جنگ یک ماه گذشته میان ایران، اسرائیل و امریکا بار دیگر نشان داد که خاور میانه همچنان در منطق کلاسیکِ بحرانِ مدیریتشده، بازدارندهگی خشن و رقابت قدرتهای بزرگ گرفتار است. آتشبس دو هفتهای اخیر، هرچند فعلاً از گسترش فوری جنگ جلوگیری کرده و فشار بر بازار انرژی را کاهش داده، هنوز صلح نیاورده است؛ بلکه فقط یک مکث تاکتیکی ایجاد کرده است. وقتی آتشبس کوتاهمدت باشد، شروط آن مبهم بماند و بازیگران اصلی اهداف درازمدت خود را تغییر نداده باشند، منطقه وارد ثبات نمیشود؛ بلکه فقط از فاز انفجار به فاز انتظار منتقل میشود. اگر این آتشبس تمدید نشود، تنها زمان خریده است؛ اما اگر به گفتوگویی پایدارتر بینجامد، ممکن است کانون توجه قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای از جنگ مستقیم به رقابت بر سر مسیرهای نفوذ، کریدورها و دولتهای حایل منتقل شود. برای افغانستان، این وضعیت به معنای قرار گرفتن دوباره در حاشیه یک بحران بزرگتر است؛ بحرانی که میتواند مسیرهای تجارت، انرژی، مهاجرت و صفبندیهای سیاسی منطقه را دگرگون کند.
گروه طالبان پس از ۲۰۲۱ برای برخی بازیگران بیرونی به یک واقعیت ژئوپلیتیکی تبدیل شد؛ واقعیتی که میشد از آن برای مهار، توازنسازی، معامله یا فشار غیرمستقیم استفاده کرد. اما نکته مهم این است که در جنگ اخیر ایران و امریکا، طالبان نقش تعیینکنندهای ایفا نکردند؛ نه به یک نیروی مؤثر ضدایرانی بدل شدند و نه به یک شریک عملیاتی روشن برای غرب. همین بیعملی نسبی احتمالاً جایگاه آنان را در نگاه غرب که بزرگترین تامینکننده مالی طالبان است، از ابزار بالقوه فشار به مسالهای درجهدو اما مزاحم تنزل میدهد. همزمان، این وضعیت برای ایران و چین نیز حامل یک پیام روشن است: طالبان فعلاً بیش از آنکه یک بازیگر راهبردی مستقل باشند، یک عامل بیثباتی مرزی و منطقهایاند. این یعنی کاهش ارزش ژئوپلیتیکی طالبان، نه افزایش آن.
برای غرب، بهویژه پس از این جنگ، احتمالاً اولویت اصلی بار دیگر از مهندسی فعال افغانستان به مدیریت حداقلی تهدید بازمیگردد. نشانه آن نیز این است که در ماههای اخیر، هم در سطح سازمان ملل درباره بازبینی نوع تعامل با افغانستان بحث شده و هم امریکا فشارهایی چون پرونده بازداشت شهروندان خود را برجسته کرده است. این یعنی غرب ممکن است تماس با طالبان را بهطور کامل قطع نکند، اما این تماس بیشتر ابزاری، محدود و امنیتمحور خواهد بود، نه مقدمهای برای مشروعیتبخشی کامل. از اینرو، اگر طالبان امید داشتند که در سایه بحران ایران، بار دیگر برای غرب به یک دارایی ژئوپلیتیکی تبدیل شوند، شواهد موجود فعلاً چنین برداشتی را تایید نمیکند.
اما برای پاکستان، صحنه کاملاً متفاوت است. اسلامآباد در همین بحران نشان داد که میخواهد هم نقش میانجی را بازی کند و هم همزمان جنگ خود با طالبان افغانستان را ادامه دهد. گزارشهای تازه نشان میدهد که پاکستان و طالبان وارد یکی از شدیدترین دورههای تنش خود از زمان بازگشت طالبان به قدرت شدهاند؛ حملات مرزی و حتا حملات در عمق خاک افغانستان رخ داده و اکنون چین برای جلوگیری از گسترش بیشتر بحران، در حال میانجیگری است. این یعنی پاکستان پس از جنگ ایران، احتمالاً دو مسیر را بهصورت همزمان دنبال خواهد کرد: در بیرون، نمایش نقش دیپلماتیک و میانجی؛ و در داخل محیط پیرامونی خود، تشدید فشار نظامی و امنیتی بر طالبان برای مهار TTP، بازتعریف موازنه مرزی، و احتمالاً حمایت غیرمستقیم از نیروهای مخالف طالبان. بنابراین، اگر آتشبس ایران دوام پیدا کند، دست پاکستان برای تمرکز بیشتر بر جبهه افغانستان بازتر خواهد شد.
این وضعیت برای مخالفان طالبان نیز پیام دوگانهای دارد. از یکسو، اگر طالبان دیگر برای غرب کارکرد راهبردی فوری نداشته باشند، بخشی از فضای بینالمللی برای طرح دوباره پرونده سرکوب، انحصار و بیثباتیزایی آنان باز میشود. از سوی دیگر، مخالفان بدون سازمان، بدون پشتوانه منطقهای منسجم و بدون روایتی سیاسی که بتوان آن را به جهان عرضه کرد، صرفاً از ضعیفشدن نسبی موقعیت طالبان سود قطعی نخواهند برد. در جامعهشناسی قدرت، فرسایش یک رژیم بهخودیخود به معنای تقویت آلترناتیو نیست؛ مگر آنکه آلترناتیو بتواند خود را بهعنوان نظمی قابل تصور، نه فقط نفی وضع موجود، معرفی کند. این امر تنها زمانی ممکن خواهد شد که مقاومت در قالب جبهههای فعال در داخل افغانستان نقشگیری کند و در کنار آن، یک روایت سیاسی متحد و ملی شکل بگیرد. به همین دلیل، آینده مخالفان بیش از آنکه صرفاً به تحولات بیرونی وابسته باشد، به توان آنان در ساختن ایتلاف سیاسی، زبان ملی، و پیوند زدن مقاومت با مطالبات نان، امنیت، آموزش و کرامت انسانی بستهگی دارد.
جمعبندی کوتاه این است که آتشبس دو هفتهای، اگر پایدار نماند، خاور میانه را فقط وارد یک مکث مسلحانه خواهد کرد؛ اما اگر به گفتوگویی گستردهتر برسد، بسیاری از بازیگران فرعی، از جمله طالبان، ناچار خواهند شد جایگاه خود را از نو بازتعریف کنند. در این بازآرایی، طالبان ــ که زمانی برای برخی قدرتها یک ابزار فشار و بیثباتسازی بهشمار میرفتند ــ بیش از آنکه دارایی راهبردی غرب باشند، به یک عنصر بیثباتکننده قابل مهار تنزل مییابند. در همین حال، پاکستان فشار خود را افزایش میدهد، چین نقش میانجی و مهارکنندهاش را گستردهتر میسازد، و مخالفان طالبان فقط زمانی میتوانند به نیرویی مؤثر بدل شوند که ضعف ژئوپلیتیکی طالبان را به یک بدیل سیاسی منسجم تبدیل کنند. مهمترین درس این لحظه آن است که در منطقه ما، جنگهای بزرگ تنها مرزها را نمیلرزانند، بلکه جایگاه و کارکرد مهرههای کوچکتر، مانند طالبان، را نیز از نو تعریف میکنند.






