یادداشت: مریم امیری، دختر ۱۸ ساله از افغانستان است؛ دختری که پس از بسته شدن دروازههای مکتب به روی دختران، مسیر یادگیری، نوشتن و فعالیت اجتماعی را ادامه داد. او که دانشآموز صنف نهم بود، پس از تغییر نظام در افغانستان، مانند میلیونها دختر دیگر از آموزش حضوری محروم شد؛ اما این محرومیت پایان مسیرش نشد. مریم در سالهای پس از ممنوعیت آموزش دختران، در کنار ادامه دادن درسهایش، به نوشتن روی آورد و تلاش کرد تجربهها و دردهای نسل خود را ثبت کند. او بنیانگذار انجمن «نویسندهگان جوان» است؛ گروهی که با هدف تشویق دختران به نوشتن، کتابخوانی و فعالیتهای خلاقانه شکل گرفت و صدها دختر را گرد هم آورد.
مریم در کنار فعالیتهای نوشتاری، در زمینه توانمندسازی دختران، آموزش و رهبری جوانان نیز فعالیت دارد. او در سالهای اخیر در برنامهها و جوایز مختلف بینالمللی مورد تقدیر قرار گرفته و در سال ۲۰۲۵ بهعنوان یکی از «رهبران تغییر» انتخاب شد. همچنین در میان فینالیستهای نهایی جایزه «زنان استثنایی صلح» قرار گرفته است. او در این گفتوگو از مسیر زیسته خود، تجربههایش در سالهای محرومیت از آموزش، نقش نوشتن در زندهگیاش، فعالیتها و دستاوردهایش و نگاهش به نقش نهادهای بینالمللی در حمایت از آموزش دختران افغانستان سخن میگوید.
۸صبح: مریم چگونه کودکی بود؟ کودکیاش چطور سپری شد و از آن روزها چه خاطرات روشنی به خاطر دارد؟
مریم امیری: در کودکی، من دختری آرام و گوشهنشین بودم. از آن زمان خاطرات زیادی در ذهن دارم؛ مثلاً روزهایی که مکتب میرفتم و روزهایی که با دختران همسایهام بازی میکردم. اما بیشترین خاطراتم برگرفته از روزهای ناخوشی است که زندهگیام را متحول کرد و تاثیر زیادی بر روح و روانم گذاشت.
در کودکی، بیشترین علاقهام این بود که در مکتب در برنامههای فرهنگی اشتراک کنم، اما متاسفانه اشتراکم در آن برنامهها محدود بود، در حالی که در یک مکتب خصوصی و معتبر در غرب کابل درس میخواندم. با این حال، آنجا نیز تبعیض بیشتر نمایان بود.
با این همه، مادر و پدرم حامیان سرسخت من بودند و تا هنوز هم هستند. آنها همیشه تشویقم کردند تا به موقعیت امروزی خود برسم. دقیقاً شبها و روزهایی را به یاد دارم که مادرم تا نیمهشب بیدار میماند و خیاطی میکرد تا بتواند هزینه مکتب من، برادر و خواهرم را تامین کند.
صنف هفتم مکتب بودم که کرونا آمد و زندهگیام تغییر کرد. آن سال مکتب ما به دو بخش تقسیم شد؛ مدیر مکتب، مکتب دیگری ساخت و تعداد زیادی از همصنفیهایم به آن مکتب رفتند. در صنف هشتم، از دختری ساکت به دختری شوخ و پرحرف تبدیل شده بودم. زندهگیام تغییر کرده بود و در میان شاگردان اول و دوم صنف قرار داشتم.
صنف نهم مکتب بودم که رژیم تغییر کرد. صفحه جدیدی از زندهگیام آغاز شد. پیش از تغییر رژیم، راه رسیدن به هدفهایم را نمیدانستم؛ اما حالا میتوانم برای رسیدن به هدفهایم برنامهریزی کنم و همگام با آنها پیش بروم.
۸صبح: شما صنف نهم مکتب بودید که طالبان مکاتب را به روی دختران بستند. از زمانی که خبر بسته شدن مکتبها را شنیدید بگویید؛ در چه شرایطی بودید و نخستین تصورتان از این خبر چه بود؟
مریم امیری: من صنف نهم مکتب بودم که زندهگی همه وارد یک بحران شد. آن روز را خوب به یاد دارم؛ روز یکشنبه بود، آخرین روز مکتبم و آخرین باری که در کنار همصنفیهایم بودم. آن روز امتحان ریاضی داشتیم و قرار بود فردایش، یعنی روز دوشنبه، آخرین امتحان ما که مضمون مدنی بود را بدهیم. ساعت پنجم را خواندیم، اما ساعت ششم را دیگر نتوانستیم ادامه بدهیم و مکتب را ترک کردیم.
آن روز برایم شبیه یک روز کاملاً عادی بود. مکتب را ترک کردم و خوشحال بودم که فرصت بیشتری برای مرور درسهایم دارم، بدون اینکه بدانم این آخرین ورود رسمی من به مکتب خواهد بود. وقتی به خانه رسیدیم، پدرم آمد و گفت که تا مدتی از خانه بیرون نرویم، چون طالبان آمدهاند.
گرچه درباره طالبان حرفهای زیادی و شایعات بسیار وحشتناکی شنیده بودم، اما تا حدود دو سال پس از تغییر رژیم، هنوز عمق واقعیت را درک نکرده بودم. زمانی واقعاً فهمیدم که اوضاع چقدر تغییر کرده است که طالبان دختران را جمع میکردند و محدودیتها یکی پس از دیگری بیشتر میشد.
