خُردسن و شاگرد دبستان که بودم، چشموگوشم به آموزگار بود. آن روزگار، نگاهها به آموزگار بهشکل دیگر بود: «جَورِ استاد به ز مهر پدر». با این گفته، آموزگار برایم حرمت و اعتبار ویژهای داشت و سخت مورد احترام بود. نهتنها حرف و سخنش را از بر میکردم، بلکه رنگ لباس، حرکات و رفتارش نیز برایم اهمیت داشت و گاه تقلید نیز میکردم. تا اینکه روزی با دوستی بر سر معنا و تاویل شعری از حافظ درافتادیم و هرکدام تعبیر خود را از آن ارایه کردیم. در آغاز، این دوگانهگی برایم منطقی نبود؛ با خود میگفتم یکی از ما باید درست گوید. اما بعدها، آشنایی با فالگیران، تعبیرگران و تاویلگران به من نشان داد که یک شعر، و بهطور کلی یک متن، میتواند بیش از یک خوانش داشته باشد و این گوناگونی لزوماً نشانه خطا یا بدعت نیست.
آن تجربه ساده کودکی، بعدها برایم به یک پرسش جدیتر تبدیل شد: اگر یک متن میتواند خوانشهای گوناگون داشته باشد، آیا هر خوانشی از آن پذیرفتنی است؟ آیا خواننده میتواند هر معنایی را به متن نسبت دهد، یا خود متن نیز در برابر خواننده حدومرزی میگذارد؟ این پرسش، سالها بعد مرا به مساله تاویل و به اندیشه «امبرتو اکو» نزدیک کرد. اکو از یکسو بر گشودهگی متن و نقش خواننده در فرایند معنا تاکید میکند و از سوی دیگر، تاویل را بیمرز و بیضابطه نمیداند.
امبرتو اکو و متن
به باور امبرتو اکو، در خوانش مخاطب، هر اثر و متن ادبی میتواند تاویلپذیر باشد، اما این تاویلپذیری بیدروپیکر نیست. به برداشت اکو، متن میتواند گشوده باشد و خواننده را در فرایند شکلگیری معنا مشارکت دهد، اما این مشارکت بهمعنای آزادی مطلق خواننده برای تحمیل هر معنایی بر متن نیست. مزرعه حیوانات از این منظر، متنی گشوده و تاویلپذیر است. روایت ظاهری آن درباره حیواناتی است که علیه انسان شورش میکنند و اداره مزرعه را در دست میگیرند، اما ساختار تمثیلی اثر، امکان خوانشهای تاریخی، سیاسی، اجتماعی و قدرتشناسانه را فراهم میکند.
با این همه، گشودهگی مزرعه حیوانات بهمعنای آن نیست که هر تاویلی را بتوان بر آن تحمیل کرد. شخصیتها، مناسبات قدرت، دگرگونی شعارها، دستکاری حافظه و زبان و سرانجام استحاله آرمان نخستین انقلاب، شبکهای از نشانهها را در اختیار خواننده میگذارد که دامنه تاویل را شکل میدهد.
جایی که اکو را از دیگر تاویلگران جدا میکند، همانا این نکته است که خوانش، محدودیت و مرزهای خود را دارد، آنجا که خود متن و متنِیّت تعیین میکند که این مرزها کجاست. از این منظر، مزرعه حیوانات فقط روایتی درباره حیوانات نیست؛ متنی است که خواننده را به کشف لایههای گوناگون معنا فرامیخواند، اما همزمان با ساختار و نشانههای خود، برای این خوانش مرز میگذارد.
شماری مزرعه حیوانات را نقدی بر انقلاب اکتبر میدانند. هرچند خوانشهای دیگری از این متن نیز هنوز ناگشوده مانده است. یکی از این موارد، نسبت مزرعه حیوانات و حاکمیت طالبان است. از منظر امبرتو اکو، گشودهگی متن امکان خوانشهای متعدد را فراهم میکند، بیآنکه هر خوانشی از مرزهای متن فراتر رود. اگر خوانش تمثیلی را از «مزرعه حیوانات» کنار بگذاریم و آن را صرفاً روایتی درباره حیوانات و مناسبات میان آنها بخوانیم، میتوان جامعهای را در مرحله پیشاتکامل انسانی، از منظر رشد اندیشه و احساس تصور کرد؛ جامعهای که در آن حیوانات میان غریزه و شکلگیری زبان، اندیشه، احساس و مناسبات جمعی در حرکتند.
