داستان این مقاله، داستان یک فرصت تاریخی است که به دست آمد و از دست رفت. در اواخر دهه هفتاد خورشیدی، نیروهایی که سالها اختلاف و حتا سابقه جنگ با یکدیگر داشتند، از احمدشاه مسعود و عبدالرشید دوستم تا محمد اسماعیلخان، حزب وحدت و نیروهای عبدالرب رسول سیاف، در برابر طالبان به این نتیجه رسیدند که هیچکدام بهتنهایی نمیتواند بماند. برای لحظهای، تاجیک، هزاره، اوزبیک و دیگر نیروهای کشور نه برای گرفتن سهم از یک مرکز، بلکه به دلیل نیاز به یکدیگر کنار هم قرار گرفتند.
همیشه یک پرسش در ذهنم تکرار میشود: چگونه این ائتلاف چندقومی توانست برای مدتی منطق تاریخی قدرت در افغانستان را به چالش بکشد، اما نتوانست پیروزی خود را به یک نظم سیاسی تازه تبدیل کند؟ چگونه پس از سقوط طالبان در ۱۳۸۰، بهجای آنکه این نیاز متقابل به پایه یک قرارداد سیاسی تبدیل شود، رهبران آن در مقامها، امتیازها و شبکههای قدرت جذب شدند؛ مرکزگرایی برگشت و بیست سال بعد طالبان دوباره به کابل رسیدند؟ این مقاله درباره همین لحظه است: لحظهای که طلسم برای مدتی ترک برداشت، اما شکسته نشد.
گاهی در تاریخ، ارزش یک اتحاد را نباید فقط با شمار نیروها، شهرهای فتحشده یا نتیجه آخرین نبرد سنجید. بعضی اتحادها مهماند، چون نشان میدهند نظمی که طبیعی و تغییرناپذیر تصور میشد، در حقیقت قابل تغییر است. جبهه متحد ضدطالبان، که بیشتر با نام اتحاد شمال شناخته شد، یکی از همین لحظهها بود.
اهمیت این اتحاد فقط نظامی نبود. از نگاه فلسفه سیاسی، قدرت برای مدتی از سلطه بر دیگری به نیاز به دیگری تغییر میکرد. وقتی بقای یک گروه به حضور گروه دیگر وابسته شود، حذف دیگری آسان نیست؛ رقیب به شریک ضروری تبدیل میشود.
اینجا همان نقطهای است که من آن را ترک برداشتن طلسم استعمار مینامم. منظورم یک توطئه پنهانی و اثباتشده نیست؛ منظور، میراث یک منطق سیاسی است که افغانستان بارها در آن گرفتار شده است: مرکز قدرتمند، پیرامونهای پراکنده، رهبرانی که جداگانه با مرکز معامله میکنند و جامعههایی که بهجای ساختن رابطه افقی با یکدیگر، برای سهم خود به بالا نگاه میکنند. در چنین نظمی، پرسش اصلی همیشه این است: چه کسی مرکز را میگیرد؟ نه اینکه چگونه همه در ساختن مرکز شریک میشوند؟
اتحاد شمال برای لحظهای این پرسش را تغییر داد. اهمیتش در این نبود که یک قوم جای قوم دیگری را بگیرد؛ اگر چنین میشد، چیزی تغییر نمیکرد. اهمیت در این بود که چند مرکز اجتماعی و سیاسی ناچار شدند بپذیرند هیچکدام بهتنهایی افغانستان نیستند.
اما این اتحاد یک ضعف بنیادی داشت: بیشتر اتحاد در برابر دشمن بود تا اتحاد بر سر آینده. اعضا میدانستند با چه کسی مخالفاند، اما روشن نکرده بودند که پس از پیروزی چگونه میخواهند با یکدیگر حکومت کنند. اتحاد منفی میگوید: من و تو با هم هستیم، چون دشمن مشترک داریم. اتحاد مثبت میگوید: حتا اگر آن دشمن فردا نباشد، ما بر سر قواعد زندهگی مشترک توافق داریم. اتحاد شمال اولی را ساخت، اما دومی را به نهاد تبدیل نکرد.
پیش از یازدهم سپتامبر، جبهه از نظر نظامی در وضعیت دشواری بود. طالبان بیشتر کشور را در اختیار داشتند و نیروهای مخالف به بخشهایی از شمال و شمالشرق عقب رانده شده بودند، ولی مقاومت بهصورت پایدار ادامه داشت. سپس در ۱۸ سنبله ۱۳۸۰ احمدشاه مسعود ترور شد. دو روز بعد، حملات یازدهم سپتامبر رخ داد و ورود امریکا قواعد جنگ را تغییر داد. با آغاز عملیات امریکا در میزان ۱۳۸۰، توازن جنگ بهسرعت دگرگون شد و کابل در عقرب همان سال از کنترل طالبان خارج شد.
اما درست در همین نقطه تناقض آغاز شد: نیروهای جبهه متحد در میدان پیروز شدند، ولی منطق پیروزی خود را به نظام سیاسی تبدیل نکردند.
پس از کنفرانس بن، بخش بزرگی از رهبران جبهه متحد وارد ساختار جدید شدند. چهرههای جمعیت وزارتهای کلیدی دفاع، داخله و خارجه را گرفتند؛ حزب وحدت، جنبش و دیگر جریانها نیز سهم یافتند. اما در رأس هرم اتفاق دیگری افتاد. عبدالستار سیرت در رأیگیری داخلی گروه روم ۹ رأی در برابر ۲ رأی حامد کرزی به دست آورد، اما این برتری به تعیین او نینجامید. در روند بن، ملاحظات قومی و سیاسی و دخالت ایالات متحده در نهایت کرزی را به رأس اداره موقت رساند.