با وجود همه این شرایط، از زمان سقوط حکومت تا امروز، درسهایم هیچگاه بهطور کامل متوقف نشد. درست است که آموزش رسمی برای دختران اجازه نداشت، اما من صنف نهم و دهم را با لباسهای مبدل، یعنی بدون یونیفورم مکتب، ادامه دادم. در صنف دهم، یک بار طالبان به مکتب ما آمدند و آن روز هیچکدام از ما جرأت نکردیم در صحن حویلی مکتب رفتوآمد کنیم.
پس از صنف دهم، در سال ۱۴۰۲ وارد کلستر ایجوکیشن شدم و درسهایم را ادامه دادم. یک سال بعد، یعنی در سال ۱۴۰۳، صنف یازدهم را در مکتب آنلاین بالپرواز آغاز کردم و سرانجام در سال ۱۴۰۴ فارغ شدم.
یک تجربه همیشه در ذهنم زنده مانده است. روزی که در کلستر بودیم، طالبان در منزل بالای ساختمان حضور داشتند و ما در زیرزمین نشسته بودیم. آن روز بیش از نیم ساعت بیرون از صحن حویلی ماندیم و وقتی اجازه دادند وارد شویم، با ترس و وحشت، همه دختران از تمام صنفها در یک اتاق جمع شدیم.
همه بهشدت ترسیده بودند. لباس خودم خیلی کوتاه نبود، اما تا زانویم میرسید. استادانی که از منزل بالا پایین میآمدند، مرتب میگفتند دخترانی که لباسهای بلندتر پوشیدهاند، در ردیف اول بنشینند تا بیشتر در دید باشند. همچنین تاکید میکردند که همه باید ماسک سیاه داشته باشند و صورت خود را کاملاً بپوشانند.
آن روز دخترانی که فعالیتهای رسانهای کرده بودند و از برنامههای مکتب ویدیو گرفته بودند، ترس بیشتری داشتند؛ چون طالبان ویدیوها و هارددیسک مکتب را با خود برده بودند. فضای مکتب کاملاً بههمریخته و آمیخته با ترس بود. درس خواندن بهصورت حضوری مشکلات زیادی داشت و هنوز هم دارد، اما من هیچوقت نگذاشتم این ترسها مرا از مسیرم دور کند. تمام تلاشم این بود که روی درسها و رویاهایم تمرکز کنم.
۸صبح: آیا برادرانت یا نزدیکانت هنوز دانشآموز هستند؟ وقتی میبینی آنها هر روز به مکتب میروند، یونیفورم میپوشند، کار خانهگی انجام میدهند و تجربهای را زندهگی میکنند که بسیاری از دختران افغانستان از آن محروم شدهاند، چه احساسی پیدا میکنی؟ این تفاوت میان فرصتهای آموزشی دختران و پسران چه تاثیری بر نگاه و احساس تو گذاشته است؟
مریم امیری: بله، برادرانم مکتب میروند؛ یکی در صنف پنجم است و دیگری در صنف هفتم. راستش گاهی اوقات بغضم میگیرد، بهخصوص زمانی که از خاطرات و تجربههای شان در مکتب برایم تعریف میکنند و من فقط شنونده هستم. هر بار که از مکتب، استادها، همصنفیها یا اتفاقهای روزانه شان حرف میزنند، خاطرات خودم هم در ذهنم زنده میشود.
حالا که این سوال را پرسیدی، یک سوال برادر کوچکم از مادرم به یادم آمد. او خیلی کنجکاو است و همیشه دوست دارد دلیل همه چیز را بداند. چند بار از مادرم پرسیده است: «چرا بیسواد استی؟ چرا تو و خواهرم مکتب نمیروید؟» مادرم برایش توضیح میدهد که زمانی که خودش میتوانست مکتب برود، شرایط تغییر کرد و نتوانست درسش را ادامه بدهد؛ حالا هم تقریباً همان شرایط بر من و خواهرم حاکم است. اما همیشه به برادرانم میگوید که باید آنقدر تلاش کنند که گویا به جای من و خواهرم هم درس میخوانند.
شاید من، خواهرم و هزاران دختر دیگر از آموزش حضوری محروم شده باشیم، اما درس را رها نکردیم و آموزش آنلاین را ادامه دادیم. روز اولی که قرار بود صنفهای آنلاین شروع شود، همانطور آماده شدم که گویا میخواهم به مکتب حضوری بروم. همان ذوق و همان شوق را داشتم و برایم حس خوبی میداد. البته تفاوت میان مکتب حضوری و آنلاین بسیار زیاد است. هر کدام دنیای خودش را دارد. در مکتب حضوری دوستان زیادی داشتیم؛ در زنگ تفریح با هم شوخی میکردیم، میخندیدیم، به خانههای هم رفتوآمد داشتیم و پروژههای درسی را با هم انجام میدادیم. اما در آموزش آنلاین، فضا خشک است و گاهی هم ضعف انترنت، حس درس خواندن را کمرنگ میکند.
در صنفهای آنلاین حتا ممکن است عکس همصنفیات را هم نبینی؛ گاهی حتا نام همصنفیهایت را هم نمیدانی. این تفاوت، دلتنگی آدم را بیشتر میکند. قطعاً دوری از مکتب حضوری، دوستان، درسها و استادان، تاثیر زیادی بر روحیه و روان آدم میگذارد. اما مهمتر از همه، راهی است که ما دختران انتخاب کردهایم و میخواهیم آن را ادامه بدهیم. در این شرایط، هر کسی میدان خودش را دارد؛ رژیم، خانوادهها، دختران و خودِ شرایط. به باور من، قهرمان واقعی کسی است که با وجود همه این سختیها، زنده بماند، امیدش را از دست ندهد و به مسیرش ادامه بدهد.
