نتیجه این بحث روشن است: افغانستان نه با تداوم امارت طالبان آیندهای خواهد داشت و نه با بازگشت به همان جمهوری متمرکز، فاسد، کاخمحور و غیرپاسخگو که سرانجام در لحظه بحران فروپاشید. مردم افغانستان نه به بازتولید طالبان نیاز دارند و نه به بازگشت رهبرانی که در تاریکترین لحظه تاریخ معاصر کشور، مردم را تنها گذاشتند. راه آینده افغانستان از معاملههای پشت پرده، بازگشت چهرههای ناکام و مشروعیتبخشی به زور نمیگذرد؛ بلکه از پاسخگویی، عدالت، مشارکت واقعی شهروندان، احترام به کرامت انسانی و بازنگری صادقانه در گذشته میگذرد.
در این میان، امریکا و اتحادیه اروپا، بهویژه بروکسل و لاهه، باید این چراغ سرخ را جدی بگیرند. سیاست اروپا در برابر طالبان نباید به مسالهای محدود و سطحی، یعنی توافقهای اخراج مهاجران، تقلیل یابد. چنین رویکردی نه سیاست افغانستان است، نه سیاست امنیتی پایدار، نه راهحل هجوم پناهندهگان به این کشورها و نه دفاع از ارزشهای اروپایی. این تنها ظاهرسازی سیاسی است؛ تلاشی برای نشان دادن اقدام در برابر فشارهای داخلی مهاجرتی، بدون پرداختن به ریشه بحران.
اروپا اگر تصور کند که با معامله بر سر اخراج چند مهاجر افغان میتواند بحران افغانستان و پیامدهای آن را مدیریت کند، دچار خطای جدی است. چند افغان اخراجشده بهزودی با موجهای تازه مهاجرت، قاچاق انسان و فرار از سرکوب جایگزین خواهند شد. تا زمانی که ریشه بحران در داخل افغانستان باقی است، یعنی حاکمیت غیرپاسخگو، سرکوب زنان، حذف و کشتار سیاسی، فقر، ناامنی و فقدان آینده، مهاجرت ادامه خواهد داشت. طالبان نه شریک قابل اعتماد اروپا است و نه نهادی مسوول برای مدیریت مهاجرت. این گروه خود بخشی از بحران است، نه راهحل آن.
خطر بزرگتر این است که طالبان از شبکههای مهاجرت، قاچاق، فشار انسانی و نیاز اروپا به کنترل مرزها بهعنوان ابزار چانهزنی سیاسی استفاده کند. اگر اروپا سیاست خود را فقط به بازگرداندن مهاجران محدود سازد، عملاً به طالبان امکان میدهد که از رنج مردم افغانستان برای کسب مشروعیت و امتیاز استفاده کند. چنین سیاستی نه تنها طالبان را مهار نمیکند، بلکه آن را به بازیگری تبدیل میکند که میتواند اروپا را با بحران مهاجرت، تهدید امنیتی و معاملههای پشت پرده تحت فشار قرار دهد.
اما خطر تازه و بزرگتر، رفتن آشکار طالبان به سوی روسیه است. طالبان که در داخل افغانستان از مشروعیت مردمی برخوردار نیست، با ناامیدی به دنبال کشورهایی میگردد که آن را به رسمیت بشناسند یا برایش جایگاه سیاسی بسازند. در همین چارچوب، نزدیکی طالبان به مسکو و امضای توافق همکاری نظامی یا نظامی ـ فنی با روسیه، تنها یک تماس عادی دیپلماتیک نیست؛ نشانه ورود افغانستان به مرحله خطرناکتری از رقابت قدرتها است. اگر این رابطه به انتقال سلاح، آموزش، همکاری اطلاعاتی یا تقویت دستگاه امنیتی طالبان منجر شود، نتیجه آن برای مردم افغانستان و منطقه سنگین خواهد بود. تفکر طالبانی، وقتی با ابزارهای جنگ مدرن و حمایت یک قدرت خارجی همراه شود، سرکوب را سازمانیافتهتر، خشنتر و کشندهتر میسازد. پرسش درباره اینکه روسیه در جنگ اوکراین از طالبان چه میخواهد یا آیا روزی از شبکهها، مسیرها یا نیروهای وابسته به این گروه استفاده خواهد کرد، هنوز پاسخ روشنی ندارد؛ اما نفس چنین نزدیکیای کافی است تا غرب زنگ خطر را بشنود.
