کنار حرکتهای اعتراضی زنان در شهرهای بزرگ افغانستان، سرنخهای مهمی برای تحلیل آینده این کشور به دست میدهند. در بسیاری از موارد، این شورشها، تحرکات و مقاومتهای کوتاهمدت، از لحاظ زمانی با یکدیگر همبستهگی و ارتباط معنادار داشتهاند. البته این ارتباط الزاماً ناشی از هماهنگی و سازماندهی مشترک نیست، بلکه اهمیت راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی و اتصال جغرافیایی این مناطق است که باعث میشود با کوچکترین تکانه، ابتدا و انتهای این خطوط گسل دچار تغییر وضعیت شوند.
همواره از خطوط تدافعی هندوکش، بهعنوان نقطه تقاطع شمال و جنوب و نیز شرق و غرب افغانستان، سخن گفته شده است؛ اما در یک تقسیمبندی تازه، جغرافیای شمالشرق و جنوبغرب کشور به مرکز اصلی تنشها در امتداد هندوکش تبدیل شده است.
برای درک بهتر این مساله باید تاکید کرد که هندوکش صرفاً یک رشتهکوه جغرافیایی نیست، بلکه خط تقاطع منافع قدرتهای منطقهای و جهانی محسوب میشود. اهمیت این رشتهکوه تا آن اندازه است که طی دستکم یک قرن گذشته، چندین بار مسیر تهاجم، تخاصم و تصادم قدرتها بوده است. امروز نیز که افغانستان به کانونی از چالشهای امنیتی تبدیل شده و خلای حضور یک قدرت مسلط در آن بهوضوح احساس میشود، این سرزمین به دیگی بیسرپوش برای رفتوآمد سازمانهای اطلاعاتی منطقه و فرامنطقه مبدل شده است. با این حال، هندوکش همچنان جایگاه اساسی خود را حفظ کرده است.
این خطوط گسل استراتژیک، تکانههای امنیتی مهمی را به وجود آوردهاند. از شورش در بدخشان که با منافع امنیتی چین، پاکستان و تاجیکستان پیوند دارد تا ناآرامیهای غور و هرات که به منافع ایران و حتا روسیه مرتبط میشود، همهگی در یک چارچوب تحلیلی قابل بررسیاند. بر مبنای نظریه خطوط گسل استراتژیک، آینده امنیتی افغانستان، هویت ژئوپلیتیکی آن و مسیرهای تصادم یا تفاهم قدرتها در همین بستر شکل میگیرد. از همین رو، قدرتها در هرات و بدخشان به آزمایش نقاط فشار استراتژیک و موازنهسازی روی آوردهاند تا میزان شکنندهگی وضعیت موجود را، که حاصل نوعی تفاهم میان بازیگران مختلف است، ارزیابی کنند.
نکته قابل توجه دیگر آن است که در هرات، بدخشان و سراسر امتداد هندوکش، ظرفیتهای قابل توجه طبیعی، انسانی و خدادادی نهفته است که میتواند در بلندمدت، شورشها، اصطکاکها و مخالفتهای سیاسی و نظامی را، حتا بدون اتکا به منابع بیرونی و صرفاً بر پایه ظرفیتهای داخلی، فعال نگه دارد. از موقعیت جغرافیایی گرفته تا منابع زیرزمینی، از ذهنیت ضدسلطه و ضداستعمار تا امکان سربازگیری توسط گروههای تندرو، همهگی از جمله مولفههایی هستند که در این مناطق قابل مشاهدهاند.
برای نمونه، بدخشان از منظر ژئوپلیتیک، آغاز دیوار امنیتی هندوکش به شمار میرود؛ کمربندی که نه تنها مرز طبیعی میان بلوکهای قدرت محسوب میشود، بلکه به میدان رقابت بازیگران منطقهای نیز تبدیل شده است. چین، هند، پاکستان، ایران و روسیه هر یک این منطقه را بخشی از محاسبات امنیتی و راهبردی خود میدانند. از همین رو، بدخشان بار دیگر به کانون کشمکش قدرت در منطقه تبدیل شده است.
همچنین در امتداد هندوکش، ولایتهایی قرار دارند که طی دهههای متمادی ظرفیت تولید مقاومت، شورش و بغاوت محلی را در خود پرورش دادهاند. همین امر سبب شده است تا این مناطق از منظر امنیتی و ژئوپلیتیکی، بهعنوان خطوط گسل استراتژیک، همواره در بازیهای امتیازگیری و تامین منافع قدرتهای دخیل فعال نگه داشته شوند و ظرفیتهای نهفته در آنها حفظ شود. در کنار جغرافیا، منابع زیرزمینی، مسیرهای ترانزیتی، شبکههای قاچاق مواد مخدر و ویژهگیهای کوهستانی و صعبالعبور این مناطق، هندوکش را به شاهراه بالقوه صدور ناامنی تبدیل کرده است. در شرایط کنونی نیز خصوصیت اتصالی این کمربند جغرافیایی، ولایتهای مختلف را به یکدیگر پیوند داده و زمینه شکلگیری زنجیرهای از واکنشهای منظم و مرتبط را فراهم ساخته است.
از همین رو، مساله هرات و بدخشان را نمیتوان صرفاً واکنشی داخلی نسبت به تقسیم قدرت پس از حاکمیت طالبان دانست. این رویدادها تنها در یک چارچوب تحلیلی بزرگتر قابل فهم و تفسیر هستند. بنابراین، کسانی که تلاش میکنند تحولات بدخشان و هرات را صرفاً ناشی از نارضایتیهای درونی طالبان یا سهمخواهی بازیگران محلی معرفی کنند، یا از اهمیت و ابعاد واقعی مساله آگاهی کافی ندارند یا آگاهانه در پی منحرف ساختن تحلیلها به سمت مطلوب خود هستند.
در همین راستا، نقش و میزان تاثیرگذاری دولتهای فارسیزبان در این دو ولایت، در کنار اهمیت راهبردی و ژئوپلیتیکی آنها، شایان توجه است. در بدخشان، جمهوری تاجیکستان و در هرات، جمهوری اسلامی ایران، دو سوی یک دروازه امنیتی به نام هندوکش را تشکیل میدهند. این دو کشور، افزون بر منافع امنیتی، اقتصادی، سیاسی و ژئوپلیتیکی، تحولات این مناطق را از منظر پیوندهای تمدنی، فرهنگی و تاریخی نیز دنبال میکنند.
هر دو دولت فارسیزبان بخشی از ترتیبات و تفاهمات نوظهور شرق محسوب میشوند و هر دو در مسیر کاهش نفوذ امریکا در منطقه، که آن را با گسترش افراطگرایی در افغانستان مرتبط میدانند، حرکت میکنند. افزون بر ایران و تاجیکستان، چین، روسیه، کشورهای آسیای مرکزی، پاکستان، ترکیه، کشورهای عربی، اروپا، بریتانیا و ایالات متحده امریکا نیز بر اساس منافع امنیتی و راهبردی خود به این دو ولایت مینگرند.
کشورهای منطقه، به استثنای پاکستان، بهخوبی آگاهاند که در صورت نادیده گرفتن واقعیتهای موجود، موج افراطگرایی و ناامنی که میتواند از ابتدا و انتهای هندوکش، یعنی بدخشان و هرات، گسترش یابد، در نهایت کل منطقه را تحت تاثیر قرار خواهد داد. به همین دلیل، تحولات این دو ولایت دیگر صرفاً یک مساله محلی یا داخلی افغانستان نیست، بلکه بخشی از معادله بزرگ امنیت منطقهای و رقابت قدرتها در قلب آسیا به شمار میرود.







