افغانستان امروز را نمیتوان فقط با طالبان توضیح داد. طالبان، در یک نگاه تاریخی، در امتداد روندی قرار میگیرند که در آن تمرکز قدرت، تضعیف نیروهای نوگرا و بازتولید ساختارهای اقتدارگرا بارها در کشور تجربه شده است. از زمان عبدالرحمان خان به اینسو، دولت در افغانستان بارها بر پایه تمرکز، مهار جامعه و محدودسازی نیروهای مستقل بازسازی شده است. در این مسیر، هرگاه تلاشی برای اصلاح، نهادسازی و مشارکت گستردهتر صورت گرفته، معمولاً با واکنش ساختارهای سنتی و ائتلافهای قدرت روبهرو شده است. از شکست اصلاحات امانالله خان تا بازگشت نظم محافظهکارانه پس از آن، و سپس نظام بهشدت متمرکز پس از ۲۰۰۱، بارها دیدهایم که ساختار قدرت در افغانستان، دستکم در بسیاری موارد، بیشتر به مهار تغییر گرایش داشته تا پذیرش آن.
طالبان نیز بیرون از این بستر تاریخی نیستند؛ بلکه میتوان آنها را ادامهای افراطی از همان الگویی دانست که در آن قدرت، بهجای آنکه بر قانون، نهاد و رضایت مردم تکیه کند، بر انحصار، ترس و حذف استوار میشود. تفاوت اینبار در آن است که این منطق اقتدار با تفسیری سختگیر، ضدزن و تمامیتخواه از دین پیوند خورده است. با این همه، امروز به نظر میرسد مشروعیت طالبان بهگونه چشمگیری فرسوده شده است. آنان نه در سطح جهانی بهعنوان یک نظام مشروع پذیرفته شدهاند و نه در داخل توانستهاند رضایت عمومی پایدار ایجاد کنند. فقر، فشار اقتصادی، فساد، تبعیض، حذف زنان، ناامنی روانی و سرکوب نیز بر این فرسایش افزوده است. از این رو، میتوان گفت طالبان همزمان در سه سطح با فرسایش شدید روبهرو اند: مشروعیت بینالمللی، رضایت اجتماعی و ظرفیت حکمرانی.
اما درست در همین نقطه، تناقض اصلی آشکار میشود: در لحظهای که افغانستان بیش از هر زمان به یک بدیل منسجم نیاز دارد، مخالفان طالبان هنوز نتوانستهاند از پراکندهگی به انسجام برسند. پرسش اصلی امروز این است: چرا الیت مخالف طالبان هنوز به اتحاد نمیرسند؟
نخستین پاسخ را میتوان در این دید که بخشی از الیت مخالف هنوز بهطور کامل از منطق تاریخی سیاست در افغانستان فاصله نگرفته است. آنان با طالبان مخالفاند، اما همهشان الزاماً از الگوی سلطهمحور سیاست عبور نکردهاند. در بسیاری موارد، وحدت نه بهعنوان یک سازوکار مشترک برای نجات عمومی، بلکه بهعنوان مسیری برای تثبیت جایگاه در آینده دیده میشود. در نتیجه، پیش از آنکه بر سر نجات کشور توافق شکل بگیرد، اختلافها پیرامون سهم، جایگاه، نمایندهگی و مرکزیت برجسته میشود.
دلیل دوم، تقدم منافع شخصی، گروهی، حزبی و حلقهای بر منفعت عمومی است. در فضایی که فرهنگ مصالحه و نهادهای پایدار ضعیفاند، هر بازیگر سیاسی بیم دارد که اگر امروز جای خود را تثبیت نکند، فردا حذف شود. در چنین وضعیتی، همکاری بهجای آنکه بر اعتماد استوار شود، اغلب زیر سایه بدگمانی شکل میگیرد. هر حلقه از خود میپرسد: اگر طالبان بروند، چه کسی قدرت را میگیرد؟ آیا بار دیگر یک گروه، یک قوم، یا یک چهره خاص همهچیز را قبضه خواهد کرد؟ همین نگرانی، یکی از موانع اصلی شکلگیری انسجام است.
دلیل سوم به روانشناسی سیاسی الیت افغانستان در دیاسپورا برمیگردد. تبعید فقط فاصله جغرافیایی نمیآورد؛ رقابت نمادین را نیز تشدید میکند. وقتی قدرت واقعی در دسترس نیست، رسانه، دیدهشدن، دعوت به نشستها، رابطه با نهادهای بیرونی و ادعای نمایندهگی، اهمیت بیشتری پیدا میکند. در چنین فضایی، گاه بهجای ساختن یک چارچوب مشترک، اولویت به تثبیت جایگاه سیاسی داده میشود. چنانکه در مقاله «دیاسپورای سردرگم و پرسش فراموششده» نیز کوشیدهام نشان دهم، دیاسپورا با وجود ظرفیت فکری و انسانی، هنوز میان دغدغه، رقابت، ابهام و ناتوانی در تبدیل بحث به عمل جمعی سرگردان مانده است.
دلیل چهارم، بحران اعتماد متقابل میان اردوگاههای مختلف ضدطالبان است. طرفداران جمهوری پیشین، بخشی از رهبران جهادی، نیروهای مقاومت، تکنوکراتها، زنان، فعالان مدنی و نسل تازه دیاسپورا، هر کدام روایت خاص خود را از سقوط جمهوری و راه نجات آینده دارند. یکی مشکل را در پاکستان میبیند، دیگری در فساد جمهوری، سومی در تمرکزگرایی، و چهارمی در جهادیسازی قدرت. تا زمانی که این روایتهای متفاوت به یک حداقل مشترک سیاسی ترجمه نشوند، هر نشست تازه ممکن است به بازتولید همان اختلافهای کهنه بینجامد.
