آموزش در هر جامعهای فقط وسیله انتقال معلومات نیست، بلکه مهمترین ابزار ساختن انسان، شکل دادن به طرز فکر شهروندان و تعیین مسیر آینده یک کشور است. هر نظام آموزشی، آگاهانه یا ناآگاهانه، ارزشها، باورها و نوع نگاه خود را به نسل نو منتقل میکند. به همین دلیل، کیفیت آموزش تنها با تعداد مکتبها، دانشگاهها یا شمار فارغان سنجیده نمیشود، بلکه با این معیار سنجیده میشود که آن نظام چه نوع انسانی را تربیت میکند؛ انسانی پرسشگر، خلاق و مسوول یا فردی مطیع، تکبعدی و فاقد قدرت نقد.
افغانستان امروز با یکی از دشوارترین بحرانهای آموزشی تاریخ معاصر خود روبهرو است. از یک سو، میلیونها دختر پس از صنف ششم از حق آموزش محروم شدهاند و دروازههای مکاتب و دانشگاهها به روی آنان بسته مانده است. از سوی دیگر، نظام آموزشی پسران نیز دستخوش تغییرات گسترده در نصاب درسی شده است؛ تغییراتی که به باور بسیاری از استادان، پژوهشگران و نهادهای آموزشی، سهم علوم انسانی مدرن، علوم اجتماعی و برخی مضامین عصری را کاهش داده و در مقابل، آموزشهای دینی و ایدیولوژیک را افزایش داده است. در چنین شرایطی، این پرسش مطرح میشود که آیا ادامه چنین آموزشی، با وجود محدودیتها و جهتگیریهای ایدیولوژیک، هنوز هم میتواند به نفع جامعه باشد یا اینکه پیامدهای منفی آن از منافعش بیشتر است؟
پاسخ به این پرسش نه کاملاً مثبت است و نه کاملاً منفی. آموزش، حتا اگر ناقص باشد، همواره برخی فواید خود را حفظ میکند. سواد خواندن و نوشتن، مهارتهای ابتدایی، آشنایی با ریاضیات، زبان و برخی علوم، سرمایهای است که میتواند در آینده نیز برای فرد سودمند باشد. جامعهای که کاملاً از آموزش محروم شود، با سرعت بیشتری به سوی فقر، وابستهگی و عقبماندهگی حرکت میکند. از این منظر، نمیتوان اصل آموزش را بیارزش دانست.
اما زمانی که آموزش از مسیر علمی خارج و به ابزاری برای بازتولید یک ایدیولوژی خاص تبدیل شود، مساله پیچیدهتر میشود. هدف آموزش دیگر پرورش قدرت تحلیل، تفکر انتقادی و خلاقیت نخواهد بود، بلکه ایجاد همسانی فکری و پذیرش بیچونوچرای دیدگاه حاکم خواهد شد. در چنین فضایی، دانشجو و شاگرد کمتر تشویق میشوند که سوال کنند، نقد کنند یا میان دیدگاههای مختلف مقایسه انجام دهند. این وضعیت میتواند ظرفیت علمی نسل آینده را کاهش دهد و فاصله کشور را با تحولات علمی و فناوری جهان بیشتر سازد.
تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که توسعه اقتصادی، ثبات سیاسی و پیشرفت اجتماعی، رابطه مستقیم با کیفیت آموزش دارد، نه صرفاً با موجودیت مکتب و دانشگاه. کشوری که در آن دانشگاه، به جای تولید دانش، به محلی برای تکرار یک روایت واحد تبدیل شود، در درازمدت با کمبود متخصص، پژوهشگر، مخترع و مدیران کارآمد روبهرو خواهد شد. نتیجه چنین وضعیتی، وابستهگی بیشتر به بیرون، کاهش قدرت رقابت و فرار نیروهای متخصص خواهد بود.
اما پرسش دشوارتر درباره دختران مطرح میشود. آیا بسته بودن مکاتب و دانشگاهها به روی زنان، با وجود نگرانی از آموزش ایدیولوژیک، وضعیت بهتری ایجاد میکند؟
به نظر میرسد پاسخ این پرسش نیز منفی باشد. محرومیت کامل زنان از آموزش، پیامدهایی بسیار گستردهتر از تغییر محتوای آموزشی دارد. مادران آینده، نخستین آموزگاران هر جامعه هستند. سطح سواد، آگاهی صحی، مهارتهای تربیتی و توانایی فکری آنان مستقیماً بر رشد کودکان تاثیر میگذارد. زنی که از آموزش محروم باشد، فرصت کمتری برای مشارکت در اقتصاد، بهبود سلامت خانواده، تربیت علمی فرزندان و نقشآفرینی در جامعه خواهد داشت. محرومیت آموزشی زنان، تنها یک نسل را متوقف نمیکند، بلکه آثار آن به نسلهای بعد نیز منتقل میشود.
در عین حال، باز بودن مکاتب و دانشگاهها نیز زمانی میتواند نقش مثبت خود را ایفا کند که فضای آموزشی امکان آشنایی با علوم معاصر، مهارتهای زندهگی، روش تحقیق، تفکر انتقادی و احترام به تنوع دیدگاهها را فراهم سازد. اگر آموزش تنها به انتقال یک قرائت محدود از جهان خلاصه شود، جامعه از ظرفیت گفتوگو، نوآوری و حل مساله محروم خواهد شد.
از این رو، مقایسه میان آموزش ایدیولوژیک و محرومیت کامل از آموزش، در حقیقت انتخاب میان دو وضعیت نامطلوب است. هیچیک، گزینه مطلوب برای آینده افغانستان نیست. جامعهای که نیمی از جمعیت خود را از آموزش محروم کند، توان توسعه پایدار نخواهد داشت؛ همانگونه که جامعهای با نظام آموزشی فاقد استقلال علمی نیز نمیتواند در رقابت جهانی جایگاه مناسبی پیدا کند.
راه برونرفت از این وضعیت، نه تعطیلی آموزش، بلکه اصلاح آن است. افغانستان به نظام آموزشی نیاز دارد که در آن علوم دینی و علوم عصری در تعارض با یکدیگر قرار نگیرند، بلکه در کنار هم، بر اساس معیارهای علمی و نیازهای واقعی جامعه تدریس شوند. دانشگاه باید محل تولید دانش، پژوهش و گفتوگوی علمی باشد، نه ابزاری برای رقابتهای ایدیولوژیک. مکتب نیز باید کودکان را برای زندهگی در جهان امروز آماده سازد؛ جهانی که موفقیت در آن نیازمند دانش، مهارت، خلاقیت و قدرت تحلیل است.
آینده افغانستان بیش از هر چیز به کیفیت نظام آموزشی آن وابسته است. اگر آموزش بتواند انسانهایی آگاه، متخصص، مسوول و دارای روحیه پرسشگری تربیت کند، زمینه توسعه و ثبات فراهم خواهد شد. اما اگر آموزش به ابزاری برای محدود ساختن اندیشه یا حذف بخشی از جامعه از حق یادگیری تبدیل شود، نه تنها بحران کنونی ادامه خواهد یافت، بلکه هزینه آن را نسلهای آینده نیز خواهند پرداخت. سرمایه واقعی هر کشور نه منابع طبیعی، بلکه انسانهای آموزشدیده آن هستند؛ انسانهایی که بتوانند بیندیشند، بیاموزند و برای ساختن آینده کشورشان تصمیمهای آگاهانه بگیرند.







