میوند در حافظه عمومی افغانستان بیشتر با ایوبخان و ملالی پررنگ شده است؛ ملالیای که روایتش بهصورت گسترده در کتابهای آموزشی افغانستان بهعنوان نمادی از شجاعت و مقاومت بازگو شده است [۱]. اما در پشت این نامهای نمادین، سپاهی ایستاده بود که تنها از یک قوم تشکیل نشده بود. نیروهای منظم هرات و کابل، غازیان و نیروهای محلی مختلف در این جنگ حضور داشتند و منابع از سواران جمشیدی و کوهستانی نیز در سپاه ایوبخان یاد کردهاند [۴]. محمد عمرجان هراتی نیز از چهرههایی بود که اسناد همان دوره و منابع بعدی، نقش مهم او را در بسیج غازیان علیه انگلیس در میوند ثبت کردهاند [۲][۳].
این فقط نمونهای از واقعیتی است که در روایت دودمانی تاریخ افغانها اغلب کمرنگ مانده است: نام شاه و سردار در تاریخ درشت و برجسته درج شده، اما نام مردمی که برای ساختن، دفاع و بقای همان دولت جنگیدهاند و خون دادهاند، غالباً به حاشیه برده شده است.
پرسش این مقاله ساده است: اگر تاج و سلطنت عمدتاً در دست دودمانهای پشتون بود، آیا نیرویی که این دولتها را ساخت، حفظ کرد و از افغانستان دفاع کرد نیز فقط پشتون بود؟ اسناد تاریخی چنین تصویری را تأیید نمیکنند.
این واقعیت از زمان احمدشاه درانی قابل مشاهده است. فرماندهی اصلی دولت تازه عمدتاً در اختیار سدوزاییها و دیگر سران درانی بود، اما ارتش فقط از پشتونها تشکیل نمیشد. در نیروی حرفهای و نظامی او، در کنار نیروهای درانی، قزلباشها، تاجیکان، هزارهها، فیروزکوهیها، جمشیدیها، تایمنیها و گروههای دیگر نیز حضور داشتند. قزلباشها و نیروهای غیردرانی بهویژه در بخش حرفهای موسوم به «غلامخانه» جایگاه مهمی داشتند [۵].
بنابراین، لشکری که بخشی از فتوحات احمدشاه در هند را ممکن ساخت، از نظر انسانی بسیار متنوعتر از نام دودمانی دولت بود. تاج متعلق به یک خاندان بود، اما هزینۀ جنگ، خون و ساخت امپراتوری فقط بر دوش آن خاندان یا یک قوم نبود؛ امتیاز اصلی قدرت اما در اختیار همان خاندان باقی میماند.
به همین منوال، در جنگ اول انگلیس و افغانستان، نام دوستمحمدخان و وزیر اکبرخان بیش از بسیاری دیگر تکرار میشود؛ اما کوهستان و کوهدامن یکی از مهمترین کانونهای مقاومت در برابر نظام مورد حمایت بریتانیا بود.
میر مسجدیخان، علیخان توتمدره، سلطانمحمدخان نجراب و دیگر رهبران منطقه در مقاومت نقش داشتند. میر مسجدی و نیروهای کوهستانی در کنار دوستمحمدخان در نبردهای این دوره جنگیدند و حتا پس از آنکه دوستمحمدخان به خاطر منافع سیاسی که داشت، خود را به انگلیسها تسلیم کرد و به هند فرستاده شد، مقاومت در این مناطق ادامه یافت [۵][۶]. در حقیقت، این مردم الزاماً برای حفظ قدرت یک امیر نمیجنگیدند؛ برای بسیاری از آنان مساله، دفاع از خاک و زادگاه خود بود.
همین تصویر در جنگ دوم تکرار شد. در اطراف کابل، میر بچهخان کوهدامنی و محمدجانخان وردک، اولی از کوهدامن و دومی پشتون وردک، در یک جبهه علیه انگلیس قرار گرفتند [۷]. در میوند نیز ارتش ایوبخان مجموعهای از نیروهای منظم، غازیان و نیروهای محلی مناطق مختلف بود [۴].
