انسانها موجودات خردمندند که بهصورت اجتماعی زندهگی میکنند. همین انگ اجتماعی بودن در کنارکمیت آنها، کافی است تا با استفاد از خرد خویش برای بهتر اداره کردن امور دست به تشکیل نهادهایی بزنند که در عصر کنونی سرجمعشان میشود پدیدهای به نام دولت. در حال حاضر شهروند یک دولت بودن نیاز مبرم جوامع انسانی است؛ زیرا بدون داشتن تابعیت یک کشور نمیتوان از بسیاری نیازهای انسان امروزی چون شناسنامه، گذرنامه، حق تحصیل، حق کار، خدمات اجتماعی و بسی موارد دیگر مستفید شد. بنابراین، دولت و نظام سیاسی از جمله نیازهای بنیادین انسان در عصر کنونی است.
در تاریخ جوامع انسانی انبوهی از دولتها تحت نامهای متفاوت و با روشهای متباین بر مردم حکم راندند و سرانجام به گونههای متفاوت نیز سرنگون شدند. در گذشته دولتها با منازعه میآمدند و با منازعه میرفتند؛ اما در عصر کنونی منازعه و پیکار نظامی برای جایگزینی دولتها مقبول و پسندیده نیست و مورد قبول واقع نمیشود. برمبنای اصول پذیرفتهشده جهانی، دولتها باید براساس اراده مردم شکل بگیرند و مجریان امور حاکمیت را که مظهر اراده یک ملت است، تمثیل کنند و هرگاه اراده ملت بر تغییر کارگزاران باشد، باید به شیوه مسالمتآمیز انجام شود. این سایاگ را مردم افغانستان بهشکل موجه درک نکردند و به همین ملحوظ بیشترین فروپاشی دولتها در پنج دهه پسین در افغانستان رقم خورده است. بنابراین، در این نوشته ابتدا به فرایند فروپاشی دولتها با توسل به زور میپردازیم و به تعقیب آن فروپاشی دولتهای حاکم بر افغانستان را که در پنج دهه پسین اتفاق افتاده است، مورد بررسی قرار میدهیم.
فرایند فروپاشی دولتها با توسل به زور
ابن خلدون، نظریهپرداز اسلامی که از او بهعنوان «عقلگرای دینمدار» یاد میکنند، نظریهای در خصوص فروپاشی حکومتها دارد. از نظر او دودمانها مکرراً چرخهای از «پیدایش، سالخوردهگی، خودکامهگی، تجملگرایی، بندهگی شهوات … تمایل به گسست» را تجربه میکنند. بنابراین، میتوان ابراز داشت که دولتها همانند انسانها روند تکاملی دارند و سیر صعودی را طی میکنند، در نقطهای به اوج میرسند و سپس کاهنده میشوند و سیر نزولی را میپیمایند تا سرانجام در بحرانی زمینگیر میشوند و فرو میپاشند. بر این اساس، فرایند فروپاشی دولتها را در چهار بخش که شامل سرآغاز روند، بازآفرینی، نقطه بحران و سرانجام فروپاشی میشود، مورد بررسی قرار میدهیم.
الف) سرآغاز روند
ظهور و سقوط دولتها پدیدهای کهن و رایج در تاریخ سیاسی جهان است. دولتها بعد از پیدایش به دنبال ثباتاند، زیرا معمولاً پیدایش دولتها در بیثباتی اتفاق میافتد. تاریخ سیاسی جهان نشان داده است که در اکثر کشورها، متولیانی که قدرت را با توسل به زور کسب کردهاند، برای برقراری ثبات و محو مخالفان از زور و تعدی کار گرفتهاند که در اصل همین مساله باعث نارضایتی لایههای متعددی از جامعه شده و در درازمدت تهدید بالقوه محسوب میشد. گزینه دیگر که روند فروپاشی را بهصورت تدریجی کلید میزند، توجه خاص زمامداران به بخش امنیت و هزینههای گزاف در امور امنیتی و سازماندهی نیروهای مسلح است که باعث تضعیف اقتصاد تودهها شده و در طولانیمدت تهدید محسوب میشود. در کشورهایی که دارای تنوع زبانی، قومی، فرهنگی و یا مذهبیاند، عدم سازش و نفی ارزشهای دیگران در طویلالمدت منجر به درگیری و حتا تجزیه میشود که نمونههای متعددی با این سایاگ را در نیمه دوم سده بیستم در اروپا شاهد بودیم. فساد شاخصی دیگر است که میتواند از همان ابتدا چون موریانه بدنه نظام نوتأسیس را تضعیف کند و در طولانیمدت نقش بارزی در فروپاشی داشته باشد.