در این خوانش، مساله فقط این نیست که هر حیوان نماینده کدام شخصیت یا نیروی سیاسی انسانی است؛ بلکه مساله این است که جامعه چگونه از نظم غریزی بهسوی زبان، حافظه، اندیشه، سازماندهی و مناسبات قدرت حرکت میکند و چگونه ممکن است در این مسیر دوباره به مناسباتی بازگردد که در آن غریزه، زور و سلطه بر اندیشه و گفتوگو غلبه پیدا میکند.
این خوانش بهجای محدودکردن مزرعه حیوانات به یک واقعه یا نظام سیاسی مشخص، امکان میدهد که متن را همچون روایتی درباره انسان، قدرت، زبان و دگرگونی مناسبات اجتماعی بخوانیم؛ خوانشی که همچنان در محدوده نشانهها و امکانات خود متن میماند.
چگونه «چپاندیش» شدم
چپدستی مرا به این سو کشاند و شاید این یکی از شوخیهای زندهگی باشد. بااینحال، از نوجوانی به اندیشههای چپ گرایش داشتم و همین تمایل، در کنار کار با دست چپ، مرا با آن جهان آشنا کرد.
خواندن بینوایان، خرمگس، زردهای سرخ و آثار مشابه، مرا بهتدریج با آرمان برابری روبهرو کرد. سرگذشت آدمهای تهیدست و سرکش، کمکم به پرسشهایی درباره جامعه و امکان تغییر انجامید. در آن سنوسال، پیرامون اینگونه مسایل نظر منسجم و روشنی نداشتم، اما بهتدریج، همین پرسشها مرا به تامل درباره جامعه و امکان تغییر واداشت؛ همین پرسشها مرا به خوانش داستان و از داستان به جستار و گزارشهای پژوهشی کشاند و این عادت ادامه یافت. در کنار فعالیت تشکیلاتی، آثار داستانی و نظری میخواندم و گاه سراغ نوشتههایی میرفتم که چندان رواج نداشت.
در اسلامآباد بود که این جستوجوی فکری برایم شکل جدیتری پیدا کرد. اسناد و جزواتی از جنبش چپ ایران به دست ما میرسید که با عنوان «چپ مستقل» شناخته میشد. این نوشتهها برای من اهمیت ویژهای داشت؛ زیرا بهجای تکرار آموزههای رایج، آثار مارکس و لنین را بازخوانی و نقد میکرد و مرا با این امکان روبهرو میساخت که حتا اندیشهای که خود به آن گرایش یافتهام، باید بازخوانی و نقد شود.
در همان دوره، نوشتههای روزا لوکزامبورگ و اختلاف او با لنین درباره دموکراسی و سانترالیسم، توجه مرا از «هدف تغییر» به «شیوه رسیدن به آن» معطوف کرد. برایم مهم بود که آزادی و سازماندهی چگونه میتوانند در کنار هم قرار گیرند و آیا ساختن جامعه آزاد با محدودکردن مخالفت درونی سازگار است.
بعدتر، زندهگی من تروتسکی و بحثهای مربوط به انقلاب جهانی، افق فکریام را گستردهتر کرد. طبقه جدید نیز نشان میداد که چگونه ممکن است در ساختار دولت تازه، گروهی ممتاز پدید آید، و مزرعه حیوانات همین مساله را در روایت تمثیلی جلو چشمانم گذاشت: اینکه چگونه شعارهای برابری میتواند به سلسلهمراتب و زبان رهایی به ابزار سلطه تبدیل شود.
به این ترتیب، کتاب برای من دیگر فقط وسیلهای برای شناخت جهان نبود، خود به میدان پرسش و نقد تبدیل شده بود. در کنار کار تشکیلاتی، میخواندم تا بفهمم آنچه در تشکیلات انجام میدهیم، با آنچه در کتابها درباره آزادی، برابری و رهایی میخوانیم، چه نسبتی دارد. اینجا بود که فاصله میان کتاب و سیاست برایم کمکم از میان رفت.