۸صبح: از روزی که دروازههای مکتب به روی دختران بسته شد تا امروز، زندهگی برای تو وارد فصل تازهای شد؛ فصلی که دیگر مکتب حضوری بخشی از آن نبود. دوست دارم از این سالها برایمان بگویی. این سالها را چگونه گذراندی؟ روزهایت چگونه سپری میشد و تلاش کردی جای خالی مکتب را با چه چیزهایی پر کنی؟ از کارهایی که انجام دادی، مهارتهایی که آموختی، فعالیتهایی که آغاز کردی و مسیرهایی که شاید اگر آن اتفاق نمیافتاد هیچوقت تجربه شان نمیکردی، برایمان بگو. امروز وقتی به این چند سال نگاه میکنی، فکر میکنی این دوره تو را به چه انسانی تبدیل کرده است؟
مریم امیری: این سالها، دور از مکتب حضوری، زندهگیام تغییر کرد. صفحه جدیدی در زندهگیام باز شد تا پرواز کنم. مدت یک سال در دکان خیاطی کار کردم، خیاطی آموختم، درس خواندم و تدریس هم کردم. درسهایم را ادامه دادم و به فعالیتهایی پرداختم که بتوانم لااقل یک ثانیه از زمانی را که خودم، همسنوسالانم و دیگر دختران از درس و مکتب دور مانده بودیم، جبران کنم. رو به نوشتن آوردم و به فعالیتهایی پرداختم که احساس میکنم توانمند شدنم را بیان میکرد. در صنفهای امپاورمنت جاینت (Empowerment Giant) که از طریق کلستر ایجوکیشن برگزار میشود و هفتهای دو روز، شنبه و چهارشنبه، استاد رویش آن را پیش میبرد، اشتراک میکردم. در این صنفها کارهای تیمی انجام میدادیم و در قالب تیمهای پنجنفره تلاش میکردیم هفت اکشن صلح را تکمیل کنیم.
در این سالها نوشتن را یاد گرفتم و آن را به دختران همسنوسال خودم نیز آموزش دادم. راهی را که خودم، هرچند تنها، طی کرده بودم، نمیخواستم همسنوسالانم هم به تنهایی سپری کنند. در اکتوبر سال ۲۰۲۴ یک تیم هشتنفره تشکیل دادم و نوشتن را با هم آغاز کردیم. تا سال ۲۰۲۵ شمار دخترانی که در این گروهها حضور داشتند به نزدیک ۴۰۰ نفر رسید. با هم مینوشتیم، کتاب میخواندیم، ورزش میکردیم، ورکشاپ برگزار میکردیم و جشن میگرفتیم. خلاصه، خواهر هم شده بودیم و یک خانواده.
در ابتدا یک تیم بودیم، اما بعدها به یک انجمن تبدیل شدیم و نام آن را «نویسندهگان جوان» گذاشتیم. در آغاز استاد رویش با ما همکاری میکرد و بعدها دو نهاد امریکایی دیگر نیز به ما پیوستند؛ یکی «رایت گرلز» (WriteGirls) و دیگری «ابتکارات نویسندهگان جوان» (Young Writers Initiative). در «ابتکارات نویسندهگان جوان»، نخستین چپتر افغانستان راهاندازی شد و هشت چپتر دیگر نیز در هشت کشور دیگر فعالیت داشتند که در بخش نشر نوشتهها، ویرایش و فعالیتهای نویسندهگی با ما همکاری میکردند.
در سال ۲۰۲۴ نخستین کتابم را با عنوان «پایانی برای شروع دیگر» تنظیم و منتشر کردم که اکنون در شیشه میدیا در دسترس است. در اینجا از استاد رویش بهعنوان ویراستار و آقای کریمی بهعنوان طراح کتابم تشکر میکنم که در این مسیر با من همکاری کردند. این کتاب در شانزدهسالهگیام منتشر شد و برای من، بهعنوان دختری که از درس محروم بودم، تنها یک دستاورد نیست، بلکه نتیجه راهی است که در تمام این سالها پیمودهام.
فعالیتهای دیپلماتیک و رهبری را نیز آغاز کردم و در این بخش جوایز زیادی دریافت کردم. برای مثال، جایزه توانمندسازی زنان شورای هزاره بریتانیا را در سال ۲۰۲۵ دریافت کردم، در همان سال بهعنوان یکی از رهبران تغییر در تایلند انتخاب شدم، جایزه «پرینسیپل لیدرشیپ» واشنگتن دیسی ۲۰۲۶ را دریافت کردم، در میان صد زن موفق کارآفرین انتخاب شدم، به مرحله نهایی جایزه زنان استثنایی صلح راه یافتم و اکنون نیز نامزد جایزه آسیا-پاسیفیک هستم. همچنین عضو انجمن سازمان ملل امریکا هستم و با UN Women نیز در بخش توانمندسازی فعالیتهای ویژهای دارم. این روزها نیز روی کمپاین تغییرآفرینان SIMA کار میکنم که مرتبط با آموزش در افغانستان است.