ب) بازآفرینی
مرحله دوم از روند فروپاشی حکومتها، گام بازآفرینی است؛ به این منظور که در این مرحله زمامداران ملتفت نقاط ضعف خویش میشوند و بهنحوی تهدید را احساس میکنند. آغاز این مرحله میتواند پرتره مهمی برای پیشبینی وضعیت داشته باشد؛ زیرا تصامیم متولیان در این مرحله میتواند عمر زمامدارانشان را بیشتر کند و یا اینکه آغاز روند نزولیشان را کلید زند. در این مرحله، زمامداران تمرکزشان را روی بازآفرینی حمایت عمومی میگمارند و تقلا میکنند تا با بازسازی حمایت عمومی از فروپاشی نظام خود جلوگیری کنند. این مرحله برحسب معمول همراه است با نمایش قدرت، چانهزنی سیاسی، امتیازدهی، تشویق به ملیسازی و ملیگرایی و توسل به دیپلماسی برای پیشگیری از وقوع بحران.
ج) نقطه بحران
مراحل سرآغاز روند و بازآفرینی مراحلیاند که میتوان با نرمی و آسانی به آنها رسیدهگی کرد و مانع خلق بحران شد؛ ولی هرگاه در این دو مرحله پیروزی حاصل نشد، در مرحله بحرانی کسب موفقیت دشوار است و فروپاشی محتمل به نظر میرسد. مرحله بحران توأم با خشونت است؛ زیرا قدرتها در این مرحله برای بقای خویش تمام توانشان را به کار میگمارند تا از زوالشان جلوگیری کنند. در این مرحله کنترل اوضاع بهراحتی ممکن نیست؛ چون قدرتها از خشونت بیحدوحصر کار کار میگیرند و آخرین گزینههای مورد نظر را استعمال میکنند تا پیروزی به دست آورند. نمونههای نمایان از این مرحله را در جنگهای داخلی اروپا و جنگهای جهانی، دولتها به نمایش گذاشتند و بر این موضوع که در این مرحله طرفین درگیر دست به هر نوع کشتار و بیرحمی، حتا نسلکشی و پاکسازی قومی یا مذهبی میزنند، صحه گذاشتند.
د) فروپاشی
معمولاً مرحله بحران نسبت به دو مرحله دیگر عمری کمتر دارد و به دلیل تشدید وضعیت و عدم توان لازم برای ادامه اوضاع روند فروپاشی دولتها آغاز میشود. این روند گاهی ممکن است یکروزه تکمیل شود و در برخی موارد ممکن مدت طولانی را در بر بگیرد. فروپاشی نظام ممکن است بُعد داخلی داشته باشد و تنها عناصر داخلی سبب فروپاشی نظام سیاسی شوند و یا گاهی ممکن است نظام سیاسی یک کشور علاوه بر عناصر داخلی، توسط کشورهای دیگر نیز ساقط شود.
فروپاشی نظام سیاسی بهطور مطلق سودبخش یا زیانبخش نیست. در مواقعی اگر رژیم حاکم یک رژیم توتالیتر و استبدادی باشد و عناصر سقوط نظام، مردمی و باورمند به مردمسالاری و ملازمت به وطن، ممکن سقوط نظام مفید واقع شود؛ ولی در مواردی نیز سقوط نظام ممکن است زیانهای غیرقابل جبران را به یک کشور وارد سازد.
ه) پسافروپاشی
یکی از اساسیترین مقولات در خصوص تشکیل نظام سیاسی، چگونهگی کسب قدرت است؛ به این منظور که مدعیان نظام براساس چه شناسهای قدرت را تصاحب کردهاند؛ تملک قدرت از طریق انتخاب یا رفراندوم، کسب قدرت از طریق کودتا، تصرف قدرت با جنگ و خونریزی و یا موارد دیگر. فروپاشی نظامهای سیاسی بعضاً همراه است با فروپاشی کل نهادها دولتی و خدماتی و گاه نیز فقط قسمتی از نهاد – بیشتر نظامی و سیاسی – را به همراه دارد. همچنان فروپاشی نظامهای سیاسی ممکن است به تشکیل نظام سیاسی جدید میان فاتحان و عناصر ساقطشده منجر شود و یا میان فاتحان و عناصر بیطرف و یا مردمی و در مواردی نیز تنها پیروزمندان نظام جدید را شکل میدهند. نظام نوپا ممکن در عنفوان تشکیل از سوی کشورها و نهادهای بینالمللی به رسمیت شناخته شود و گاه ممکن است از سوی دیگران برای به رسمیت شناختنش شرایط وضع شود و بعد از اکمال شرایط مورد پذیرش قرار گیرد. در مواردی نیز ممکن است به دلیل سرشت نامشروع فاتحان، مساله مشروعیت و شناساییشان قابل مباحثه نباشد.