چپاندیشی من، بنابراین، از یک باور ساده به برابری آغاز نشد و در یک باور ساده سیاسی نیز متوقف نماند. از داستان به پرسش رسید؛ از پرسش به مطالعه نظری؛ از مطالعه به نقد خود اندیشه چپ؛ و از آنجا به تجربه تشکیلاتی و سیاسی.
شاید مهمترین بخش این تجربه برای من همین بود که آموختم نقد و خوانش متن، به دقت و روش، به نظریه و به فهم درست متن ارتباط میگیرد. همین بود که خوانش مزرعه حیوانات را بار دیگر روی دست گرفتم تا برمبنای مرزهای فهم و خوانش اکو، به سراغ جامعه افغانستان، در جایگاه یک متن بروم و نقش زبان و ادبیات و خوانش متنهای گشوده را محک بزنم.
طالبان و مزرعه حیوانات
اگر مزرعه حیوانات را فقط بهعنوان روایتی درباره انقلاب اکتبر بخوانیم، بخشی از ظرفیت خوانش آن را از دست میدهیم. اهمیت متن در این است که مناسبات قدرت را در قالب تمثیلی به نمایش میگذارد؛ مناسباتی که میتواند در زمینههای تاریخی و اجتماعی دیگری نیز موضوع خوانش قرار گیرد.
از این منظر، افغانستان امروز نیز میتواند بهعنوان متن اجتماعی و سیاسی خوانده شود؛ متنی که در آن زبان، قدرت، حافظه، فرمان، ممنوعیت و مشروعیت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. در چنین خوانشی، مساله این نیست که طالبان را عیناً با یکی از شخصیتهای مزرعه حیوانات برابر بدانیم؛ چنین تطبیقی میتواند از مرزهای متن فراتر رود. مساله این است که آیا برخی از سازوکارهایی که اورول در روایت خود نشان میدهد، در یک زمینه تاریخی متفاوت نیز قابلمشاهده و بررسی است یا نه.
در مزرعه حیوانات قدرت فقط با زور اعمال نمیشود؛ زبان نیز به یکی از ابزارهای اصلی قدرت تبدیل میشود. شعارها تغییر میکند، حافظه جمعی دستکاری میشود، روایت گذشته بازنویسی میشود و آنچه دیروز حقیقت تلقی میشد، امروز بهشکل دیگری بیان میشود. در نتیجه، مبارزه بر سر قدرت، همزمان مبارزه بر سر معنا و زبان نیز هست.
همین نکته میتواند ما را به افغانستان زیر حاکمیت طالبان رساند. در اینجا نیز زبان قدرت، روایت گذشته، تعریف مشروعیت و تعیین حدود گفتارورفتار، بخشی از سازوکار حکومتداری را تشکیل میدهد. اما برای فهم این وضعیت، باید میان تشابه ساختاری و همانندی تاریخی تفاوت گذاشت. افغانستان امروز، مزرعه حیوانات نیست و طالبان نیز شخصیتهای رمان اورول نیستند؛ بلکه این متن، ابزاری برای پرسشکردن از برخی سازوکارهای قدرت در یک زمینه دیگر است.
در چنین خوانشی، مساله مهمتر از شباهت ظاهری شخصیتها، رابطه قدرت با زبان است.
چه کسی میتواند سخن گوید؟ چه کسی حق تعریف حقیقت را دارد؟ چه کسی گذشته را روایت میکند؟ چه کسی واژهها را معنا میکند؟ و هنگامی که یک قدرت سیاسی خود را صاحب حقیقت نهایی بداند، چه اتفاقی برای امکان گفتوگو، نقد و خوانشهای متفاوت رخ میدهد؟
اینجاست که مساله اکو دوباره بهمیان میآید. اگر متن گشوده است، خواننده باید بتواند از زاویههای گوناگون به آن نزدیک شود، اما اگر قدرت سیاسی بخواهد تنها یک خوانش را مجاز بداند و دیگر خوانشها را حذف کند، مساله دیگر فقط تاویل یک متن ادبی نیست؛ مساله، خود جامعه و امکان تولید معنا در آن است.
