نشریه گاردین گزارش تحقیقی در مورد تخریب هزاران خانه به دست طالبان در سه سال اخیر منتشر کرده است. به گفته گاردین، تخریب این خانهها براساس انگیزههای قومی و در ساحاتی از کابل صورت گرفته که غالباً تاجیکها و هزارهها در آنها زندهگی میکنند. گاردین در این گزارش افزوده که طالبان به بهانه نوسازی در شهر کابل، هزاران نفر را آواره و بیخانومان ساخته و فقیرترین و آسیبپذیرترین اقشار جامعه را هدف قرار دادهاند. به ادعای گاردین، هر شش ناحیه کابل که تخریبهای گسترده طالبان در آنها صورت گرفته بیشتر ساکنان آن ساحات، هزارهها و تاجیکها هستند و این موضوع به این اقدامات طالبان بوی و رنگ قومی میدهد، گذشته از آنکه مردم فقیر را نیازمندتر میسازد.
رویه طالبان با مردم افغانستان به رویت قومیت و مذهب افراد تعریف میشود. برای مثال، این گروه هرازگاهی دست به تلاشی خانهبهخانه در شهر کابل میزند. آنچه در این میان واضح است این است که تلاشیها پیوسته متمرکز بر مناطق خاصی از کابل و مخصوصاً به ساحاتی تمرکز دارد که تاجیکها و پنجشیریها در آن جاها زندهگی میکنند. جنگجویان طالبان در جریان تلاشی خانهها دست به تحقیر و توهین و شکنجه افراد میزنند و همچنین داراییهای شخصی افراد را تخریب میکنند و گاهی به دزدی پول و جواهرات ساکنان نیز مبادرت میورزند. طالبان در جریان حاکمیت اولشان، بیشتر اوقات از مناطق تاجیکنشین و هزارهنشین و اوزبیکنشین ضربه خوردهاند و به همین خاطر اکنون نیز از این ساحات احساس خطر میکنند و برای سرکوب خطرهای احتمالی دست به خشونتهای گسترده میزنند.
سالهای بعد از سقوط طالبان، شهرهای بزرگ افغانستان شاهد هجوم سیلآسای مردم بود و این مسأله سبب شد که شهرها روزبهروز گسترش یابد و همچنین ساحات غیرپلانی در گوشه و کنار شهرها سر برآورد. چندین سال قبل، افشا شد که رهبران طالبان با حنیف اتمر که در آن زمان مشاور شورای امنیت بود، از طریق تلفن گفتوگو میکردند تا زمینه برای دست کشیدن آنها از جنگ و خونریزی مساعد شود. به گزارش رسانهها، از جمله مهمترین مواردی که طالبان در مورد آن با حنیف اتمر مذاکره کرده بودند، مسأله پسگیری «زمینهای غصبی» از غاصبان بود. این امر نشانگر آن است که برای طالبان، دستکاری در ترکیب جمعیتی شهرهای بزرگ افغانستان یکی از اولویتهای مهم است و در این راه از هیچ کوششی دریغ نمیورزند. تصور طالبان این است که حضور فزیکی گسترده تاجیکان و هزارهها در کابل باعث شده که قدرت سیاسی تحت تأثیر آنها قرار داشته باشد و مرکزیت سیاسی از این بابت آسیبپذیر شود. نزدیکی جغرافیایی شمالی و پنجشیر به کابل نیز یکی از نگرانیهای جدی برای آن عده سیاستمداران پشتون به حساب میآید که قومی میاندیشند و به برابری و عدالت اجتماعی باور ندارند. آنها در آینده نیز تلاش خواهند کرد تا این معادله را به نفع خود دگرگون کنند. جدیت بیش از حد طالبان در امر تخریب خانهها در شهر کابل که گاهی با اقدامهای خشونتآمیز همراه بوده نیز منویات قومی این گروه را آشکار میکند.