این فقط انتخاب یک فرد نبود؛ یک فرض تاریخی دوباره وارد معماری قدرت شد: این تصور که ثبات افغانستان به یک رأس متمرکز و زعامتی وابسته است که باید از بالا بر کشور حکومت کند. چند سال بعد، قانون اساسی ۱۳۸۲ نیز بهجای تبدیل ائتلاف چندمرکزی ضدطالبان به ساختاری مشارکتی و متوازن، نظامی با ریاستجمهوری بسیار متمرکز ساخت. از همینجا نیاز به یکدیگر آرامآرام جای خود را به نیاز به مرکز داد. همان طلسم ۱۴۶ سال گذشته!
در نظام جدید، منابع عظیم خارجی وارد افغانستان شد. وزارت، ولایت، قرارداد، پروژه، بودجه، حمایت امنیتی و مشروعیت بینالمللی به ابزارهای سیاست تبدیل شدند. خریدن یک جریان سیاسی همیشه به معنای دادن پول نقد به رهبر آن نیست؛ گاهی کافی است اعضای یک ائتلاف جداگانه وارد شبکهای از مقام، امتیاز و منابع شوند تا بقای آنان دیگر به بقای اتحاد وابسته نباشد.
فرمول تغییر کرده بود: پیش از ۱۳۸۰: تهدید مشترک ← نیاز متقابل ← اتحاد
پس از ۱۳۸۰: منابع خارجی و امتیاز دولتی ← رابطه جداگانه با مرکز ← کاهش نیاز متقابل ← پراکندهگی
البته مسوولیت فقط متوجه غرب نیست. این شاید مهمترین نقد به خود رهبران آن جریان و رهبران امروز باشد. آنان فرصت داشتند و دارند که اتحاد نظامی و سیاسی را به یک قرارداد سیاسی تبدیل کنند، اما بسیاری دوباره به حزب، حوزه نفوذ، فرمانده، خانواده و سهم خود برگشتند. اتحاد به نهاد تبدیل نشد.
در کنار آن، نظم پس از ۱۳۸۰ نیز بهجای تقویت رابطه افقی میان جوامع، همه را دوباره به مرکز وصل کرد. کسی که به ارگ نزدیکتر بود، سهم بیشتری داشت؛ کسی که به سفارت، شبکه خارجی یا منبع مالی دسترسی داشت، قدرت بیشتری پیدا میکرد. رابطه افقی ضعیف شد و رقابت عمودی جای آن را گرفت.
این همان جایی است که طلسم دوباره ساخته شد. بیست سال بعد، نتیجه این ضعف در ۱۴۰۰ آشکار شد. وقتی مرکز بهسادهگی بهوسیله اشرف غنی فرو ریخت، بسیاری از رهبران سابق دیگر اعضای یک ائتلاف زنده نبودند؛ هرکدام شبکه، مقام سابق، سرمایه، رابطه خارجی یا حوزه نفوذ خود را داشتند، اما ساختار مشترکی که بتواند آنان را دوباره به یک نیروی سیاسی واحد در مقابل طالبان تبدیل کند، وجود نداشت.
پیش از آن نیز دوحه آمده بود. امریکا مستقیماً با طالبان مذاکره کرد و دولت افغانستان در مرحله اصلی مذاکرات بر میز حضور نداشت. نیرویی که بیست سال با آن جنگیده شده بود، دوباره به بازیگر اصلی معامله تبدیل شد، در حالی که جمهوریت و نیروهای ضدطالبان پراکندهتر میشدند.
بعضی وقتها به نیروهای مقاومت که در غرب، حیران و منتظر کمک ماندهاند، خیره میمانم و با خود میگویم: آیا آنها از خود نمیپرسند که این به چه معناست؟ آیا غرب از سال ۱۳۸۰ نقشه کشیده بود تا اتحاد شمال را بخرد و بیست سال بعد قدرت را دوباره به طالبان بدهد؟ برای چنین ادعایی سند کافی وجود ندارد، اما نتیجه تاریخی را میتوان دید: نظامی که با منابع عظیم خارجی ساخته شد، بخش بزرگی از نیروهای مستقل را در خود جذب کرد، آنان را از نیاز متقابل به یکدیگر دور ساخت و در پایان، همان قدرت خارجی با دشمن سابق مستقیماً مذاکره کرد و صحنه را ترک گفت.
از این منظر، اتحاد شمال طالبان را شکست داد، اما نتوانست طلسم تاریخی دولت افغانستان را بشکند: تمرکز قدرت، شخصمحوری، معامله جداگانه با نخبهگان، وابستهگی به حامی خارجی و ناتوانی در ساختن قراردادی پایدار میان جوامع.
درس امروز شاید همین باشد. افغانستان زمانی از این دور باطل بیرون میشود که اقوام، مناطق و نیروهای سیاسی نه فقط برای شکست یک دشمن، بلکه برای ساختن یک نظم مشترک به یکدیگر نیاز داشته باشند؛ نظمی که در آن هیچکس برای گرفتن سهم خود مجبور نباشد نخست دروازه ارگ یا سفارت یک قدرت خارجی را بکوبد.
طلسم آن روز واقعاً خواهد شکست که اتحاد از «ائتلاف در جنگ» به «قرارداد در سیاست» تبدیل شود؛ قراردادی که با مرگ یک رهبر، آمدن یک قدرت خارجی یا تقسیم چند چوکی از هم نپاشد.







