تقابل کنونی پاکستان و طالبان را اگر تنها از دریچه تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) ببینیم، مهمترین تحول را از دست میدهیم. مساله بزرگتر این است که یکی از محاسبات دیرینه پاکستان درباره افغانستان ممکن است در حال وارونهشدن باشد. ساختاری که قرار بود در مرز غربی پاکستان «عمق امنیتی» ایجاد و نفوذ هند را محدود کند، اکنون همزمان با تشدید تهدید تیتیپی به دهلی فضای بیشتری برای بازگشت به معادله افغانستان داده است. بنابراین، پرسش دیگر فقط این نیست که پاکستان چگونه طالبان را مهار خواهد کرد؛ پرسش این است که اسلامآباد تا چه زمانی موازنهای را که طالبان در مرکز آن قرار دارند، همچنان به سود خود خواهد دید.
این پرسش در محیط منطقهای متفاوتی مطرح میشود. پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه در آگست ۲۰۲۶، «توافق دفاع مشترک مکه» را امضا کردند و همکاری امنیتی سه کشور وارد مرحله نهادمندتری شد. در سوی دیگر، هند و اسراییل در فبروری همین سال روابط خود را به «مشارکت ویژه استراتژیک» ارتقا دادند و همکاریهای دفاعی، امنیتی، سایبری و تکنالوژیک آنان گسترش یافته است. همزمان، شکاف طالبان و پاکستان با نزدیکشدن کابل به دهلی عمیقتر شده است. این روابط هنوز دو ایتلاف متقارن و دارای فرماندهی مشترک نمیسازد، اما بحران افغانستان را در محیطی قرار داده که رقابتهای چندگانه منطقهای میتواند در آن به یکدیگر متصل شود.
برای مخالفان طالبان، اهمیت این تحول در همین نقطه است. اگر پاکستان همچنان مساله را صرفاً اصلاح رفتار طالبان بداند، مخالفان میتوانند در بهترین حالت یکی از اهرمهای فشار باشند. اما اگر اسلامآباد به این نتیجه برسد که مشکل در خود موازنهای است که طالبان را به نیروی مسلط و بیرقیب افغانستان تبدیل کرده، فضای متفاوتی ایجاد میشود. فاصله میان همین دو وضعیت ـ فشار برای تغییر رفتار طالبان و حرکت بهسوی تغییر موازنه قدرت در افغانستان ـ محور اصلی این بحث است.
وقتی منطق یک راهبرد علیه خودش عمل میکند
بحران پاکستان با طالبان را میتوان برخورد اسلامآباد با یکی از تناقضهای راهبرد دیرینه خودش در افغانستان دانست. پاکستان سالها از محیطی بهره برد که در آن مرز رسمی نتوانسته بود پیوندهای قومی و قبیلهای، شبکههای مذهبی و جغرافیای جنگی را کاملاً از یکدیگر جدا کند. همین پیوستهگی فرامرزی زمانی به طالبان افغانستان عمق و امکان بقا میداد؛ اما اکنون همان ساختار، جداسازی طالبان از تیتیپی را برای اسلامآباد دشوار ساخته است.
دیورند این تناقض را عمیقتر میکند. طالبان افغانستان و تیتیپی دو تشکیلات جداگانهاند، اما در دو سوی مرز فعالیت میکنند که مشروعیت آن از دیرباز محل منازعه بوده و در حافظه سیاسی پشتونها با داعیه پشتونستان و روایت «لروبر» پیوند خورده است. وقتی سالها جنگ مشترک، پیوندهای قبیلهای و نزدیکی ایدیولوژیک نیز به این زمینه افزوده شود، مساله پاکستان دیگر صرفاً متقاعدکردن رهبری طالبان به مهار یک گروه خارجی نیست؛ اسلامآباد در عمل خواهان گسستن شبکهای است که بخشی از قدرت طالبان در بستر همان شبکه شکل گرفته است.
از همینجا، محدودیت فشار پاکستان آشکار میشود. حتا اگر رهبری طالبان هزینه تقابل با اسلامآباد را درک کند، پاسخ کامل به خواست پاکستان درباره تیتیپی میتواند آن را در برابر بخشی از همان محیط اجتماعی و جنگی قرار دهد که طی سالها در کنار طالبان شکل گرفته است. بنابراین، مساله الزاماً فقط اراده رهبری طالبان نیست؛ مساله میتواند ظرفیت آن برای گسستن شبکهای باشد که شکستن آن بدون هزینه داخلی دشوار است.