فروپاشی نظامهای سیاسی افغانستان در پنج دهه پسین
در پنج دهه پسین پنجگونه نظام سیاسی در افغانستان شکل گرفته و یکی پس از دیگر سرنگون شده است. سقوط نظام شاهی با کودتای بدون خونریزی توسط داوودخان و اعلام نظام جمهوری، سرنگون کردن نظام جمهوری با کودتای خونین توسط حزب دموکراتیک خلق و اعلام نظام جمهوری دموکراتیک افغانستان، اضمحلال جمهوری دموکراتیک افغانستان توسط مجاهدین و اعلام دولت اسلامی افغانستان، فروپاشی دولت اسلامی توسط طالبان و زدوخورد نظامی میان مجاهدین و طالبان تا شکلگیری نظام جمهوری اسلامی افغانستان و آخرین مورد هم فروپاشی نظام جمهوری اسلامی افغانستان.
در تاریخ سیاسی جهان به این پیمانه سقوط نظامهای سیاسی را سراغ نداریم. در بعضی کشورهای دیگر که بیثباتی وجود دارد و دگرگونیهای سیاسی سریع اتفاق میافتد، فقط حکومتها تبدیل میشوند، نه همچون افغانستان که نظامهای سیاسی ساقط میشوند. تغییر حکومتها با روال ناهنجار و غیرمشروع، آن هم به پیمانه وسیع، ثبات را از کشورها میزداید و سبب بیباوری تودهها به دولتداری میشود و محرک اصلی عدم توسعه و پیشرفت جوامع است. مقدور نیست که کشوری فقیر، توسعهنیافته و دارای جامعه سنتی چون افغانستان با این دگرگونیهای گسترده از دورنمای امیدبخشی برخوردار باشد. سقوط نظامهای سیاسی تأثیرات غیرقابل جبران بر روند توسعه و پیشرفت یک کشور وارد میسازد که بهآسانی قابل جبران نیست. بدون اغراق شاید یکی از اساسیترین مواردی که سبب عدم توسعه و پیشرفت افغانستان شده است، همین سقوط پیهم نظامهای سیاسی بوده باشد.
نظامهای سیاسی افغانستان در پنج دهه پسین بیشتر برمبنای ایدیولوژی و مرام شکل گرفتند و بر همین مبنا نیز ساقط شدند. این مساله خود جای تأمل دارد. بنابراین، لازم است تاملی کنیم بر نظامهای سیاسی افغانستان و چرایی فروپاشی هر یک از نظامهای سیاسی در پنج دهه پسین.
الف) سقوط نظام شاهی
محمدظاهرشاه در 1312ه.ش در ۱۹ سالهگی بهعنوان شاه افغانستان جانشین پدر شد و مدت چهل سال زمامدار افغانستان بود. براساس منابع تاریخی چهل سال سلطنت ظاهرشاه بدون جنگ و خونریزی به اتمام رسید و افغانستان در آن مدت نه درگیر شورش داخلی جدی شد و نه هم مورد تجاوز قدرتهای دیگر قرار گرفت. چهل سال سلطنت ظاهرشاه در دوران جنگ دوم جهانی و جنگ سرد و جهان دوقطبی سپری شد که افغانستان بیطرف و باثبات ماند. چهل سال ثبات و نبود جنگ، بهترین فرصت برای رشد و توسعه بود که به دلایل متعدد به ارمغان نیامد. اواخر دوره ظاهرشاه همزمان بود با دوره اصلاحات، رشد چپیها و اختلافات خاندان سلطنتی که همین موارد افزون بر ولع قدرت سبب اغوای داوود خان شد تا بهراحتی و بدون خونریزی نظام شاهی را ملغا اعلام کند و قدرت را به دست گیرد.
ب) سقوط نظام جمهوری
محمدظاهرشاه، آخرین پادشاه افغانستان، در سال ۱۳۵۲ ه.ش عازم اروپا شد. در همان فرصت محمدداوود خان در کودتایی سلطنت را ملغا و نظام جمهوری را اعلام کرد. نظام جمهوری داوود خان مورد پذیرش جامعه قرار گرفته بود و اهداف بلندمدتی در قالب آن برنامهریزی شده بود، ولی تمرکز شخص رییس جمهور بر مساله پشتونستان و پافشاری او بر این سیاست، سبب شد تا از وقایع درونحکومتی خویش بهطور شایسته آگاه نباشد. در آن برهه دولتمردان و تحصیلکردهگان تحت تأثیر تبلیغ اندیشه مارکس قرار میگرفتند و به عضویت احزاب کمونیستی درمیآمدند. سرانجام اعضای بلندپایه حکومت که به عضویت احزاب کمونیستی درآمده بودند، علیه داوودخان کودتای خونینی به راه انداختند و نظام جمهوری پنجساله داوود خان را سرنگون و جمهوری دموکراتیک افغانستان را اعلام کردند.