۸صبح: از دختران همسنوسالت و همصنفیهایی که روزی کنار هم درس میخواندید برایمان بگو. آیا هنوز با آنها در ارتباط هستی؟ این سالها زندهگی هر کدام شان به کدام سمت رفته است؟ وقتی به سرنوشت و مسیر آنها نگاه میکنی، چه تغییرهایی را بیشتر از همه میبینی؟ در این چند سال، شاهد چه اتفاقهایی در زندهگی دختران همنسلت بودهای و چه چیزی بیشتر از همه تو را درباره آنها غمگین یا نگران میکند؟
مریم امیری: از همصنفیهای دوران مکتبم زیاد احوال ندارم. تعدادی از آنها مهاجر شدند، تعدادی ازدواج کردند و یکی از آنها هم خودکشی کرد. چیزی که بیشتر از همه مرا ناراحت میکند، این است که بسیاری از دختران ناچار به ازدواج اجباری و ازدواج در سن پایین تن میدهند. گاهی احساس میکنند که ازدواج، تنها امتیازی است که برای شان باقی مانده است.
گاهی هم وقتی به بنبست میرسند، دیگر به دنبال راه دیگری نمیروند. درست است که شرایط مساعد نیست، اما من باور دارم که ما قدرتی داریم که بتوانیم از این روزها و این شرایط عبور کنیم. البته عمیقاً درک میکنم که دختران در داخل افغانستان با چه مبارزهای روبهرو هستند و در چه وضعیت دشواری زندهگی میکنند، اما با وجود همه اینها، باید شجاعت عبور از این شرایط را داشته باشیم. شاید مسیر برای ما هموار نباشد، اما هنوز هم میتوانیم بسیاری از برنامهها را پیش ببریم؛ از درسهای آنلاین مکتب گرفته تا صنفهای آنلاین زبان انگلیسی، خودآموزی و هر برنامهای که بتواند مهارتهای ما را افزایش دهد.
در این سالها دختران شاهد دردهای زیادی بودهاند؛ دوری از مکتب، فشار شرایط، محدودیتهای خانوادگی و سختگیریهای بیرون از خانه که گاهی حتا نفس کشیدن را هم دشوار میکند. دختران با ترس و لرز از خانه بیرون میشوند؛ با این نگرانی که مبادا طالبان آنها را متوقف کنند، ماموران امر به معروف برای شان مشکل ایجاد کنند، در بازار با آزار و اذیت روبهرو شوند یا راهی برای ادامه آموزش پیدا نکنند.
میدانم که بسیاری از خانوادهها در افغانستان حتا توان پرداخت هزینه انترنت را ندارند. خیلی از دختران با دوختودوز و بافتنی، هزینه انترنت خود را تامین میکنند، اما با وجود این، باز هم خانوادههای زیادی مانع درس خواندن آنها میشوند. در چنین شرایطی، بسیاری از پدر و مادرها به این نتیجه رسیدهاند که درس خواندن دختر دیگر فایدهای ندارد؛ چون آنها آموزش را فقط در مکتب حضوری، یونیفورم و بکس مکتب میبینند، نه در تلاش، پشتکار و سطرهایی که با رویاها و هدفهای یک دختر نوشته میشود و ادامه پیدا میکند.
ذهنیت بسیاری از پدران و برادران نسبت به دختران و زنان تغییر کرده و بسیار محدودکنندهتر شده است. گاهی حتا اجازه نمیدهند دختر تا سر کوچه برود، چه برسد به اینکه در یک کورس آموزشی اشتراک کند. با زور، اجبار، لتوکوب و خشونت، دختران را وادار به ازدواج میکنند، در حالی که دختران بیش از هر چیز نیاز دارند بخوانند، بنویسند، بیاموزند، برقصند و لبخند بزنند.
۸صبح: اگر به مریمِ قبل از بسته شدن مکتبها برگردی، او آینده، درس خواندن، پیشرفت و خودسازی را چگونه میدید؟ اگر مریمِ پیش از بسته شدن مکتبها را با مریمِ امروز مقایسه کنی، نگاهت به درس، پیشرفت، توانمند شدن و آینده چه تفاوتی کرده است؟ فکر میکنی این سالها چه چیزهایی را به تو آموخت که شاید در مسیر معمول زندهگی هیچوقت تجربه شان نمیکردی؟
مریم امیری: راستش، قبل از سقوط حکومت، درس را فقط تا حد فارغ شدن از پوهنتون میدیدم. از توانمندسازی، کار گروهی، فعالیتهای رهبری و حتا نوشتن، چیز زیادی نمیدانستم. اگر بخواهم سقوط حکومت را برای خودم تعریف کنم، چنین تعریفی دارم: «سقوط یک مسیر کوچک و پرواز یک راه بزرگ.» راه شکوفایی و رشد من، پس از سقوط حکومت برایم هموار شد. یاد گرفتم که دختران سزاوار چه چیزهایی هستند و چگونه باید توانمند شوند. پیش از سقوط حکومت، دختری بودم که سادهتر و کوچکتر فکر میکرد، اما حالا نه. امروز بزرگتر میاندیشم، بیشتر فکر میکنم و فعالیتهایم را با آگاهی بیشتری پیش میبرم.
پیش از تغییر رژیم، چیزی درباره رهبری زنانه نمیدانستم، اما حالا برای گسترش و عمومی شدن رهبری زنانه تلاش میکنم. نوشتن را بلد نبودم، اما امروز با اشتیاق فراوان مینویسم و احساس میکنم به جایی رسیدهام که میتوانم هم برای توانمندسازی خودم تلاش کنم و هم برای توانمندسازی دیگران. پیش از این، تمام زندهگی را در مسیر تحصیلات دانشگاهی میدیدم، اما حالا آن را در همان راهی میبینم که پیمودهام و هنوز هم در حال پیمودنش هستم؛ راهی که هرگز آسان نبوده و نیست و سرشار از تجربههایی است که در افغانستان به دست آوردهام. این تجربهها فقط تجربههای مریم نیست، بلکه تجربه میلیونها دختری است که در افغانستان زندهگی میکنند.
