در این روزها، بحث درباره اینکه «آیا جنگ در افغانستان یک جنگ قومی است؟» داغ شده است. در شبکههای اجتماعی، این بحث گاهی با احساسات شدید و واکنشهای تند همراه میشود؛ بهگونهیی که یک رویداد سیاسی یا نظامی بهسرعت به یک قوم نسبت داده میشود و مسوولیت رفتار افراد یا گروههای نظامی به تمام اعضای یک قوم تعمیم داده میشود.
اگر درباره این مساله مسوولانه و عقلانی سخن نگوییم، چنین بحثهایی میتوانند از یک اختلاف سیاسی یا نظامی فراتر بروند و به نفرت قومی و دشمنی اجتماعی دامن بزنند. در شرایط شکننده افغانستان، این روند میتواند به فاجعهیی منجر شود که پیامد آن تنها متوجه یک گروه نخواهد بود، بلکه همه جامعه را آسیب خواهد زد.
از همین رو، در این نوشته میخواهم به این پرسش بپردازم که آیا جنگ در افغانستان واقعاً قومی است؟ اگر پاسخ به این پرسش یک بلی یا نه ساده نباشد، باید ببینیم چرا جنگ قومی دیده میشود، چه عواملی میتوانند یک منازعه را به سوی قومی شدن ببرند، پیامد چنین روندی چیست و چگونه میتوان از آن جلوگیری کرد.
آیا جنگ در افغانستان واقعاً قومی است؟
اگر تمام جنگهای افغانستان را فقط جنگ میان اقوام بدانیم، بخش بزرگی از واقعیت را نادیده گرفتهایم.
جنگهای افغانستان در طول تاریخ تنها ریشه قومی نداشتهاند؛ بلکه عوامل گوناگون دیگری مانند رقابت بر سر قدرت، ایدیولوژی، مذهب، مداخله خارجی، رقابتهای منطقهیی، منافع اقتصادی و ضعف نهادهای سیاسی نیز در شکلگیری و ادامه آنها نقش داشتهاند. وزن و اهمیت این عوامل نیز در منازعات مختلف یکسان نبوده است.
حتا درباره طالبان نیز نمیتوان همهچیز را به قومیت تقلیل داد. قومیت در ترکیب اجتماعی، سیاسی و نظامی این گروه اهمیت داشته است، اما ایدیولوژی، ساختار سیاسی و برداشت طالبان از حکومت و نظم اجتماعی نیز در شکلگیری و تداوم این منازعه مؤثر بودهاند.
بنابراین، وجود عامل قومی بهتنهایی به معنای قومی بودن جنگ نیست. یک جنگ میتواند در جامعهیی چندقومی رخ دهد و قومیت نیز در آن نقش داشته باشد، بدون آنکه خود قومیت محور اصلی منازعه باشد.
جنگ زمانی بیشتر ماهیت قومی پیدا میکند که تعلق قومی، به جای موضع سیاسی، ایدیولوژی یا عملکرد افراد و گروهها، به معیار اصلی تشخیص «خود» و «دشمن» تبدیل شود.
از این نگاه، نمیتوان جنگ افغانستان را ذاتاً و صرفاً یک جنگ قومی دانست. اما این پاسخ به معنای نادیده گرفتن نقش قومیت نیز نیست. قومیت در افغانستان در بسیاری از مقاطع وارد رقابت بر سر قدرت و سازماندهی سیاسی شده و همین موضوع باعث شده است که بخشی از جامعه، منازعات سیاسی را از دریچه قومی تفسیر کند.
پس برای فهم این برداشت، باید به زمینههایی نگاه کنیم که باعث شدهاند قدرت و منازعه در افغانستان با هویت قومی پیوند بخورند.
اگر جنگ صرفاً قومی نیست، چرا قومی دیده میشود؟
یکی از دلایل اصلی این برداشت، رابطه تاریخی قدرت سیاسی با هویتهای قومی در افغانستان است.