اگر در هر چیزی شک و شبهه وجود داشته باشد، در این مسأله شکی وجود ندارد که رهبران طالبان با جدیت به دنبال تحقق آرزوهای قومی خود هستند، اگرچه در ملأ عام شعارهای متفاوت را بر زبان بیاورند و دم از اسلام و دیانت و برپایی حکومت اسلامی و عدالت بزنند. ایجاد تغییرات در ترکیب جمعیتی مناطق مختلف کشور به نفع یک قوم خاص از جمله سیاستهایی است که سیاستمداران قومگرا از دیر باز و دستکم از صد سال به اینسو به آن مشغول هستند. طالبان هم به تأسی از قومیاندیشان دیگر، حالا که افغانستان را به صورت کامل تصاحب کردهاند، تلاش دارند با سرکوب و حذف اقوام دیگر، خیال خود را از بابت شورشها و قیامهای احتمالی آسوده کنند. عملکرد سه ساله طالبان آشکار میکند که این گروه برای آینده افغانستان برنامههای گستردهای را در نظر گرفته و آهسته آهسته این برنامهها را در همه عرصهها در معرض اجرا میگذارد. این بار آنچه این گروه را کمک میکند این است که هیچ رقیبی در داخل کشور ندارد که این گروه را به چالش بکشد و مانع اجرای برنامههایش شود.
در بسیاری از کشورهای جهان، رهبران سیاسی قدیم جای خود را به رهبران جدید میدهند بدون آنکه آب از آب تکان بخورد. حتا در بسا موارد، نظامهای سیاسی در کشورها عوض میشوند، اما تغییر محسوسی در زندهگی روزمره مردم رونما نمیشود و اکثریت شهروندان به همان روال گذشته زندهگی کرده و کار میکنند و پول درمیآورند و به تفریح و سفر میروند. این در حالی است که در افغانستان، تغییر نظام سیاسی به معنای دگرگونی کلی و ریشهای در زندهگی شهروندان است. با سقوط افغانستان به دامن طالبان، همه چیز به رنگ دگر درآمد و از چهره و لباس شهروندان گرفته تا نمادها و ارزشها ناگهان دچار تحول شد. طالبان در جزئیترین مسائل به خود حق مداخله میدهند و حتا در این مورد که چه کسی در فلان منطقه کابل در کنار خیابان، کراچی ترکاریفروشی یا میوهفروشی داشته باشد نیز دخالت میکنند. به سخن دیگر، تغییر رژیم سیاسی در کشور حتا دستفروشها و کراچیوانهای کنار سرکها را متأثر میسازد و ممکن است همین قشر مستضعف هم از بابت تعلق قومی خود مورد توهین و تحقیر واقع شوند یا کاملاً کار خود را از دست دهند. حکومت طالبان از جمله سرکوبگرترین و تمامیتخواهترین حکومتها در گستره گیتی است.
معضل قومی یکی از معضلهای اصلی در تاریخ معاصر افغانستان است و بسیاری از ویرانیها و عقبگردها از همین معضل آب میخورد. در برخورد با معضل قومیت میتوان دو گونه رفتار کرد: یکی آنکه آن را بهرسمیت نشناسیم و نادیدهاش بگیریم. در آن صورت، این معضل لاینحل باقی میماند و هرازگاهی همچون زخم ناسور سر باز میکند و حرکت کشور بهسوی جلو را با چالش جدی مواجه میسازد. شیوه دیگر مواجهه با این معضل آن است که به وجود آن اعتراف بورزیم و عوامل آن را بشناسیم و برای نجات جامعه از آن، راههای برونرفت معقول را جستوجو کنیم. واقعیت قومی در افغانستان به حدی ریشهدار است که حتا انترناسیونالیستترین مارکسیست – لنینیستهای کشور نیز قادر نشدند خود را از دام آن برهانند، بلکه حتا بیش از دیگران به آن دامن زدند. همچنین آن شمار گروههای اسلامگرا که شعار حکومت جهانی اسلام را بر زبان میآوردند، در عمل آنچنان در لاک قومیت فرو رفتند و به تعصبات قومی پایبند ماندند که غافلگیرکننده و باورنکردنی بود.
طالبان نیز که ادعای تطبیق شریعت خدا را دارند و لحظهای از زبانشان اسلام و شریعت نمیافتد، عملاً بهگونهای رفتار میکنند که کمال مطلوب قومگرایان را برآورده میکند و اهداف و آرمانهای آنان را محقق میسازد. بیدلیل نیست که بعضی ناسیونالیستهای قومی به این گروه سمپاتی دارند و از اینکه قدرت سیاسی و نظامی در کشور به دست گروه پیشگفته افتاده سر از پا نمیشناسند و در پوست خود نمیگنجند. تجارب حکومتداری طالبان، چه در دهه نود و چه در زمان حال، این واقعیت را برای هزارمین دفعه واضح کرده که «همیشه در افغانستان شعارها ملی و عملکردها قومی است». پس نباید فریب ظواهر امور را خورد.






