پنج سال از امضای توافقنامه دوحه میان امریکا و طالبان گذشت. این توافقنامه بهخاطری از اهمیت زیادی برخوردار است که زمینه را برای سقوط تمامعیار دولت مورد حمایت غربیها در افغانستان و بازگشت یک گروه تروریستی به قدرت فراهم کرد. با امضای توافقنامه صلح میان امریکا و طالبان موفقیت کممانندی نصیب یک گروه تندرو اسلامی شد؛ گروهی که با تشدید نبرد بیامانِ فرسایشی موفق شد یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی دنیا را به سازش و مصالحه وادار کند. بیدلیل نبود که طالبان پیش از امضای توافقنامه رژه پیروزی رفتند و سخن از «خروج نیروهای اشغالگر امریکایی» زدند. این یک توهم نبود، پیروزی واقعی بود، پیروزی در همه ابعادش.
امضای توافقنامه دوحه در واقع تایید یک کلیت ایدیولوژیک بهنام طالبان بود. تندروان اسلامی در عمل نشان دادند که لجاجت ایدیولوژی جهل، آنهم در کشور دینزدهای مانند افغانستان بیشتر مواقع برنده است و تلاش برای بهسازی و انسانیکردن یک چنین ایدیولوژیای بیهوده و ناممکن. جنگ طالبان در برابر امریکا و دولت افغانستان به پیروزی تندروی اسلامی انجامید و گرایشی بهنام اسلام میانهرو – که هیچگاهی نقش هژمونیک نداشته و همیشه در حاشیه بوده است – را منزویتر از پیش کرد.
پیروزی در جبهه ایدیولوژیک از پیروزی در جبهههای سیاسی و نظامی جدا نیست و خط فاصل آشکاری نمیتوان میان آنها کشید. پیروزی در یکی از این جبههها، موفقیت در جبهه دیگری را تسجیل میکند. طالبان مدتها پیش از امضای توافقنامه دوحه پی برده بودند که در هر سه جبهه در حال برترییافتن بر امریکا و دولت افغانستان هستند. امریکاییها پس از هزینه میلیاردها دالر در جنگ افغانستان، سرانجام درک کردند که در این جنگ نمیتوانند برنده شوند. تمام هموغم امریکاییها این بود که هرچه زودتر پایشان را از گلیم افغانستان جمع کنند. ترمپ بهگونه آشکار جنگ افغانستان را «مسخره» خوانده و خواهان بستن پرونده این جنگ شده بود.
طالبان از نظر سیاسی نیز به پیروزی دست یافتند. آنها عملاً دولت افغانستان را که خود را مشروع و منتخب میدانست، دستنشانده خوانده و خواستار تغییر آن بودند. امریکاییها و دیگر قدرتهای بزرگ جهانی و منطقهای عملاً با گروه طالبان بهعنوان یک رژیم موازی برخورد کرده و بدون هماهنگی با دولت افغانستان با این گروه وارد معامله شده بودند. پیشبرد گفتوگوها از سوی امریکاییها و سپس امضای توافقنامه دوحه در غیاب دولت افغانستان حقارت بزرگی را نصیب مقامهایی کرد که گاهی با دیدهدرایی چندشآور اکتوادای استقلال و آزادهگی درمیآوردند.
یکی از بدترین پیامدهای پیروزی طالبان در سه جبهه ایدیولوژیک، سیاسی و نظامی که با امضای «موافقتنامه آوردن صلح» تثبیت شد، طالبانیزهشدن صلح بود: صلحی که از ماهیت اصلی انسانیاش تهی شده و یادآور فاجعه و فلاکت بود تا گشایش روزنه امنیت و امید. صلح طالبانیزهشده، حیثیتزدایی از صلح واقعی است؛ جولانگاه ایدیولوژی جهل، تباهی و تروریسم. در صلح طالبانی تنها عده معدودی از این «موهبت الاهی» بهرهمند میشوند و یک چنین صلحی برای بقیه کابوس تمامعیار است. پس از امضای توافقنامه دوحه، برای ما صلح دیگر آن معنای امیدبخش قدیمیاش را تداعی نمیکرد. صلح مسخِ معنایی شده بود؛ واژهای که بهعنوان عنصر کلیدی سیاست ترس عمل میکرد و با شنیدنش بیم بازگشت امارت اسلامی طالبانی و حس حقارتِ سنگسار و دُرهودار در وجود آدمها پدیدار میشد، که با سقوط دولت افغانستان و به قدرت رسیدن دوباره طالبان در پانزدهم آگست ۲۰۲۱ این کابوس ترسناک به واقعیت پیوست.