مزرعه حیوانات از این جهت برای من اهمیت دارد که نشان میدهد چگونه زبان میتواند از وسیله ارتباط به وسیله تنظیم واقعیت تبدیل شود. هنگامی که شعارها تغییر میکند، حافظه دگرگون میشود و واژهها معنای تازهای پیدا میکند، سلطه فقط بر رفتار انسانها اعمال نمیشود؛ بر چگونهگی فهم آنان از جهان نیز اثر میگذارد.
در افغانستان نیز مساله زبان و قدرت را نمیتوان از مساله جامعه جدا کرد. هنگامی که یک روایت رسمی میکوشد خود را تنها روایت ممکن معرفی کند، جامعه از چندصدایی به تکصدایی نزدیک میشود. در چنین وضعیتی ادبیات، تاریخ، شعر و نقد ادبی نیز نمیتواند کاملاً بیرون از این منازعه قرار داشته باشد؛ زیرا همه اینها با زبان و تولید معنا سروکار دارد.
اما اینجا باید از یک قیاس ساده پرهیز کرد: مزرعه حیوانات محصول تجربه تاریخی خاص اورول است و افغانستان نیز تاریخ، فرهنگ، ساختارهای اجتماعی و تجربههای سیاسی خاص خود را دارد. بنابراین، ارزش این خوانش نه در اثبات این ادعا که افغانستان همان مزرعه حیوانات است، بلکه در گشودن پرسشهایی تازه درباره قدرت، زبان، حافظه و انسان است.
از دید من، شاید مهمترین پرسش این باشد که چرا جامعهای که در آن انسانها از آزادی، برابری و کرامت سخن میگویند، گاه دوباره بهسوی ساختارهایی میرود که در آن فرمانبرداری جای پرسش را میگیرد و روایت واحد جای روایتهای متعدد را. در اینجا مزرعه حیوانات دیگر فقط یک رمان درباره انقلاب نیست؛ متنی درباره دگرگونی آرمانها، فساد قدرت، تغییر زبان و امکان بازگشت انسان به مناسباتی است که در آن زور، غریزه و فرمان، جای گفتوگو و اندیشه را میگیرد.
و شاید همینجا باشد که خوانش اکو برای من اهمیت خود را پیدا میکند: متن را نباید به یک معنای از پیشتعیینشده فروکاست؛ اما هر خوانش نیز باید از خود متن، نشانهها و امکانات آن آغاز شود. مزرعه حیوانات را میتوان از انقلاب اکتبر خواند، از مناسبات قدرت خواند، از زبان و حافظه خواند و حتا از نسبت انسان با غریزه و جامعه خواند؛ اما هر بار باید پرسید که متن چه امکانی برای این خوانش فراهم میکند.
ازاینرو، افغانستان نیز میتواند بهعنوان متن گشوده در برابر ما قرار گیرد؛ متنی که هنوز خوانشهای بسیاری از آن ناگشوده مانده است. خواندن این متن، شاید پیش از هر چیز، بهمعنای پرسیدن باشد: چه کسی سخن میگوید، چه کسی سکوت میکند، چه کسی معنا میسازد و چه کسی معنای ساختهشده را بر دیگران تحمیل میکند؟
در نهایت، مساله برای من بازگشت به همان پرسش ساده دوران کودکی است: آیا تنها یک معنای درست وجود دارد؟ شاید پاسخ امبرتو اکو این باشد که متن میتواند گشوده باشد، اما این گشودهگی، بیمرزی نیست. و شاید مساله افغانستان نیز از همینجا آغاز شود: جامعهای که امکان خوانشهای متعدد، گفتوگو و پرسش را از دست دهد، چگونه میتواند معنای تازهای از خود بسازد؟
طنز تاریخ شاید این باشد که گروه طالبان در برخی رفتارها و سازوکارهای قدرت، ما را به مزرعه حیوانات برمیگرداند.