۸صبح: مریم جان، نوشتن برای تو از کجا آغاز شد؟ آیا از قبل مینوشتی یا شرایط این سالها باعث شد که بیشتر به کلمه و نوشتن پناه ببری؟
مریم امیری: روزهایی که در افسردهگی مطلق به سر میبردم و کسی را برای شنیدن نداشتم، نیاز شدیدی به یک شنونده داشتم. خیلی تنها بودم. درست در دل همان روزها بود که یک دوست خوب برای خودم پیدا کردم؛ نوشتن، قلم و کتابچهام. دوستانی که هیچوقت تنهایم نگذاشتند. کنار آنها احساس آرامش داشتم، احساس غریبگی نمیکردم، صادقانه حرف میزدم و آنها هم به حرفهایم گوش میدادند.
راستش، نوشتن برای من فقط نوشتن نیست؛ بخشی از وجودم است و بخشی از مقاومت من در روزهایی است که باید بجنگیم. نوشتن برای من نوعی مبارزه در برابر سختیهایی است که این شرایط به بار آورده است. وقتی میان کلمات و قصههای خودت میروی، برای لحظاتی همه دردها و وضعیت فعلی را فراموش میکنی.
من بیشتر اوقات نامه مینویسم؛ چه روزهایی که خوشحال باشم و چه روزهایی که در شرایط بسیار سختی قرار داشته باشم. همین حالا هم نامههای زیادی دارم. در شرایطی که نمیتوانی آزادانه از خانه بیرون بروی، در جمع صحبت کنی یا صدایت را بلند کنی، نوشتن خودش نوعی استقامت است؛ چون کسی نمیتواند قلم و کتابچهات را از تو بگیرد. به نظرم، امروز در افغانستان، بیش از هر چیز دختران به قلم و کتابچه نیاز دارند. هر کدام شان باید بنویسند.
من همیشه به همه همتیمیهایم میگویم که این روزها فقط برای خودمان ننویسیم؛ برای نسل جدید هم بنویسیم، برای دخترانی که فعلاً قدرت و توانایی انجام این کار را ندارند؛ برای دخترانی که محدود و زندانی هستند؛ برای دخترانی که هر روز با زور و اجبار به سرنوشتی تیره تن میدهند.
زمانی که انجمن نویسندهگان جوان را داشتیم، حتا خانوادهها هم نسبت به نوشتن حساسیت و محدودیت ایجاد کرده بودند. یک روز جلسهای برای والدین برگزار کردیم، اما در ابتدا هیچ پدر و مادری حاضر نبودند بیایند. آن روزها اوج جمعآوری دختران از سوی طالبان در کابل بود. با این حال، تعدادی از والدین آمدند و روی چوکیها نشستند. وقتی درباره اهمیت نوشتن در چنین شرایطی صحبت کردم، با دقت گوش میدادند و به این فکر میکردند که دلیل این کار ما چیست و چرا تا این اندازه بر نوشتن تاکید داریم.
در آن روزها، در انجمن هر روز با پیامهای بسیار ناامیدکننده دختران روبهرو بودم. بعضی از آنها حتا به خودکشی فکر کرده بودند. بسیاری از دختران بهشدت تحت محدودیت بودند و حتا دسترسی شان به انترنت هم کنترل میشد. همان تجربه به من نشان داد که گفتوگو با والدین تا چه اندازه میتواند در ادامه درس خواندن و نوشتن دختران تاثیرگذار باشد. وقتی ما مینویسیم، فقط از یک بُعد وجودمان نمینویسیم؛ ذهن و جسم، هر دو، همزمان آرام میشوند. حتا یکی از روشهایی که برای کمک به کاهش افسردهگی به کار میرود، نوشتن است.
۸صبح: نظرت راجع به نوشتن در شرایط امروز افغانستان چیست؟
مریم امیری: نوشتن، در این شرایط، نوعی مقاومت است. زمانی که صدایت را به سکوت وادار میکنند، هنوز نمیتوانند قلمت را از تو بگیرند. زمانی که مکتب و کار را به رویت میبندند، باز هم نمیتوانند نوشتن و سطرهایت را متوقف کنند. در چنین شرایطی، باید ثانیهبهثانیه این روزها را نوشت. به باور من، یکی از مهمترین راههای عبور از این روزها برای دخترانی که در داخل افغانستان زندهگی میکنند، نوشتن است. آنها باید بنویسند و از طریق نوشتن، صدای خود را به دیگران برسانند.
۸صبح: در این سالها، با وجود همه محدودیتها و دشواریها، مسیرهای مختلفی را طی کردی؛ از نوشتن و فعالیتهای اجتماعی گرفته تا رهبری، آموزش و دستاوردهایی که به دست آوردی. از مهمترین دستاوردهایت برای ما بگو؛ اما بیشتر از خودِ جایزهها و عنوانها، دوست دارم بدانم پشت این مسیر چه تلاشها، تجربهها و باورهایی وجود داشت؟ چه چیزی باعث میشود با این همه انگیزه و پشتکار، همچنان به راهی که برای خودت ترسیم کردهای ادامه بدهی؟
مریم امیری: من بهعنوان یک دختر هزاره که هجده سال سن دارم، این دستاوردها را فقط دستاورد شخصی نمیبینم؛ بلکه آنها را شایستهگیهایی میدانم که همه دختران باید فرصت رسیدن به آن را داشته باشند. جوایزی که دریافت کردهام، تنها برای من نیست؛ برای دخترانی است که در ناامیدی مطلق، در تاریکی سرنوشت و در میان سختیها و رنجهای فراوان نفس میکشند.