این محدودیت، چرخهای از تشدید متقابل ساخته است: ناتوانی یا عدم تمایل طالبان به گسست از تیتیپی، فشار پاکستان را افزایش داده و طالبان نیز همزمان با افزایش این فشار، به هند نزدیکتر شده است؛ نزدیکیای که فضای مانور آن در برابر اسلامآباد را افزایش میدهد. هند از این شکاف برای گسترش نفوذ خود بهره میگیرد؛ تحولی که به نوبه خود حساسیت امنیتی پاکستان را بیشتر و فشار بر طالبان را تشدید میسازد. در نتیجه، همان فشاری که قرار است طالبان را مهار کند، میتواند آنان را بیشتر بهسوی هند سوق دهد و همان نتیجهای را تقویت کند که راهبرد تاریخی پاکستان در افغانستان برای جلوگیری از آن طراحی شده بود.
در این نقطه، پرسش تعیینکننده دیگر این نیست که روابط طالبان و پاکستان تا چه اندازه خراب شده است. پرسش این است که اسلامآباد این تناقض را تا چه زمانی در چهارچوب «اصلاح رفتار طالبان» قابلحل میداند و از چه زمانی ممکن است مشکل را در خود موازنه قدرتی ببیند که زمانی به ایجاد آن کمک کرده بود.
فرضیه یک صفبندی بزرگتر
در همین نقطه، فرضیه یک صفبندی بزرگتر منطقهای اهمیت پیدا میکند؛ البته نه به این دلیل که وجود دو بلوک منسجم از پیش اثبات شده باشد. توافق مکه اکنون یک واقعیت رسمی است و در طرف دیگر، مشارکت استراتژیک هند و اسراییل نیز ساختاری تثبیتشده دارد. اما وجود این دو رابطه بهخودیخود ثابت نمیکند که یکی برای مقابله با دیگری ایجاد شده است.
حسن خان، رییس تلویزیون ژوندون، این تحولات را بخشی از صفبندی بزرگتری میداند. به باور او، اسراییل در همکاری با هند میکوشد از طریق طالبان و تشدید فعالیت تیتیپی، پاکستان را درگیر بحران داخلی سازد تا توان این کشور برای حمایت نظامی از عربستان سعودی محدود شود. در این برداشت، پاکستان، عربستان و ترکیه در یک سو و طالبان، هند و اسراییل در سوی دیگر قرار میگیرند.
ارزش تحلیلی این فرضیه الزاماً به اثبات یک ایتلاف پنهانی وابسته نیست. بازیگران برای تولید یک پیامد مشترک همیشه نیاز ندارند عضو یک فرماندهی واحد باشند. هند میتواند بهدنبال افزایش نفوذ خود در افغانستان باشد، طالبان بهدنبال کاهش وابستهگی به پاکستان، تیتیپی در پی اهداف خود در داخل پاکستان و اسراییل در پی منافع مستقل خود در مشارکت راهبردی با هند؛ اما جهت حرکت این منافع میتواند بدون وجود یک مرکز فرماندهی مشترک، فشار بر پاکستان را در چند جبهه افزایش دهد.
از این منظر، پرسش مفیدتر این نیست که آیا طالبان، هند و اسراییل رسماً «ایتلاف» کردهاند. پرسش این است که آیا همگرایی منافع آنان میتواند محیط امنیتی پاکستان را بهگونهای تغییر دهد که اسلامآباد، تیتیپی، طالبان و افزایش نفوذ هند در افغانستان را دیگر سه مساله جداگانه نبیند، بلکه اجزای یک مساله امنیتی بههمپیوسته تعریف کند. تغییر در ادراک تهدید مهم است، زیرا دولتها الزاماً به منشأ واقعی و واحد یک تهدید پاسخ نمیدهند؛ به تصویری پاسخ میدهند که دستگاه امنیتی آنان از مجموعه تهدیدها میسازد.