وقتی قدرت سیاسی، منابع، امنیت، نمایندهگی و فرصتهای اجتماعی با تعلق قومی پیوند بخورند، قومیت دیگر فقط یک هویت فرهنگی و اجتماعی باقی نمیماند؛ بلکه وارد برداشت مردم از قدرت و دولت میشود.
در چنین زمینهیی، تجربه تبعیض، حذف، برتریجویی یا خشونت میتواند حافظه قومی ایجاد کند. نسلهای مختلف ممکن است برخی رویدادهای سیاسی را نه فقط بهعنوان رفتار یک حکومت یا یک گروه، بلکه بهعنوان رفتار «یک قوم علیه قوم دیگر» به یاد بیاورند.
در این میان، هژمونی قومی یکی از زمینههای مهم این برداشت است. منظور از هژمونی قومی، وضعیتی است که در آن هویت یا منافع یک گروه در ساختار قدرت چنان جایگاه مسلط پیدا میکند که بخشی از جامعه آن را با تعریف غالب یا طبیعی دولت، ملت یا قدرت سیاسی پیوند میدهد.
در تاریخ سیاسی افغانستان، سیاستهای پشتونمحور و پیوند زدن هویت قومی با قدرت سیاسی و هویت ملی کشور را میتوان از نمودهای هژمونی قومی دانست؛ بهویژه در مواردی که عناصر هویت یک گروه قومی در تعریف رسمی و غالب از ملت و دولت جایگاه مسلط پیدا کردهاند. این بحث درباره پشتونها بهعنوان یک قوم نیست؛ درباره ساختارها و سیاستهایی است که هویت یک قوم را با قدرت سیاسی و تعریف هویت ملی بیش از اندازه پیوند میزنند.
اما میان هژمونی قومی و مسوولیت یک قوم باید تفاوت گذاشت. وجود یک سیاست یا ساختار قدرت قوممحور به این معنا نیست که تمام اعضای آن قوم در ایجاد یا حفظ آن نقش داشتهاند. بسیاری از مردم عادی ممکن است خود نیز قربانی همان ساختار، جنگ و محرومیت بوده باشند.
بنابراین، اگر از هژمونی قومی سخن میگوییم، موضوع بحث ما یک قوم بهعنوان یک کلیت نیست؛ موضوع، رابطه میان هویت قومی، ساختار قدرت و برداشت جامعه از منازعه است.
این زمینهها توضیح میدهند که چرا بخشی از جامعه ممکن است یک اختلاف سیاسی را سریعتر از یک اختلاف سیاسی معمولی به یک مساله قومی تعبیر کند. اما خود این زمینهها هنوز به معنای قومی شدن منازعه نیستند. برای آنکه یک منازعه به سوی قومی شدن برود، عوامل و رفتارهای دیگری نیز باید وارد میدان شوند.
چه چیزهایی یک منازعه را به سوی جنگ قومی میبرد؟
یک اختلاف سیاسی ممکن است در آغاز بر سر حکومت، قدرت، ایدیولوژی یا منافع مشخص باشد؛ اما در جریان منازعه، رفتار طرفهای درگیر میتواند ماهیت آن را تغییر دهد.
یکی از مهمترین عوامل، استفاده سیاسی از احساسات قومی است. وقتی یک رهبر یا جریان سیاسی برای بسیج مردم، ترس از قوم دیگر را تحریک میکند، رقیب سیاسی دیگر فقط یک رقیب سیاسی باقی نمیماند؛ بلکه بهعنوان نماینده یک قوم معرفی میشود.
در مرحله بعد، یک رویداد سیاسی یا نظامی ممکن است به جای آنکه بر اساس عاملان و زمینههای واقعی آن بررسی شود، به یک قوم نسبت داده شود. در پی آن، رفتار یک فرمانده به تمام قوم او تعمیم مییابد، سخن یک سیاستمدار به میلیونها نفر نسبت داده میشود و جنایت یک گروه مسلح نیز به هویت قومی مرتبط با آن گروه پیوند میخورد.