من این جوایز را به دست آوردهام، اما دلیل ارزشمند بودن آنها برایم این است که همه این موفقیتها در راستای توانمندسازی دختران داخل افغانستان و حمایت از آنها در زمینه نوشتن و آموزش بوده است. ادامه دادن در شرایطی که امروز در داخل افغانستان وجود دارد و پر از محدودیت است، آسان نیست. اما من فکر میکنم این همان خطی است که ما برای رسیدن به روزی تلاش میکنیم که دختر بودن جرم نباشد؛ روزی که هیچ دختری از تحصیل و کوچکترین حقوق خود محروم نباشد و بتواند آزادانه برقصد، آزادانه بخواند و آزادانه بنویسد.
در جریان این سالها، دوستان و همسنوسالان زیادی را از دست دادم. هر کدام از آنها میتوانستند به شخصیتهای مهم و ارزشمند جهان تبدیل شوند، اما شرایط و محدودیتهایی که بر زندهگیشان حاکم شد، اجازه نداد. علت اصلی این وضعیت، شرایطی است که در افغانستان وجود دارد. درست است که ما نسل پنجم، با وجود همه این دشواریها، ادامه دادیم و هنوز هم ادامه میدهیم؛ اما برای من مهمترین موضوع این است که نسل بعدی مجبور نباشد تجربههای ما را دوباره تجربه کند و بتوانیم از تکرار تاریخ جلوگیری کنیم.
مثلاً بسیاری از مادران و پدران ما، به جز تعداد محدودی، بیسواد هستند. چرا؟ دلیل آن چیست؟ بخشی از پاسخ به همان سالهایی برمیگردد که طالبان اجازه ادامه تحصیل را ندادند، حکومت سقوط کرد و بسیاری از مردم، حتا در دوره نخست طالبان، بدترین شرایط را تجربه کردند. امروز نیز با بازگشت طالبان، وضعیت دختران و زنان در افغانستان دههها به عقب برگشته است. کار، آموزش و سادهترین حقوق انسانی برای دختران و زنان جرم شناخته شده است. دختران با زور و اجبار از مسیر زندهگی خود دور میشوند و با خشونتهای فراوان روبهرو هستند.
وقتی طالبان چنین میدانی را ساختهاند؛ میدانی خشن و دور از ارزشهای انسانی، چرا ما میدان خودمان را نداشته باشیم؟ میدان آموزش، تلاش، کار، رهبری دخترانه و رسیدن به رویاها. تفاوت میان میدان دختران و میدان طالبان همین است. ما تنها چیزی که میخواهیم، رهبری دخترانه است؛ رهبریای که به هیچکس آسیب نمیرساند و تنها دنیایی از زیبایی، لبخند، خوشی، بخشش و دوستی میسازد.
ما سزاوار چنین دنیایی هستیم، نه دنیایی که شرایط امروز تلاش دارد برای ما بسازد و آماده کند. با وجود همه این سختیها، ما همچنان یک فکر و یک رویا داریم؛ اینکه روزی دختر بودن جرم نباشد، این رنجها و محرومیتها پایان یابد و بتوانیم بدون ترس زندهگی کنیم، تلاش کنیم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
۸صبح: در حال حاضر در مرحله فینالیست نهایی جایزه زنان استثنایی صلح قرار داری؛ جایگاهی که برای یک دختر هجدهساله از افغانستان، بهویژه در شرایط امروز، اتفاق مهمی است. وقتی به این مرحله رسیدی چه احساسی داشتی؟ این نامزدی برای خودت و برای دخترانی که از آنها نمایندهگی میکنی چه معنایی دارد؟ آیا پیش از تو زنی از افغانستان توانسته بود به چنین مرحلهای از این جایزه برسد؟
مریم امیری: حس رسیدن به مرحله فینالیست نهایی، حس خوشحالی و افتخار است؛ اما در عین حال احساس مسوولیت بزرگی هم دارم. باید تلاش کنیم که این جایزه را به دست بیاوریم و بتوانیم برای دختران و تمام ملت رنجدیده خود افتخار بیافرینیم. تا امروز، تا جایی که میدانم، کسی از افغانستان به مرحله فینالیست نهایی این جایزه نرسیده است. سال گذشته یک خانم لبنانی این جایزه را به دست آورد و سال قبل از آن، یک خانم از کانادا برنده شد.
وقتی مستندات کارهای فینالیستها را در وبسایت رسمی این نهاد میبینیم، هر کدام از آنها از کشورهای مختلف هستند و با توجه به شرایط کشور خود، رویکردی متفاوت، الهامبخش و ارزشمند دارند. این جایزه قرار است در ماه سپتامبر در یک برنامه عمومی اعلام شود. روزی که مستندات مربوط به کارهایمان را برای نشر در وبسایت ثبت کردیم، با خانم تزیکیاه گابریل صحبت میکردم. اولین چیزی که به او گفتم این بود: «امروز من که بهعنوان یک فینالیست با شما صحبت میکنم، فقط مریم نیستم؛ فکر کنید دو میلیون دختر افغانستان با شما صحبت میکنند.» دخترانی که برای هر کدام شان، صلح معنای متفاوت اما عمیقی دارد. پشت همین حجابی که به تن دارم، برای بسیاری از دختران افغانستان، آزادی معنا دارد؛ آزادی کار، آزادی بیان، آزادی تحصیل، آزادی از اینکه دختر بودن جرم شناخته نشود. صلح برای آنها یعنی خوشحال بودن، نترسیدن و توانایی ادامه دادن.