عمرجان صاحبزاده در بسیج غازیان میوند نقش مهمی داشت؛ نقش او نه فقط در روایتهای بعدی، بلکه در توضیح عکس تاریخی هیئت ایوبخان نیز ثبت شده است [۲][۳]. اما سرنوشت او بعداً خود به بخشی از تناقضی تبدیل شد که موضوع اصلی این مقاله است.
پس از میوند، عبدالرحمان برای شکست ایوبخان و تثبیت قدرت مرکزی به نیروهای مناطق مختلف نیاز داشت. در عملیات تصرف هرات در سال ۱۸۸۱، نیرویی حدود ۲۰ هزار نفر از تایمنیها، فیروزکوهیها و هزارههای لعل و سرجنگل، زیر فرمان عبدالقدوس و انبیاخان تایمنی، در سقوط هرات به سود عبدالرحمان نقش داشتند [۸].
اما پاسخ دولت مرکزی به این همراهی چندان دیر نرسید. در ۱۸۸۵، عبدالرحمان فرمان تخریب بخش بزرگی از مصلای تاریخی هرات را صادر کرد؛ مجموعهای که شامل مسجد و مدرسه گوهرشاد و دیگر نهادهای علمی و دینی بود. مدرسه گوهرشاد برای تدریس، بحث علمی و آموزش دینی ساخته شده بود و پژوهشها نشان میدهند که مدارس هرات تیموری در محیطی فعالیت میکردند که فقه حنفی بخش مهمی از برنامه آموزشی آن بود [۹][۱۰].
دو سال بعد، در ۱۸۸۷، محمد عمرجان و یکی از پسرانش به کابل فرستاده و کشته شدند؛ برخی منابع بعدی این پسر را عبدالباقی معرفی کردهاند. اعدام عمرجان در هرات و قندهار نارضایتی قابل توجهی ایجاد کرد و برخی از اعضای خانوادهاش به تبعید رفتند [۳].
به این ترتیب، دولتی که از نیروی مردم هرات در جنگ و تثبیت قدرت بهره برده بود، میراث قابل تأملی برای آنان باقی گذاشت: از میانرفتن یکی از چهرههای برجسته مقاومت و تخریب بخشی از یکی از مهمترین میراثهای علمی و دینی شهر.
سیاست عبدالرحمان فقط به هرات محدود نشد. او برای ایجاد قدرت متمرکز، مراکز مختلف قدرت مستقل را زیر فرمان کابل آورد. در بدخشان، میر باباخان زندانی و قدرت سنتی میرهای محلی محدود شد [۱۱]. در شمال، قیام محمد اسحاقخان در ۱۸۸۸ شکست خورد و سرکوب، زندان، تبعید و مصادره اموال مخالفان گسترش یافت. در هزارهجات نیز جنگهای دهه ۱۸۹۰ با کشتار، اسارت، کوچ اجباری و مصادره زمین همراه شد [۱۲][۱۳].
تناقض اینجاست: گروههایی میتوانستند در یک مقطع برای دولت بجنگند و در مقطع بعد، خود هدف همان دولت قرار گیرند. این الگویی است که با شکلها و شرایط متفاوت در تاریخ افغانستان بارها دیده شده است.
در ۱۹۲۹، پس از سقوط امانالله و حکومت کوتاه حبیبالله کلکانی، محمد نادرخان با کمک نیروهای قبایلی وزیرستان و مناطق مرزی به کابل رسید. کلکانی پس از عقبنشینی به کوهدامن، در برابر وعده عفو تسلیم شد؛ اما این وعده عملی نشد و او همراه حدود ده تن از چهرههای اصلی حکومتش در اول نوامبر ۱۹۲۹ اعدام شد [۱۴].
مقاومت کوهدامن در ۱۹۳۰ با شدت سرکوب شد و آخرین کانونهای مقاومت سقوی در هرات نیز در ۱۹۳۱ از میان رفتند. دانشنامه ایرانیکا همچنین از سیاست نادرشاه در «حذف مخالفان» یاد میکند [۱۴][۱۵]. اینجا دوباره همان تناقض در ساختار تفکر دولتداری دیده میشود؛ تفکری که مخالفت سیاسی و استقلال محلی را اغلب تهدیدی علیه بقای مرکز میبیند.