در این چهارچوب، نقش احتمالی اسراییل باید با احتیاط بیشتری سنجیده شود. همکاری دفاعی، تکنالوژیک و امنیتی هند و اسراییل گسترده و مستند است و نزدیکی هند و طالبان نیز دسترسی دهلی به محیط افغانستان را افزایش داده است. در سطح نظری، هند میتواند حلقهای باشد که از طریق آن منابع، دانش یا قابلیتهای بیرونی به محیط افغانستان راه پیدا کند؛ اما تا زمانیکه شواهد مستقلی از چنین انتقالی به طالبان یا تیتیپیوجود نداشته باشد، تبدیل این امکان به ادعای یک سازوکار عملیاتی اسراییل ـ هند ـ طالبان از مرز تحلیل مستند عبور میکند.
این محدودیت شواهد، اما تز اصلی را تغییر نمیدهد. برای تغییر محاسبه اسلامآباد لازم نیست پاکستان وجود یک اتاق عملیات مشترک میان دشمنان خود را اثبات کند. کافی است دستگاه امنیتی این کشور به این نتیجه برسد که پیامد رفتار بازیگران مختلف در یک جهت انباشته میشود: تیتیپی فشار داخلی را افزایش میدهد، طالبان قادر یا مایل به رفع آن در سطح مورد انتظار پاکستان نیستند و هند از شکاف ایجادشده برای افزایش نفوذ خود در افغانستان بهره میگیرد. در آن صورت، مساله برای پاکستان دیگر منشأ واحد تهدید نیست؛ اثر تجمعی آن است.
از تغییر رفتار تا تغییر موازنه
اگر پاکستان این تحولات را اجزای یک تهدید بههمپیوسته ببیند، مساله بعدی دیگر تشخیص تهدید نیست، بلکه نوع پاسخی است که برای مهار آن انتخاب میکند. تقابل نظامی با طالبان همزمان با فعالترشدن جبهات مخالف در شمالشرق افغانستان، این پرسش را جدیتر ساخته است که فشار پاکستان تا کجا برای تغییر رفتار طالبان طراحی شده و از کجا میتواند به تلاش برای تغییر موازنه قدرت در داخل افغانستان تبدیل شود.
در اینجا باید میان «واقعیت» و «ادعا» فاصله گذاشت. فعالیت مسلحانه مخالفان طالبان در بخشهایی از شمالشرق افزایش یافته و طالبان نیز پاکستان را به حمایت از مخالفان خود متهم میکنند. اسلامآباد این اتهام را رد میکند و شواهد مستقل موجود هنوز برای اثبات یک برنامه سازمانیافته پاکستانی کافی نیست. اما از منظر تحلیل پالیسی، پرسش مهم فقط اثبات حمایت کنونی نیست؛ مساله این است که اگر پاکستان به استفاده از مخالفان بهعنوان اهرم روی آورد، چه سطحی از قدرت آنان با اهداف اسلامآباد سازگار خواهد بود.
حمایت از مخالفان مسلح الزاماً بهمعنای تصمیم برای براندازی طالبان نیست. میان کمک محدود برای افزایش فشار، ایجاد ظرفیت حضور پایدار در بخشی از جغرافیای افغانستان، تغییر موازنه قدرت و پروژه کامل تغییر رژیم فاصله زیادی وجود دارد. برای پاکستان، حتا ایجاد سطحی از موازنه داخلی میتواند بدون تعهد به تغییر رژیم کارکرد راهبردی داشته باشد.
اگر جبهات مخالف از حملات پراکنده به حضور پایدار در بخشهایی از افغانستان برسند، انحصار جغرافیایی و نظامی طالبان با چالش روبهرو میشود. طالبان ناچار خواهند شد بخشی از نیرو، منابع و تمرکز امنیتی خود را به جبهات داخلی منتقل کنند و هزینه ادامه تقابل با پاکستان افزایش مییابد. در چنین سناریویی، هدف اسلامآباد الزاماً سقوط طالبان نیست؛ تغییر موازنه در داخل افغانستان خود میتواند ابزاری برای تغییر رفتار طالبان باشد.
پاکستان در این صورت میتواند دو مسیر را همزمان باز نگه دارد: مذاکره و فشار مستقیم برای دستیابی به اقدامات قابل راستیآزمایی علیه تیتیپی و در کنار آن، وجود یک اهرم داخلی که هزینه نپذیرفتن خواستهای امنیتی پاکستان را افزایش دهد. ازاینرو، پرسش تعیینکننده صرفاً این نیست که آیا پاکستان از مخالفان طالبان حمایت میکند یا نه. مساله مهمتر این است که پاکستان، در صورت حمایت، آنان را برای چه سطحی از قدرت میخواهد.