امروز برای بسیاری از دخترانی که در افغانستان این حجاب را میپوشند، موضوع فقط یک پوشش نیست؛ بلکه به زنجیری تبدیل شده که اطراف زندهگیشان پیچیده شده است. درست است که نامش حجاب است، اما حجاب واقعی فقط در پوششی که تمام بدن را بپوشاند و تنها چشمها دیده شود، خلاصه نمیشود. حجاب در درون انسان و در رفتار او معنا دارد. در اسلام گفته نشده است که زنی که حجاب نداشت، نمیتواند از دکان خرید کند؛ یا زنی که محرم ندارد، نمیتواند بیرون برود و رفتوآمد داشته باشد.
برای دخترانی که امروز در افغانستان زندهگی میکنند، صلح معنای دیگری دارد. صلح فقط آرام بودن کوچهها نیست؛ صلح، آرامش درونی انسانهایی است که در یک کشور زندهگی میکنند. صلح، در اتحاد یک ملت و در احساس امنیت و آزادی انسانها معنا پیدا میکند. رسیدن به مرحله فینالیست، نتیجه راهی است که پیمودهام؛ اما امروز اینکه بتوانم مفهوم صلح را از نگاه دختران افغانستان برای دیگران توضیح بدهم، کار آسانی نیست. به همین دلیل احساس میکنم هنوز کارهای زیادی داریم که باید انجام دهیم.
امیدوارم به خواست خداوند، امسال این جایزه به دخترانی تعلق بگیرد که در داخل افغانستان زندهگی میکنند. آن زمان همه خواهند دانست که صلح از نگاه و دیدگاه زیبای دخترانه یعنی چه؛ دیدگاهی که فقط یک خواسته دارد: اینکه بودنِ دختران جرم نباشد.
۸صبح: اگر از تو بخواهیم درباره «امید» حرف بزنی، امید برای تو چه معنایی دارد؟ در شرایطی که بسیاری از دختران افغانستان با محدودیت، بلاتکلیفی و آیندهای نامعلوم روبهرو هستند، چه چیزی باعث میشود هنوز به فردا باور داشته باشی؟ در روزهایی که خودت هم احساس خستهگی یا ناامیدی میکنی، چه چیزی دوباره تو را به ادامه دادن، تلاش کردن و حفظ امید برمیگرداند؟
مریم امیری: میخواهم پاسخ خود را با تعریفی از استاد رویش آغاز کنم؛ او میگوید امید همان چراغی است که در شهر انسان، در دست داری و با آن راه میروی؛ راه را دقیق نمیدانی، اما همچنان پیش میروی. حالا برای من هم امید همین ثانیههایی است که احساس میکنی همهجا تاریک است، اما باور داری که ثانیه بعد میتواند روشنتر، زیباتر و مطابق خواست تو باشد. امید یعنی ایمان داشتن. روزهایی که امید کمرنگ میشود، تنها با خودم میگویم: «مریم، این همه راه را آمدی؛ برای چه آمدی؟ روزهایی که با مشکلات زیاد سپری کردی، دلیلش چه بود؟» با همین پرسشهای زیاد، دوباره تکانی میخورم و ادامه میدهم.
به کسانی که احساس میکنند امیدشان کمرنگ شده، میگویم یکبار از خودشان بپرسند: «آیا تمام این مسیری که تا امروز آمدهام، آسان بوده است؟ اگر امروز دست از تلاش بکشم و دیگر تمایلی به ادامه دادن نداشته باشم، فردا و آیندهام چگونه خواهد بود؟» اگر امروز با جدیت ادامه بدهند، فردا حتماً به چیزی که در دل دارند، خواهند رسید. در اوج لحظههایی که احساس میکنیم امید کمرنگ شده است، خداوند حتماً راهی پیش روی ما باز میکند تا قویتر از قبل ادامه بدهیم. ما انسانها هیچگاه کاملاً ناامید نمیشویم؛ چون همیشه با خود میگوییم که فردا میتواند بهتر باشد. این روزها هم خواهد گذشت.
۸صبح: با توجه به ارتباطاتی که در این سالها با نهادها و افراد بیرون از افغانستان داشتهای، نگاه و رویکرد جامعه جهانی و نهادهای بینالمللی نسبت به وضعیت دختران افغانستان را چگونه ارزیابی میکنی؟ به نظر تو برای اینکه حمایتها از سطح همدردی و توجه فراتر برود و تاثیر واقعی بر زندهگی دختران بگذارد، چه کارهایی باید بیشتر انجام شود؟ نهادهای بینالمللی چگونه میتوانند در زمینه آموزش، توانمندسازی و ایجاد فرصت برای دختران افغانستان نقش موثرتری داشته باشند؟
مریم امیری: در نخست، از تمام نهادهایی که در این زمینه فعالیت میکنند، سپاسگزارم. رویکرد بسیاری از آنها خوب است، اما برای اینکه بتوانیم تاثیرات بیشتری بر زندهگی دختران و آموزش در افغانستان بگذاریم، باید کارهای بیشتری انجام شود. باید همکاریهای جمعی بیشتر شود و تلاش کنیم دختران بیشتری مورد حمایت قرار بگیرند.
باید شمار بیشتری از دختران تحت پوشش برنامههای آموزشی قرار بگیرند. نهادها باید بیشتر روی آموزش و رساندن پیام دختران افغانستان کار کنند. برای دخترانی که در شرایط بسیار دشوار قرار دارند، باید راههایی ایجاد شود تا بتوانند از بحران عبور کنند. دخترانی که تنها به دلیل هزینه انترنت یا نداشتن وسایل آموزشی از درس دور میشوند، باید حمایت شوند تا بتوانند به آموزش خود ادامه دهند. همه دختران شایسته درس خواندن هستند. دخترانی که مینویسند، باید زمینه نشر نوشتههای شان فراهم شود. دخترانی که نقاشی میکنند، باید فرصت برگزاری کارگاهها و نمایشگاههای نقاشی داشته باشند. هر دختری که در هر زمینهای فعالیت میکند و به آن علاقه دارد، باید مورد حمایت قرار بگیرد.