نمیتوان بیش از دو قرن تاریخ افغانستان را به یک الگوی واحد فروکاست؛ احمدشاه، عبدالرحمان، نادرشاه، جمهوریت و طالبان نظامهای یکسانی نبودهاند و انگیزههای آنان نیز متفاوت بوده است. اما یک الگو بارها تکرار شده است: دولت در زمان جنگ به نیروی همه نیاز پیدا میکند، اما پس از پیروزی، دایره قدرت از دایره کسانی که برای آن جنگیدهاند کوچکتر میشود.
در جمهوریت نیز این منطق «جذب، استفاده و سپس حذف» بارها دیده شد. در طالبان کنونی هم تاجیکان، اوزبیکها و دیگر اقوام حضور دارند، اما گزارش سال ۲۰۲۵ تیم نظارت شورای امنیت سازمان ملل از افزایش سلطه پشتونها در ساختار طالبان به زیان فرماندهان تاجیک و اوزبیک و از تنشهای ناشی از شکافهای قومی در درون این ساختار سخن میگوید [۱۶].
تاریخ افغانستان اگر فقط از روی فهرست شاهان خوانده شود، تصویری بسیار ناقص به دست میدهد. احمدشاه سدوزایی بود، اما ارتشش فقط سدوزایی و پشتون نبود. دوستمحمد امیر بارکزایی بود، اما نیروهای کوهستان حتا پس از تسلیم او نیز علیه انگلیس مقاومت کردند. ایوبخان سردار درانی بود، اما در میوند نیروهای هرات، غازیان و گروههای مختلف محلی در مقابل انگلیس جنگیدند. عبدالرحمان نیز با کمک جامعهای متنوع قدرت خود را تثبیت کرد و سپس بخشهایی از همان جامعه را سرکوب کرد.
بنابراین، شاید سوال درست این نباشد که افغانستان را کدام قوم ساخته است؟ سوال مهمتر این است: چرا دولتی که بارها با خون، مالیات و نیروی همۀ مردم حفظ شده، در مقاطع مختلف نتوانسته قدرت و مالکیت سیاسی آن را نیز میان همان مردم بهطور برابر تقسیم کند؟
پرسش دیگری که این تاریخ پیش روی ما میگذارد این است: چرا نیروهای مردمی و اقوام مختلف بارها سرنوشت خود را به قدرتهایی گره زدهاند که پس از پیروزی به وعدههایشان وفادار نماندهاند و نه سهم کسانی را که برایشان جنگیدهاند به رسمیت شناختهاند؟
مشکل تاریخی افغانستان شاید همینجا باشد. دولت بارها از مردم خواسته است هنگام جنگ «ملت» باشند، اما پس از پیروزی دوباره آنان را به قوم، منطقه، قبیله، مذهب، طرفدار و مخالف تقسیم کرده است.
اگر هزینه دفاع از افغانستان مشترک بوده است، حق مالکیت بر دولت، تاریخ و افتخار آن نیز باید مشترک باشد.
دولتی که برای جنگ و بقا به نیروی همه نیاز دارد، اما پس از پیروزی قدرت را در اختیار گروهی محدود نگه میدارد، دیر یا زود همان شکافهایی را بازتولید میکند که نسلهای پیش برای عبور از آنها هزینه دادهاند. پرسش اینبار این است که آیا اقوام افغانستان باز هم همان اشتباه تاریخی را تکرار خواهند کرد، یا از تجربه گذشته درس گرفته و برای ایجاد ساختاری نو، عادلانه، شهروندمحور و مشارکتی گام برخواهند داشت؟
منابع و مراجع
[1] Shabana Shamaas Gul Khattak & Hussain Akhtar, “Gender Mainstreaming in Textbooks Discourse via the Metaphorical Account of Malalai of Maiwand, Afghanistan,” in Globalisation and Historiography of National Leaders, ۲۰۱۷. برای نحوه بازنمایی ملالی در کتابهای درسی افغانستان. [۲] Benjamin Simpson, Ayub Khan’s Ambassadors, ۱۸۸۰–۸۱, Getty Research Institute؛ و National Army Museum, London, NAM.