اپیدمی صلحخواهی
صلح طالبانیزهشده شبیهسازی صلح واقعی بود و کمکم میرفت تا جاگزین صلح اصیل شود. در صلح طالبانی عدالت جایش را به مصلحت و رذالتِ همرنگجماعتشدن داده بود؛ اصلی که در آن روزها باب شده و همه را «واقعبین» کرده بود. از دولتمردان فاسد و پوشالی تا جامعه مدنی انجیاوییزهشده و «مردم» درمانده و بیپناه همه صلحخواهی پیشه کرده بودند. نوعی پوپولیسم و عامیزدهگی واگیردار به همه جا گسترش مییافت: برقراری صلح به هر بهایی. این صلحخواهیها نشانه پیروزی نبود، بیان آشکار ورشکستهگی و زمینگیرشدن جنگ در برابر شبهصلح بود، مبارزه در برابر سازش، زندهگی در برابر مرگ. این صلحخواهیها از همه مهمتر نشان درماندهگی فرودستان بود؛ چهار دهه جنگ فرسایشی آنان را بهحدی خسته و ناامید کرده بود که حاضر بودند برای ختم جنگ حتا دستودامن جنایتکارترین تندروان اسلامی را هم ببوسند. این یکی از بدترین پیامدهای صلح طالبانیزهشده بود: سوژه مبارز مورد نظر ما نسبت به هرگونه جنگی بدبین شده و سازش و ایستایی را به مقاومت و پویایی انقلابی ترجیح میداد. سیاست ترس از او موجود اخته و بیخاصیت ساخته بود، موجودی که دوست نداشت بر شکستهایش چیره شده و ریسک رفتن از راههای نارفته را به جان بخرد.
این صلحخواهیها نشان آشکار انجیاوییزهشدن جامعه مدنی بود؛ نهادهایی که در بدل گرفتن پروژه و پول حاضر بودند به صدای هر دهلی برقصند. آنهایی که خودشان را نماینده جامعه مدنی جا میزنند مشتی شیاد و شارلاتان هستند که سعی دارند از راه تحمیق دیگران به نانونوا برسند. نهادهای مدنی با رویکرد پوپولیستی و انجیاویی همیشه به حفظ وضع موجود کمک کردهاند و کارنامه درخشانی در دفاع از عدالت اجتماعی و مبارزه آزادیخواهانه نداشتهاند.
و سرانجام این صلحخواهیها کمدی سیاست افغانستان را هم آشکارا به نمایش گذاشت؛ سیاستی از نوع حملهوگریز با چاشنی دروغ و پررویی به سبک اشرف غنی که هرگز از شکستهایش نمیآموزد. گویی او بهحدی ازخودراضی است که پذیرش شکست و درسگیری از اشتباهات در کارنامهاش را اصلاً نمیپذیرد. تبدیل شدن غنی در آن روزها به سیاستگر مخالف طالبان به هیچ وجه نشاندهنده تغییر ماهیتی او نبود؛ امریکاییها و طالبان از بس که او را تحقیر کرده بودند، رویه کودکانه در پیش گرفته و سعی میکرد از فرصتهای پیشآمده علیه طالبان عقدهگشایی کند. اما او چه در دولت و چه در بیرون از دولت تا آخر اشرف غنی احمدزی باقی ماند و همیشه با طالبان همدلی بیشتری در مقایسه با مخالفان این گروه داشت. کارنامه بد اشرف غنی بیش از هر عامل دیگر به رشد و تقویت طالبانیزهشدن صلح کمک کرد: از حمایتهای تبارگرایانه او تا ناتوانیاش در مدیریت جنگ و سیاست.
طالبان در سالهای آخر حکومت غنی بهحدی از اعتبار و حیثیت سیاسی برخوردار شده بودند که بازگشت آنان به قدرت دیگر اجتنابناپذیر مینمود. هنگامی که سربازان کارکشته صنعت جنگ به مناسبت «پایان اشغال افغانستان» در دوحه قطر رژه پیروزی برگزار میکردند، آنانی که از جنگ خسته شده و گرفتار اپیدمی کشنده صلحخواهی به هر بهایی شده بودند، باید آماده ازدستدادن «دستاورد»هایشان میشدند. «دستاورد»هایی که با زوروزر بیگانهگان به دست آید، با زوروزر آنان بهسادهگی دود میشود و به هوا میرود. چه خوب گفتهاند که بادآورده را باد میبرد.