آیا هدف صرفاً افزایش فشار نظامی است؟ آیا مخالفان باید بتوانند بخشی از جغرافیا را در اختیار گیرند و انحصار طالبان را بشکنند؟ آیا چنین ظرفیتی قرار است اهرمی برای وادارکردن طالبان به اجرای عملی و قابلراستیآزمایی تعهدات مورد انتظار پاکستان در قبال تیتیپی باشد؟ یا ممکن است در مرحله بعد، به پایهای برای شکلگیری یک بدیل سیاسی در برابر طالبان تبدیل شود؟
این سطوح را نباید با یکدیگر اشتباه گرفت. یک قدرت خارجی ممکن است مخالفان طالبان را تا حدی تقویت کند که بتوانند بر کابل فشار وارد کنند، اما نه لزوماً آنقدر که جای طالبان را بگیرند. این تمایز برای مخالفان طالبان اهمیت اساسی دارد.
فرصت یا نقش نیابتی؟
اگر محیط منطقهای در حال تغییر باشد، مخالفان طالبان با یک فرصت و یک خطر همزمان روبهرویند. فرصت این است که طالبان دیگر تنها بازیگری نباشد که کشورهای منطقه ناچار باشند آینده افغانستان را از مسیر آن ببینند. هرچه هزینه طالبان برای پاکستان افزایش یابد، انگیزه اسلامآباد برای داشتن گزینههای دیگر نیز بیشتر میشود.
اما خطر نیز دقیقاً از همینجا آغاز میشود. منافع پاکستان و مخالفان طالبان ممکن است در مقطعی با یکدیگر همپوشانی پیدا کند، اما یکسان نیست. پاکستان پیش از هر چیز امنیت و منافع خودش را دنبال میکند. اگر هدف اسلامآباد صرفاً ایجاد فشار کافی برای تغییر رفتار طالبان باشد، ممکن است نیاز پاکستان به مخالفان درست در زمانی کاهش یابد که طالبان حاضر به دادن امتیاز شود.
بنابراین، مخالفان طالبان نباید حمایت احتمالی یک قدرت خارجی را با تعهد آن قدرت به اهداف نهایی خود اشتباه گیرند. تجربه افغانستان نشان داده که نیروی داخلی وقتی تمام محاسبه خود را بر حمایت خارجی بنا کند، ممکن است در لحظه تغییر منافع حامی، بدون پشتوانه بماند.
در چنین وضعیتی، نخستین مساله برای مخالفان طالبان تبدیل فرصت منطقهای به وزن واقعی در معادله داخلی افغانستان است. حضور پایدار در داخل و برخورداری از پایگاه اجتماعی و سیاسی میتواند انحصار طالبان را با چالش روبهرو سازد و مخالفان را از نیرویی بیرون از معادله به یکی از طرفهای آن تبدیل کند. اما تغییر موازنه الزاماً نباید به گسترش جنگ محدود ماند. اگر هدف شکستن انحصار قدرت باشد، همین موازنه میتواند در نهایت از مسیر سیاسی نیز تحقق یابد؛ از جمله از طریق مذاکراتی که به مشارکت واقعی نیروهای مختلف در یک ساختار همهشمول و برخوردار از تضمینهای معتبر بینالمللی منجر شود.
از این منظر، فشار و گفتوگو الزاماً دو مسیر متضاد نیستند. افزایش وزن مخالفان میتواند قدرت چانهزنی آنان را بالا ببرد، درحالیکه باز نگهداشتن دروازه مذاکره امکان تبدیل تغییر موازنه به یک توافق سیاسی را حفظ میکند. برای پاکستان نیز، اگر هدف نخست مهار تهدیدهای امنیتی و جلوگیری از انحصار یک نیروی غیرقابلکنترل در افغانستان باشد، یک موازنه سیاسی قابلتضمین میتواند در مقطعی همان کارکردی را داشته باشد که فشار برای تغییر موازنه میدانی دنبال میکند.