۱۹۵۱-۰۱-۴۳-۲۰. برای عکس هیات ایوبخان و ثبت نقش عمرجان در بسیج غازیان میوند. [۳] Ludwig W. Adamec, Historical and Political Who’s Who of Afghanistan, Akademische Druck-u. Verlagsanstalt, Graz, ۱۹۷۵. برای زندهگی عمرجان صاحبزاده، مأموریت او برای ایوبخان، نقش خانوادهاش در میوند و کشتهشدن او و یکی از پسرانش در ۱۸۸۷. [۴] M. Hassan Kakar, A Political and Diplomatic History of Afghanistan, 1863–1901, Brill, ۲۰۰۶. برای ترکیب ارتش ایوبخان در میوند، تعداد نیروهای منظم و غازیان و ساختار سیاسی-نظامی هرات. [۵] Christine Noelle(-Karimi), State and Tribe in Nineteenth-Century Afghanistan: The Reign of Amir Dost Muhammad Khan (1826–1863), Curzon Press, ۱۹۹۷. برای ترکیب چندقومی نیروی حرفهای دولت درانی و نقش قزلباشها، تاجیکان، هزارهها، فیروزکوهیها، جمشیدیها و تایمنیها؛ همچنین تحولات کوهستان و جنگ اول انگلیس و افغانستان. [۶] William Dalrymple, Return of a King: The Battle for Afghanistan, 1839–42, Bloomsbury, ۲۰۱۳؛ و Jonathan L. Lee, Afghanistan: A History from 1260 to the Present. برای نبرد پروان، مقاومت کوهستان و تسلیم دوستمحمدخان. [۷] Robert Johnson, The Afghan Way of War: How and Why They Fight, Oxford University Press, ۲۰۱۱. برای نقش میر بچهخان کوهدامنی و محمدجانخان وردک در مقاومت جنگ دوم انگلیس و افغانستان. [۸] M. Hassan Kakar, The Consolidation of the Central Authority in Afghanistan under Amir Abd al-Rahman Khan, 1880–1896, M.Phil. thesis, SOAS, University of London, ۱۹۶۸. برای نیروی حدود ۲۰ هزار نفری تایمنی، فیروزکوهی و هزاره لعل و سرجنگل در تصرف هرات در ۱۸۸۱. [۹] Bernard O’Kane، پژوهش معماری درباره Masjid-i Jami and Madrasa of Gawhar Shad, Herat؛ همچنین مطالعات معماری مجموعه مصلا. برای وجود مدرسه، مسجد و ساختار آموزشی مجموعه و تخریب ۱۸۸۵. [۱۰] Nile Green, Afghanistan’s Islam: From Conversion to the Taliban، University of California Press؛ با استناد به پژوهش Maria Subtelny و Anas Khalidov درباره آموزش عالی هرات تیموری. برای وجود «برنامه محوری حنفی» در مدارس هرات دوره تیموری. [۱۱] پژوهش تاریخی درباره بدخشان و سیاست تمرکز قدرت عبدالرحمان؛ برای زندانیشدن میر باباخان و محدودشدن قدرت میرهای محلی. [۱۲] Hasan Kawun Kakar, Government and Society in Afghanistan: The Reign of Amir ‘Abd al-Rahman Khan, University of Texas Press, ۱۹۷۹. برای سرکوب مخالفان، زندان، اعدام، تبعید و سیاست تمرکز قدرت عبدالرحمان. [۱۳] Encyclopaedia Iranica, “Hazāra i. Historical Geography of Hazārajāt” و “Hazāra ii. History.” برای جنگهای هزارهجات، کشتار، کوچ اجباری، اسارت و مصادره زمینها در دوره عبدالرحمان. [۱۴] Encyclopaedia Iranica, “Bačča-ye Saqqā.” برای وعده عفو به حبیبالله کلکانی، تسلیم او، اعدام در اول نوامبر ۱۹۲۹ و سرکوب شدید کوهدامن در ۱۹۳۰. [۱۵] May Schinasi, “Moḥammad Nāder Shah,” Encyclopaedia Iranica. برای به قدرت رسیدن نادرشاه، سرکوب مقاومت کوهدامن در ۱۹۳۰ و هرات در ۱۹۳۱ و سیاست حذف مخالفان. [۱۶] United Nations Security Council, Analytical Support and Sanctions Monitoring Team, Sixteenth Report concerning the Taliban, S/۲۰۲۵/۷۹۶, ۸ December ۲۰۲۵. برای شکافهای قومی در ساختار طالبان و افزایش برتری پشتونها به زیان فرماندهان تاجیک و اوزبیک.