عامل دیگر، شکلگیری یا تقویت نیروهای مسلح بر اساس قومیت است. وقتی مردم احساس کنند امنیت آنان نه از سوی نهادهای ملی، بلکه از سوی گروه قومی یا نیروی مسلح وابسته به قوم خودشان تأمین میشود، قومیت میتواند از یک هویت اجتماعی به یک ابزار امنیتی و نظامی تبدیل شود.
همچنین استفاده از خاطرههای تاریخی، زخمهای گذشته و ترس از تکرار خشونت میتواند در قومی شدن یک منازعه نقش داشته باشد. اگر یک گروه سیاسی بتواند مردم را قانع کند که «اگر ما قدرت نداشته باشیم، قوم دیگر علیه ما خواهد ایستاد»، رقابت سیاسی به مساله بقا تبدیل میشود.
در شرایط امروز، شبکههای اجتماعی نیز میتوانند این روند را بسیار سریعتر کنند. یک رویداد ممکن است پیش از روشن شدن عاملان و زمینههای آن، به یک روایت قومی تبدیل شود. واکنشهای احساسی، توهین، تعمیم مسوولیت و زبان انتقام نیز میتوانند همان روایت را تقویت کنند.
به این ترتیب، قومی شدن یک منازعه معمولاً حاصل یک عامل واحد نیست؛ بلکه زمانی شکل میگیرد که چند عامل مانند بسیج قومی، تعمیم هویت، مسلح شدن بر اساس قومیت، استفاده از خاطرههای تاریخی و تقویت روایتهای قومی همزمان در یک منازعه حضور پیدا کنند. هرچه این عوامل بیشتر در کنار یکدیگر قرار بگیرند، زمینه برای تغییر ماهیت منازعه بیشتر میشود.
البته این روند همیشه یکسان نیست و هر منازعهیی الزاماً به این مرحله نمیرسد. اما هرچه عناصر بیشتری از این روند در یک بحران جمع شوند، خطر قومی شدن آن بیشتر میشود.
این عوامل نیز به یک قوم محدود نمیشوند. هر رهبر یا جریان سیاسی، از هر قومی که باشد، اگر از احساسات قومی برای کسب قدرت، حفظ موقعیت یا تأمین منافع سیاسی خود استفاده کند، میتواند در قومی شدن یک منازعه نقش داشته باشد.
اگر جنگ قومی شود، چه پیامدهایی برای افغانستان خواهد داشت؟
وقتی یک منازعه به این مرحله میرسد، نخستین پیامد آن تغییر در نوع نگاه مردم به یکدیگر است. افراد دیگر فقط بر اساس عملکرد و موضع سیاسی خود قضاوت نمیشوند؛ بلکه هویت قومی آنان نیز وارد قضاوت سیاسی میشود. در نتیجه، مسوولیت فردی و سیاسی میتواند جای خود را به مسوولیت جمعی بدهد.
پیامد دیگر، شکلگیری ترس متقابل است. هر گروه ممکن است قدرت گرفتن گروه دیگر را نه یک رقابت سیاسی، بلکه تهدیدی علیه امنیت و آینده خود بداند. در چنین فضایی، تصمیمهای سیاسی مردم نیز ممکن است بیشتر از آنکه بر اساس خواست سیاسی آنان باشد، تحت تأثیر ترس از طرف مقابل قرار گیرد.
این وضعیت میتواند اعتماد میان جوامع را نیز تضعیف کند. هنگامی که افراد احساس کنند هویت قومی آنان بر نحوه قضاوت درباره آنان تأثیر میگذارد، فاصله اجتماعی میان گروهها بیشتر میشود و همکاری سیاسی دشوارتر میگردد.