برای مخالفان طالبان، معنای این تحول آن است که افزایش وزن میدانی باید همزمان با افزایش وزن سیاسی همراه شود. حضور موثر در داخل و شکستن انحصار جغرافیایی طالبان میتواند آنان را به بخشی از موازنه قدرت تبدیل کند؛ اما برای تبدیل این موقعیت به دستاورد پایدار، باید همزمان چهارچوب سیاسی و همهشمول در برابر ساختار انحصاری طالبان شکل گیرد؛ چهارچوبی که بتواند نیروهای مختلف سیاسی، قومی و اجتماعی افغانستان را گرد هم آورد و در صورت فراهمشدن زمینه یک راهحل سیاسی، با وزن و برنامه مشخص وارد معادله شود. به این ترتیب، مقاومت و سیاست دو مسیر جداگانه نخواهند بود؛ افزایش وزن در میدان، قدرت سیاسی میسازد و انسجام و برنامه سیاسی، این قدرت را به ظرفیت یک بدیل قابلعرضه برای آینده افغانستان تبدیل میکند.
مخالفت با طالبان بهتنهایی برنامه حکومتداری نیست. یک بدیل جدی باید درباره نوع نظام سیاسی، توزیع قدرت، مشارکت اقوام و گروههای اجتماعی، حقوق زنان، آزادیهای اساسی، اقتصاد و رابطه افغانستان با همسایهگان پاسخ روشن داشته باشد.
همین منطق در سیاست خارجی مخالفان نیز اهمیت دارد. استفاده از فرصت ناشی از تغییر محاسبه پاکستان نباید به وابستهگی راهبردی به اسلامآباد تبدیل شود. پاکستان میتواند یکی از طرفهای تعامل باشد، اما مخالفان برای حفظ استقلال تصمیمگیری خود به روابط متوازنتر منطقهای و بینالمللی نیاز دارند. هرچه منابع حمایت و ارتباط سیاسی آنان متنوعتر باشد، احتمال آنکه با تغییر دوباره محاسبات یک کشور از معادله حذف شوند، کمتر خواهد بود.
فرصت را نباید با نیابت اشتباه گرفت
برای مخالفان طالبان، ارزش تحول جاری در این نیست که پاکستان ممکن است به آنان نیاز پیدا کند؛ اهمیت واقعی در این است که برای نخستینبار ممکن است نیاز پاکستان به حفظ انحصار طالبان بر افغانستان کاهش یابد. این دو یک معنا ندارند؛ اولی میتواند مخالفان را به ابزار فشار موقت اسلامآباد تبدیل کند، اما دومی میتواند فضای وسیعتری برای تغییر موازنه قدرت در افغانستان ایجاد کند. ازاینرو، مساله تعیینکننده برای مخالفان نه میزان نزدیکی به پاکستان، بلکه توانایی آنان برای تبدیل شکاف ایجادشده در محاسبات منطقهای به وزن مستقل سیاسی و داخلی است.
تحول تعیینکننده زمانی رخ میدهد که هدف پاکستان از وادارکردن طالبان به تغییر رفتار، به پذیرش ضرورت تغییر موازنه قدرت در افغانستان منتقل شود. نشانه این گذار نیز صرفاً شدت حملات یا تندی مواضع اسلامآباد نخواهد بود؛ معیار مهمتر این است که آیا پاکستان به شکلگیری ظرفیتهای سیاسی و میدانی مستقل از طالبان بهعنوان بخشی پایدار از معادله افغانستان میدان میدهد یا خیر. در آن صورت، مساله دیگر فقط مهار تیتیپی یا اعمال فشار بر کابل نخواهد بود، بلکه انحصار طالبان بر قدرت خود به متغیری در محاسبه منطقهای تبدیل میشود.
برای مخالفان طالبان، سیاست موثر باید بر همین تمایز بنا شود. آنان نمیتوانند زمان و حدود تغییر محاسبه پاکستان را تعیین کنند، اما میتوانند تعیین کنند که در صورت بازشدن این فضا با چه ظرفیتی وارد آن شوند. اگر تغییر موازنه منطقهای تنها به افزایش وابستهگی آنان به یک حامی خارجی بینجامد، فرصت تازه صرفاً شکل دیگری از نیابت خواهد بود؛ اما اگر این فضا به افزایش وزن مستقل آنان در داخل، انسجام سیاسی و توانایی عرضه یک بدیل همهشمول منجر شود، تغییر محاسبه پاکستان میتواند از یک تحول در روابط دو کشور به متغیری در آینده سیاسی افغانستان تبدیل شود.