ج) سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان
نظام جمهوری دموکراتیک افغانستان با کودتای خونین ۱۳۵۷ ه.ش ایجاد شد و تا سال 1371ه.ش که توسط مجاهدین سرنگون گردید، ادامه یافت. پس از کسب قدرت توسط اعضای حزب دموکراتیک خلق، رقابت درونحزبی میان دو جناح خلق و پرچم شکل گرفت که به دلیل آن تنش چهار حکومت در درون نظام دموکراتیک سرنگون شدند. حکومت نورمحمد ترهکی توسط حفیظالله امین، حکومت حفیظالله امین توسط ببرک کارمل با دخالت شورویها و سرانجام حکومت ببرک کارمل توسط پلینوم تحمیلی درونحزبی عزل و داکتر نجیبالله جانشین او شد. دوره نظام جمهوری دموکراتیک، مصادف بود با تجاوز شوروی بر افغانستان و حمایت گسترده شورویها از حکومتهای دموکراتیک. در آن دوره حکومتهای افغانستان با عنایت شورویها از ارتش قدرتمند و تجهیزات نظامی وسیع برخوردار شدند و در فرجام آخرین حکومت جمهوری دموکراتیک با تمام سازوبرگ نظامیاش مغلوب مجاهدین شد.
د) سقوط دولت اسلامی افغانستان
بعد از سرنگونی نظام جمهوری دموکراتیک، در سال ۱۳۷۱ ه.ش دولت اسلامی افغانستان توسط مجاهدین اعلام شد. آن نظام از همان ابتدا به دلیل عدم سازش مجاهدین در قدرت، وارد چرخه بیثباتی شد و دیری نپایید که جنگهای داخلی آغاز شد. بیثباتی و نبود امنیت، افزون بر جنگهای داخلی، سبب قدرتگیری طالبان شد و سرانجام طالبان موفق به تصرف کابل در سال ۱۳۷۵ ه.ش شدند و خود را امارت اسلامی افغانستان خواندند. نظام طالبان را به جز سه کشور پاکستان، عربستان و امارات متحده عربی هیچ کشور و نهاد بینالمللی به رسمیت نشاخت و بر همین اساس، تا شکلگیری جمهوری اسلامی افغانستان، دولت اسلامی از سوی جامعه بینالمللی بهعنوان دولت رسمی افغانستان مورد پذیرش قرار گرفته بود.
ه) سقوط جمهوری اسلامی
حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۱ م سبب شد که امریکا با توسل به منشور ملل متحد، به افغانستان حمله کند. با تهاجم امریکا به افغانستان، طالبان از قدرت خلع شدند و نظام جمهوری اسلامی افغانستان با حمایت گسترده جامعه جهانی شکل گرفت. در آن نظام برای اولین بار مردم افغانستان با اصول مردمسالاری آشنایی پیدا کردند و در انتخابات سراسری رای دادند. در آن نظام برای نخستین مرتبه در تاریخ افغانستان زمینه تغییر حکومت از طریق انتخابات سراسری فراهم شد؛ انتخاباتی که همواره با تقلب بود و ماهیت رای را نزد تودهها زیر پرسش برد. با آن هم دو حکومت در آن نظام حکمرانی کردند؛ ابتدا حامد کرزی در یک دولت موقت و سپس دو دوره ریاست جمهوری و به تعقیب آن محمداشرف غنی تا هنگام فرار از کشور.
در تاریخ افغانستان بیشترین قشر تحصیلکرده را آن نظام تقدیم جامعه کرد، بیشترین انتخابات در آن نظام برگزار شد و زیادترین قوانین نیز در همان نظام به تصویب رسید؛ ولی با آن هم مقبولیت لازم را در میان عموم به دست نیاورد. اصلیترین عامل عدم کسب مقبولیت آن نظام را فساد میدانند. نظام جمهوری اسلامی از لحاظ اقتصادی برترین نظام تاریخ افغانستان است؛ زیرا سالانه میلیاردها دالر کمک بلاعوض از سوی جامعه جهانی دریافت میکرد و بودجه عادی و انکشافیاش غیر قابل مقایسه با نظامهای پیشین بود. از لحاظ نظامی، قدرتمندترین ارتش با ۳۵۰ هزار نیروی آموزشدیده و انبوهی از تجهیزات سبک و سنگین داشت و از لحاظ سیاسی نیز رهبران متعدد از اقشار مختلف جامعه را با خود داشت؛ ولی با آن هم با تمام سازوبرگش بعد از ۲۰ سال به دست طالبان سرنگون شد.




