بیستوپنج سال پساز یازدهم سپتامبر، هنوز این پرسش پابرجاست: آیا ایالات متحده امریکا در افغانستان پیروز شد یا شکست خورد؟ پاسخ به این پرسش، برخلاف آنچه در نگاه نخست بهنظر میرسد، چندان ساده نیست. براین اساس، با قاطعیت نمیتوان از پیروزی و شکست امریکا سخن گفت. همه چیز بستهگی به تعریف ما از اهداف امریکا و معیارهای پیروزی این کشور در افغانستان دارد. اگر جنگ افغانستان را صرفاً از دریچه سرنوشت طالبان ببینیم، شاید نتیجه روشن باشد: امریکا در نهایت شکست خورد. اگر آن را از منظر مبارزه با القاعده و تروریسم بینالمللی ارزیابی کنیم، تصویر متفاوت خواهد بود. اگر معیار را دولتسازی، ایجاد نهادهای سیاسی و اجتماعی و برقراری یک نظم سیاسی جدید در افغانستان قرار دهیم، با ترکیبی از کامیابی و ناکامی مواجه خواهیم شد.
اگر هدف را جنگ با القاعده بدانیم
امریکا در پی حملات ۱۱ سپتامبر، به افغانستان لشکرکشی کرد؛ زیرا القاعده در این کشور مستقر بود و رژیم طالبان به اسامه بنلادن، بنیانگذار و اولین رهبر این گروه، پناه داده بود. بنابراین، هدف اولیه واشنگتن، مبارزه با القاعده و جلوگیری از تبدیل افغانستان به پایگاه عملیات تروریستی بود، نه الزاماً نابودی طالبان بهعنوان یک نیروی داخلی. این تمایز در ارزیابی جنگ اهمیت اساسی دارد. القاعده پس از حمله امریکا بهشدت تضعیف شد و بخش بزرگی از توان سازمانی و عملیاتیاش را از دست داد. نهفقط در افغانستان که در سوریه و جاهای دیگر نیز. اسامه بنلادن در پاکستان و ایمن الظواهری در کابل کشته شدند؛ دو رویداد مهمی که حکایت از توان امریکا در تعقیب دشمنانش در هرسوی دنیا دارد. لذا، اگر معیار را نابودی القاعده یا کاهش توان این گروه و جلوگیری از تکرار حملهای در ابعاد ۱۱ سپتامبر بدانیم، نمیتوان شکست را به امریکا نسبت داد.
نهادسازی شد، اما ناپایدار ماند
اما اگر معیار را دولتسازی بدانیم، ارزیابی پیچیدهتر میشود. طی دو دهه، با حمایت امریکا و متحدانش، ارتش و پولیس ملی ایجاد شد، پارلمان و انتخابات شکل گرفت، احزاب سیاسی و رسانهها گسترش یافتند و جامعه مدنی مجال فعالیت پیدا کرد. نسلی از افغانها نیز با تجربه متفاوت از مشارکت سیاسی، آموزش و آزادیهای مدنی رشد کردند. این همه دستاورد واقعی است و نمیشود که نادیده گرفت. اما ضعف اساسی در نهادینهکردن و پایدارسازی دستاوردها بود. بسیاری از این نهادها و ساختارها به حمایت مالی، سیاسی و امنیتی غرب وابستهگی عمیق داشت. فروپاشی سریع کلیت جمهوریت بیستساله، پس از خروج نیروهای امریکایی نشان داد که میان «نهادسازی» و «پایدارسازی» فاصله بزرگی وجود دارد. ازاین منظر، امریکا در ایجاد ساختارهای یک دولت مدرن موفقیتهایی داشت، اما در تضمین پایداری آن ناکام ماند.
البته اساساً باید پرسید که آیا دولتسازی هدف اصلی امریکا بود؟ خیر. میدانیم که جنگ با هدف مقابله با القاعده آغاز شد، ولی پروژههایی چون دموکراسی، حقوق بشر، حقوق زن، نهادسازی و… بعداً حایز اهمیت شد. برای همین، نمیتوان تمام آنچه را که طی دو دهه در افغانستان ساخته شد، مشمول اهداف امریکا خواند. از سوی دیگر، در سیاست خارجی امریکا دموکراسی و حقوق بشر میتوانند هم ارزش باشند و هم ابزار مشروعیتبخشی به مداخله در دیگر کشورها. این دو الزاماً یکدیگر را نفی نمیکنند. دولتها ممکن است هم به ارزشهای اعلامشده خود باور داشته باشند و هم از همان ارزشها بهقصد تامین اهداف امنیتی و ژئوپلیتیکی استفاده کنند.
اگر جنگ با طالبان را هدف بدانیم
اما اگر هدف را مبارزه با طالبان بدانیم، پاسخ روشنتر است: امریکا در 2001م. رژیم طالبان را سرنگون کرد، اما در 2021م. پساز خروج نیروهایش از افغانستان، طالبان از نو به قدرت برگشتند. بنابراین، نمیتوان خروج امریکا از افغانستان و پایان جنگ در این کشور را در حکم پیروزی برای واشنگتن تلقی کرد. همین برگشت پررمزوراز طالبان، زمینهساز روایتهایی درباره نوعی تبانی بین امریکا و طالبان شده است: اینکه واشنگتن طالبان را از قدرت کنار زد، اما در نهایت، جای خالیاش را به این گروه سپرد. البته بازگشت طالبان به قدرت، بهتنهایی اثبات نمیکند که امریکا از ابتدا چنین سناریویی را طراحی کرده بود؛ اما مذاکرات مستقیم واشنگتن با طالبان، نادیدهگرفتن جمهوریت بیستساله، توافقنامه دوحه و خروج نیروهای امریکایی، طبیعی است که احتمال تبانی را در ذهنها تقویت میکند. بگذریم ازاینکه جنگ با طالبان از لحظه نخست در اجندای جنگ امریکا نبود و این گروه را فقط بهخاطر پناهدادن به القاعده، از قدرت برانداخته بود. در بیست سال جمهوریت هم، مقامات امریکایی هیچگاه بهگونه رسمی طالبان را «تروریست» نخواندند. وقتی هدف اصلی امریکا، جنگ با تروریسم باشد و طالبان هم از نظر این کشور، تروریست نباشند، مشخص است که این گروه در اجندا جا نمیگیرد.