یکی از کارهایی که به نظر من میتواند تاثیر بسیار زیادی داشته باشد، این است که زمینه بورسیههای آموزشی در مکاتب و دانشگاههای بیرون از افغانستان در کشورهای مختلف فراهم شود. اگر برای هر دختر فرصت رفتن به یک دانشگاه یا مکتب مهیا شود، بسیاری از دختران نجات پیدا میکنند. همچنین باید برای دختران فرصت صحبت در موقعیتهای مهم فراهم شود تا خودشان درباره وضعیت و تجربههای شان صحبت کنند.
به هر اندازهای که دختران مورد توجه قرار بگیرند، به همان اندازه افغانستان پیشرفت خواهد کرد و به سوی توسعه حرکت خواهد کرد؛ زیرا دختران افغانستان در هر عرصهای استعداد دارند، فقط باید زمینه برای شکوفایی تواناییهای شان فراهم شود. تا امروز هم با وجود نبود فرصتهای کافی، بسیاری از دختران توانستهاند بدرخشند.
از تمام نهادها و افرادی که این پیام را میخوانند، میخواهم بگویم که خواهران ما تا امروز سکوت نکردهاند و درس خود را ادامه دادهاند. از این به بعد نیز باید دستهجمعیتر و قویتر پیش برویم. باید برنامههایی طراحی کنیم که برای دختران فرصت ایجاد شود و زمینه توانمند شدن آنها فراهم گردد.
۸صبح: اگر قرار باشد در پایان این گفتوگو، پیامی با دخترانی که امروز در افغانستان زندهگی میکنند و دخترانی که در بیرون از افغانستان هستند شریک کنی، چه میگویی؟ از تجربهای که خودت پشت سر گذاشتی، از سختیهایی که دیدی و از امیدی که هنوز با خود داری، چه چیزی میخواهی به آنها بگویی؟
مریم امیری: پیام من، در قدم نخست، برای دختران افغانستان این است که باید چنان قوی بایستند و درس بخوانند که تاریخ از آنها بهعنوان قهرمانان افغانستان یاد کند. در شرایط امروز، درس خواندن همان شجاعتی است که باید در مسیر زندهگی خود به خرج بدهند. تا آخرین نفس باید درس بخوانند. درس خواندن جرم نیست، حرام نیست و گناه ندارد. درس خواندن تنها راهی است که میتوانند از طریق آن به خودکفایی و آرامش درونی برسند.
ازدواج هیچ امتیازی نیست. ازدواج در سن پایین و در چنین شرایطی، یعنی تکرار همان تاریخی که پدران و مادران ما تجربه کردهاند؛ نسلی که حتا برای تامین نیازهای ابتدایی زندهگی، مانند خوراک و پوشاک، با مشکلات بسیار جدی روبهرو بوده است. درست است که میدان امروز برای دختران افغانستان دشوار است و محدودیتهای زیادی وجود دارد، اما ما قویتر از آن چیزی هستیم که دیگران تصور میکنند. ما خواهران خود را در انفجارها و حملات انتحاری از دست دادیم، همسنوسالان ما با زور و اجبار برده شدند، خواهران ما مجبور به ازدواج اجباری شدند و برخی نیز به نقطههای بسیار دردناکی رسیدند. ما باید بر همه این رنجها نقطه پایان بگذاریم و تنها راه آموزش را ادامه دهیم. اگر امروز درس نخوانیم، فردایی نخواهیم داشت. برای از بین بردن یک جامعه، گاهی تلاش میشود دختران از آموزش و کار محروم شوند؛ اما هر کدام از ما باید اجازه ندهیم چنین اتفاقی بیفتد.
برای دخترانی که بیرون از افغانستان زندهگی میکنند، تنها یک درخواست دارم: دست دختران داخل افغانستان را در مسیر آموزش بگیرید. از طریق بورسیهها یا حمایتهای مالی میتوان زمینه آموزش را برای دخترانی که در داخل افغانستان هستند فراهم کرد. هر دختر نماینده یک نسل است؛ اگر از او حمایت نشود، نسلها به سوی تاریکی و نابودی خواهند رفت. صدای دختران را به کسانی برسانید که توانایی کمک دارند. دخترانی هستند که از دانشگاهها و مکاتب بیرون از افغانستان پذیرش میگیرند، اما خانوادههای شان توانایی حمایت مالی از آنها را ندارند. اگر کسانی که بیرون از افغانستان هستند دست آنها را بگیرند، بسیاری از این دختران میتوانند به مسیر آموزشی خود ادامه دهند.
من خودم سال گذشته چنین تجربهای داشتم. از یک دانشگاه در کانادا پذیرش گرفتم، اما خانوادهام نتوانستند همه هزینهها را تامین کنند و کسی هم نتوانست از من حمایت کند؛ به همین دلیل نتوانستم به تحصیلاتم ادامه بدهم. صدها و هزاران دختر دیگر نیز تجربهای مشابه دارند؛ دخترانی که فرصت دارند، اما تنها به حمایت نیاز دارند. پیام من برای همه بسیار ساده است: تنها راه نجات افغانستان، قلم، کتابچه و آموزش است. آموزش آنلاین باشد یا حضوری، تفاوتی ندارد؛ مهم این است که آموزش ادامه پیدا کند.