قومی شدن جنگ همچنین راه رسیدن به صلح را دشوارتر میکند. در یک منازعه سیاسی، امکان مذاکره درباره قدرت، قانون و سیاست وجود دارد؛ اما وقتی طرفهای منازعه یکدیگر را دشمنان قومی بدانند، مصالحه میتواند به معنای «خیانت به قوم» تعبیر شود. در نتیجه، حتا رهبرانی که خواهان توافقاند نیز ممکن است از ترس واکنش جامعه خود، از مصالحه فاصله بگیرند.
از همه مهمتر، پیامدهای چنین جنگی میتواند پس از پایان درگیری نیز باقی بماند. نسلی که جنگ را بهعنوان «قوم ما در برابر قوم آنها» تجربه کرده است، ممکن است بیاعتمادی و دشمنی را به نسل بعد منتقل کند. در این صورت، پایان جنگ لزوماً به معنای پایان منازعه در ذهن و حافظه جامعه نخواهد بود.
در نتیجه، قومی شدن جنگ فقط خشونت را بیشتر نمیکند؛ میتواند ساختار روابط اجتماعی و سیاسی را نیز تغییر دهد و یک اختلاف سیاسی را به دشمنی پایدار میان جوامع تبدیل کند.
چگونه میتوان از قومی شدن جنگ جلوگیری کرد؟
اگر قومی شدن جنگ نتیجه ورود هویت قومی به رقابت سیاسی و تبدیل آن به ابزار بسیج و دشمنی باشد، جلوگیری از آن نیز باید بر جدا کردن این دو حوزه استوار باشد. هدف این نیست که تفاوتهای قومی نادیده گرفته شوند؛ بلکه باید اجازه نداد این تفاوتها به ابزار حذف، خشونت و انحصار سیاسی تبدیل شوند.
نخست: باید مسوولیت سیاسی و جنایی را از هویت قومی جدا کنیم. اگر یک فرد، فرمانده، سیاستمدار یا گروه مسلح مرتکب جنایت یا رفتار تبعیضآمیز میشود، باید همان فرد یا ساختار مسوول مورد پرسش و پاسخگویی قرار گیرد، نه تمام قومی که به آن تعلق دارد.
دوم: مبارزه با تبعیض و انحصار قدرت نباید به دشمنی با یک قوم تبدیل شود. میتوان یک سیاست یا ساختار پشتونمحور را نقد کرد، بدون آنکه تمام پشتونها را مسوول آن دانست؛ همانگونه که میتوان سیاست یک رهبر یا گروه متعلق به هر قوم دیگری را نقد کرد، بدون آنکه رفتار آنان به تمام اعضای آن قوم تعمیم داده شود.
سوم: استفاده از قومیت برای بسیج مسلحانه و دامن زدن به خشونت باید متوقف شود. زمانی که رهبران سیاسی برای رسیدن به قدرت، حفظ جایگاه یا گرفتن سهم بیشتر از قدرت، ترس مردم از قوم دیگر را تحریک میکنند، اختلاف سیاسی را به یک تهدید هویتی تبدیل میکنند.
چهارم: معیار پاسخگویی باید برای همه یکسان باشد. اگر استفاده از قومیت برای قدرت نادرست است، این اصل نباید فقط درباره یک جریان یا یک قوم اجرا شود. رفتار سیاسی باید بر اساس عملکرد و مسوولیت افراد و گروهها سنجیده شود، نه بر اساس تعلق قومی آنان.
پنجم: اختلافهای سیاسی باید تا حد امکان از مسیرهای سیاسی و نهادی حل شوند. هرچه مردم کمتر به نهادهای ملی اعتماد داشته باشند، احتمال آن بیشتر است که برای امنیت و دفاع از منافع خود به شبکههای قومی و گروههای مسلح وابسته شوند. ایجاد نهادهای عادلانه و قابل اعتماد، بنابراین، بخشی از جلوگیری از قومی شدن منازعه است.