دلیل پنجم، ترس از تکرار ساختار متمرکز قدرت است. بسیاری از جریانها و الیتها بیم دارند که پس از طالبان نیز بار دیگر یک نظم شدیداً متمرکز بر کشور تحمیل شود؛ نظمی که در آن یک مرکز محدود همهچیز را در دست بگیرد و دیگران به حاشیه رانده شوند. همین ترس باعث میشود که حتا هنگام سخنگفتن از وحدت، در عمل بهدنبال تثبیت سنگر خود باشند. از همینجا است که رقابت بر سر روند انتقال قدرت، گاه از مبارزه با خود طالبان هم پررنگتر میشود.
در سالهای اخیر، طرحها و نقشهراههای مختلفی نیز برای همگرایی مخالفان مطرح شده است که تلاش دارند با تعریف یک چارچوب مشترک، نیروهای ضدطالبان را زیر یک چتر سیاسی گرد آورند. نقطه قوت چنین ابتکارهایی در این است که بهدرستی بر نیاز به حداقل مشترک، ساختار هماهنگکننده و پیوند میان داخل، منطقه و جامعه جهانی تأکید میکنند. این خود گامی مهم در جهت عبور از پراکندهگی بهسوی همگرایی است.
با این حال، اگر اینگونه طرحها بخواهند مؤثرتر و فراگیرتر شوند، شاید نیاز باشد برخی ابعاد دیگر نیز در آنها برجستهتر شود؛ از جمله توجه بیشتر به عوامل روانی و سیاسی بیاعتمادی میان نخبگان، چگونگی جلوگیری از فروافتادن وحدت در سطح نمادین و نمایشی، پیوند عمیقتر با جامعه واقعی بهویژه در قریهجات و میان لایههای محروم، و نیز پرداخت روشنتر به نگرانیهای مرتبط با تمرکز قدرت، سهمخواهی در آینده و نقش پیچیده دیاسپورا. به بیان دیگر، این طرحها بنیانی ارزشمند برای بحث درباره وحدت فراهم میکنند، اما میتوانند با افزودن این لایهها، در توضیح موانع عملی همگرایی و راه عبور از آنها نیز کاملتر شوند.
اینجاست که بحث «از سیاست نمایشی تا وحدت سازنده» اهمیت پیدا میکند. مشکل اصلی مخالفان فقط این نیست که هنوز متحد نشدهاند؛ مشکل این است که هنوز وحدت را با جمعشدن چهرهها، نشستها، کنفرانسها و اعلامیهها اشتباه میگیرند. مردم افغانستان دیگر فقط بیانیه نمیخواهند؛ مردم اثر میخواهند. وحدت واقعی زمانی شکل میگیرد که بازیگران مختلف نه بر همهچیز، بلکه بر چند اصل روشن و چند اقدام محدود و سنجشپذیر توافق کنند.
وحدت سازنده یعنی توافق بر حداقلها: کرامت انسانی، حقوق بنیادی، حق آموزش و کار، نفی تبعیض، برابری شهروندی و پذیرش تکثر افغانستان. وحدت سازنده همچنین به این معنا است که ائتلاف رهبران به ائتلاف مسوولیتها تبدیل شود. یعنی هر گروه، بهجای رقابت بر سر نمایندهگی، در یک حوزه مشخص نقش بگیرد: یکی در مستندسازی جرایم طالبان، یکی در کار حقوقی و دیپلوماتیک، یکی در شبکهسازی با داخل، یکی در تولید روایت اجتماعی و دینی بدیل و دیگری در طراحی نقشه انتقال. بدون این تقسیم کار، هر نوع وحدتی ممکن است دوباره به سطح نمایش سقوط کند.
همچنین، اگر مخالفان میخواهند به بدیل واقعی بدل شوند، باید رابطه خود را با جامعه واقعی بازسازی کنند. افغانستان فقط در شهر، رسانه یا دیاسپورا خلاصه نمیشود. قریه، جامعه محلی، شبکههای ترس، فقر، مسجد، وابستهگی و بقا، بخش بزرگی از واقعیت افغانستان را میسازند. وحدت اگر در این لایهها ریشه نگیرد، در سطح نخبگان معلق میماند. مشروعیت آینده از دل جامعه ساخته میشود، نه فقط از اتاقهای کنفرانس.
در نهایت، مخالفان باید تکلیف خود را با مساله دین نیز روشن کنند. طالبان تنها با زور حکومت نمیکنند؛ آنان با انحصار معنا نیز حکومت میکنند. اگر مخالفان میدان دین را بهطور کامل رها کنند، یکی از مهمترین میدانهای اجتماعی را از دست میدهند. راهحل، جنگ با دین نیست؛ بلکه بازگرداندن دین به جایگاه عدالت، خدمت، اخلاق، آموزش و کرامت انسانی است.
مشکل امروز افغانستان فقط طالبان نیستند؛ مشکل این است که در لحظهای که طالبان از نظر مشروعیت، کارآمدی و پذیرش عمومی فرسوده شدهاند، الیت مخالف هنوز نتوانسته است از تکثر پراکنده به کثرت سازمانیافته عبور کند. اگر این وضعیت ادامه یابد، ممکن است طالبان نه بهخاطر قدرت ذاتی خود، بلکه بهخاطر ضعف بدیل دوام بیاورند. از همینرو، پرسش اصلی امروز فقط این نیست که چگونه طالبان را کنار بزنیم؛ پرسش این است که آیا الیت مخالف میتواند این بار از تاریخ شکستهای تکراری درس بگیرد و از سیاست نمایشی به وحدت سازنده عبور کند یا نه.