روسیه در این پرونده نیز با یک تناقض آشکار روبهرو است. مسکو سالها غرب را متهم کرده است که به اصول بینالمللی وفادار نیست، از حقوق بشر استفاده ابزاری میکند و منافع ژئوپلیتیکی را بر حق ملتها ترجیح میدهد. اما اکنون خود روسیه با نظامی معامله میکند که نه از رای مردم برخاسته، نه قانون اساسی مشروع دارد، نه نماینده واقعی شهروندان افغانستان است و نه به ابتداییترین حقوق انسانی پایبند است. طالبان نیمی از جامعه، یعنی زنان و دختران را با تبعیض سیستماتیک از آموزش، کار و حضور اجتماعی محروم کرده و نیم دیگر جامعه را نیز زیر فشار روانی، اقتصادی و امنیتی نگه داشته است. حمایت سیاسی یا نظامی از چنین نظامی، کمک به ثبات نیست؛ کمک به تثبیت سرکوب است. روسیه نمیتواند هم از حق ملتها سخن بگوید و هم از گروهی پشتیبانی کند که مردم افغانستان را از حق تعیین سرنوشت محروم کرده است.
اتحادیه اروپا باید طالبان را همانگونه که هست تعریف کند: یک نظام غیرمنتخب، سرکوبگر، ایدیولوژیک و ناقض حقوق بنیادین شهروندان افغانستان. هرگونه تعامل با طالبان باید مشروط، قابل راستیآزمایی و محدود باشد. اروپا باید معیارهای روشنی بگذارد: بازگشایی آموزش دختران، پایان تبعیض سیستماتیک علیه زنان، تضمین حقوق اقوام و گروههای سیاسی، اجازه فعالیت جامعه مدنی و رسانهها، قطع رابطه با شبکههای افراطی و پذیرش یک روند سیاسی فراگیر. بدون چنین شرایطی، هرگونه تعامل با طالبان به عادیسازی سرکوب تبدیل میشود.
اروپا همچنان باید درک کند که افغانستان دیگر فقط یک پرونده بشردوستانه نیست؛ بلکه بخشی از بازی جدید قدرت جهانی است. ورود بازیگرانی چون روسیه، چین، پاکستان، ایران و دیگر قدرتهای منطقهای به میدان افغانستان، این کشور را وارد رقابت ژئوپلیتیکی تازهای کرده است. اگر اروپا سیاست روشن و مستقلی نداشته باشد، افغانستان به میدان نفوذ این بازیگران تبدیل خواهد شد، در حالی که مردم افغانستان همچنان غایبان اصلی این معاملهها خواهند بود. در چنین وضعیتی، اروپا نه تنها نفوذ خود را از دست میدهد، بلکه ممکن است ناخواسته به ابزاری در دست طالبان تبدیل شود؛ ابزاری برای مشروعیتبخشی، کنترل مهاجرت و حذف صدای بدیلهای دموکراتیک افغان.
بنابراین، اروپا باید مسیر خود را تغییر دهد. بهجای تمرکز بر توافقهای اخراج و تماسهای فنی با طالبان، باید یک سیاست متمرکز بر تغییر تعریف کند. این سیاست باید از تحلیلگران مستقل افغان، نیروهای مدنی، زنان، جوانان، قربانیان جنگ، روزنامهنگاران، دانشگاهیان و جریانهایی حمایت کند که در پی ساختن نظمی مشروع، عادلانه و پاسخگو هستند. اروپا نباید آنان را به حاشیه براند و سپس با طالبان بهعنوان تنها «واقعیت موجود» معامله کند. واقعیت افغانستان فقط طالبان نیست؛ واقعیت افغانستان میلیونها شهروندیاند که زیر فشار، تبعیض، فقر و ترس یا در تبعید زندهگی میکنند و هنوز حق تعیین سرنوشت خود را از دسترفته نمیدانند.
همزمان، اروپا باید در کمکهای بشردوستانه خود بازنگری جدی کند. کمک به مردم افغانستان ضروری است، اما نباید از طریق شبکههایی انجام شود که در عمل به طالبان نزدیکاند، از طالبان امتیاز میگیرند یا به بازوی غیررسمی مشروعیتبخشی به این گروه تبدیل میشوند. حمایت بشردوستانه باید شفاف، قابل نظارت و مستقل باشد. اروپا نباید به نام کمک انسانی، شبکههایی را تقویت کند که در نهایت به طالبان خدمت میکنند و صدای مستقل جامعه افغانستان را خاموش میسازند.
پیام پایانی باید روشن باشد: افغانستان آیندهای با امارت طالبان ندارد؛ همانگونه که بازگشت به جمهوری متمرکز و فاسد گذشته نیز راه نجات نیست. آینده افغانستان در یک نظم پاسخگو، فراگیر، عادلانه و مبتنی بر اراده مردم است. اروپا و امریکا اگر واقعاً به ثبات، حقوق بشر، امنیت و نظم بینالمللی باور دارند، باید از معاملههای کوتاهمدت با طالبان فاصله بگیرند و بهجای مدیریت ظاهری بحران، در کنار مردم افغانستان و نیروهای مشروع سیاسی و مدنی آن بایستند. نه معاملههای پشت پرده، نه بازگشت رهبران فراری، نه عادیسازی طالبان و نه واگذاری افغانستان به بازی روسیه؛ راه آینده تنها از پاسخگویی، عدالت و احترام به مردم افغانستان میگذرد.