و در نهایت، زبان ما نیز بخشی از مسوولیت ماست. در شرایطی که جامعه با بیاعتمادی و زخمهای تاریخی روبهرو است، یک جمله غیرمسوولانه میتواند مرز میان نقد سیاسی و دشمنی قومی را از بین ببرد. نقد باید متوجه سیاست، رفتار و ساختار باشد؛ نه یک قوم بهعنوان یک کلیت.
اما این اقدامات بیشتر به جلوگیری از قومی شدن منازعه در شرایط کنونی مربوط میشوند. برای شکستن این چرخه در آینده، باید ببینیم جریانهایی که میخواهند برای ساختن جامعهیی همدیگرپذیر و استوار بر برابری شهروندی مبارزه کنند، چه رویکردی باید در پیش بگیرند.
گروههای مقاومت برای آینده چه رویکردی باید در این زمینه داشته باشند؟
اگر گروههای مقاومت و جریانهای مخالف طالبان واقعاً میخواهند برای ساختن جامعهیی همدیگرپذیر و استوار بر برابری شهروندی مبارزه کنند، یکی از آزمونهای مهم آنان این است که مبارزه با یک ساختار نظامی را به دشمنی میان اقوام تبدیل نکنند.
مخالفت با هژمونی قومی نباید به ایجاد هژمونی قومی دیگری منجر شود. اگر یک جریان برای مقابله با انحصار قدرت، خود به بسیج قومی و ایجاد انحصار تازه روی بیاورد، در واقع همان چرخهیی را بازتولید میکند که ادعا دارد با آن مخالف است.
از این رو، این جریانها نباید تنها به این پرسش پاسخ دهند که چه کسی باید قدرت داشته باشد؛ بلکه باید به این پرسش نیز پاسخ دهند که قدرت چگونه باید توزیع و محدود شود تا هیچ قومی نتواند آن را در انحصار خود بگیرد.
همچنین جریانهای سیاسی و نظامی باید روشن کنند که هدف آنان فقط گرفتن سهمی از قدرت برای یک گروه نیست. اگر قومیت باری دیگر به وسیلهیی برای چانهزنی سیاسی تبدیل شود، ممکن است پس از پایان یک مرحله از جنگ، زمینه منازعه دیگری ایجاد شود.
این معیار البته فقط متوجه گروههای مقاومت نیست. هر جریان سیاسی یا نظامی که بخواهد در آینده افغانستان نقش داشته باشد، باید نشان دهد که برنامهاش فراتر از سهمخواهی قومی است و برای ساختن یک نظام سیاسی مشترک چه چیزی پیشنهاد میکند.
رویکرد درازمدت باید بر ایجاد نظامی متمرکز باشد که در آن حقوق شهروندی، قانون و مشارکت سیاسی جای تعلق قومی را در تعیین جایگاه افراد بگیرد. هیچ شهروندی نباید برای دسترسی به قدرت، امنیت یا حقوق خود مجبور باشد پشت یک گروه قومی یا رهبر قومی قرار بگیرد.
اما برای اینکه چنین رویکردی فقط یک توافق سیاسی موقت نباشد، باید به مساله عمیقتری نیز توجه شود: هویت ملی و احساس تعلق مشترک به کشور.
آیا بدون شکلگیری یک هویت ملی فراگیر میتوان از قومی شدن جنگ در درازمدت جلوگیری کرد؟
پایان یک جنگ لزوماً به معنای پایان بیاعتمادیهای قومی نیست. اگر ریشههای بیاعتمادی و احساس تعلق نابرابر به کشور حل نشوند، ممکن است یک منازعه نظامی پایان یابد، اما زمینه بحرانهای بعدی همچنان باقی بماند.
اگر شهروندان احساس کنند که دولت و کشور متعلق به یک گروه است و امنیت و آینده آنان تنها از طریق قوم خودشان قابل تأمین است، در زمان بحران احتمال پناه بردن آنان به هویت قومی بیشتر میشود. در مقابل، اگر فرد بتواند هم هویت قومی خود را حفظ کند و هم کشور و نظام سیاسی را متعلق به خود بداند، قومیت لزوماً به ابزار منازعه تبدیل نمیشود.
هویت ملی در این میان میتواند نقش مهمی داشته باشد؛ اما تنها زمانی که برای همه فراگیر باشد. هویت ملی نباید متعلق به یک قوم باشد و هویت قومی نیز نباید حذف شود. یک شهروند باید بتواند هم هویت قومی و فرهنگی خود را حفظ کند و هم احساس کند که کشور، دولت و آینده سیاسی آن به همان اندازه به او تعلق دارد.
مشکل زمانی آغاز میشود که یک قوم خود را مالک انحصاری کشور یا هویت ملی بداند، یا قوم دیگری احساس کند برای پذیرفته شدن در کشور خود باید هویت خویش را کنار بگذارد. هر دو وضعیت میتوانند احساس بیگانهگی و بیاعتمادی را تقویت کنند.
از همینجا یکی از حساسترین بحثها درباره هویت ملی در افغانستان، یعنی بحث «افغانیت»، مطرح میشود. «افغانیت» نمیتواند با یک تعریف از پیش تعیینشده بر همه تحمیل شود. اگر درباره هویت ملی اختلاف وجود دارد، راهحل آن حذف یکی از دیدگاهها نیست؛ بلکه آغاز یک گفتوگوی باز و فراگیر است که در آن همه باشندهگان افغانستان بتوانند درباره معنای تعلق، شهروندی و هویت ملی سخن بگویند.
هدف چنین گفتوگویی حذف هویتهای قومی نیست؛ بلکه تبدیل هویت ملی به چارچوب مشترک همزیستی است، نه وسیلهیی برای انحصار قدرت یا اثبات برتری یک قوم بر قوم دیگر.
اگر چنین چارچوبی شکل بگیرد، احتمال آن کمتر میشود که اختلافهای سیاسی به اختلافهای قومی تبدیل شوند؛ زیرا شهروندان میدانند که میتوانند با وجود تفاوتهای قومی، در یک کشور مشترک از حقوق برابر برخوردار باشند.
از این نگاه، جلوگیری از قومی شدن جنگ فقط وظیفه امروز نیست؛ بلکه نیازمند ساختن نظمی است که در آن تعلق به افغانستان و حقوق شهروندی، وابسته به تعلق قومی نباشد.
سخن پایانی
آنچه میتواند به نفع مردم افغانستان باشد، این است که به جای نسبت دادن جنگ به یک قوم، ریشههایی را که منازعات را به سوی قومی شدن میبرند بشناسیم و برای از میان برداشتن آنها تلاش کنیم.
مسوولانه سخن بگوییم، مسوولانه موضع بگیریم و نگذاریم رفتار یک فرد، یک رهبر یا یک گروه، به تمام یک قوم نسبت داده شود. به جای تأکید بر برتری یا انحصار قومی، باید زمینه شکلگیری یک هویت ملی فراگیر را فراهم کنیم؛ هویتی که همه مردم افغانستان بتوانند خود را در آن ببینند.
اگر در این مسیر موفق شویم، افغانستان برنده خواهد بود و کسانی که از اختلاف و دشمنی میان مردم افغانستان سود میبرند، شکست خواهند خورد. اما اگر باری دیگر اجازه دهیم قومیت به ابزار دشمنی و جنگ تبدیل شود، همه بازنده خواهیم بود و افغانستان ممکن است دوباره به ویرانه تبدیل شود.
انتخاب میان این دو راه، فقط انتخاب یک روایت درباره جنگ نیست؛ انتخاب میان ساختن افغانستان و تکرار ویرانی آن است.






