رییس جمهور آینده کشور سلام!
جناب عالی، مخاطب ام فقط شما هستید. تردید نکنید؛ شما رییس جمهور هستید، تنها زمان -که برای ذهن قابل معنا است – آن را به تاخیر انداخته است. می خواستم این حرف ها را مستقیم به شما بزنم؛ ولی چون خودم هم در بند زمان بندی های ذهن هستم، ناچار حرف هایم را روی کاغذ صف بسته به استقبال شما عالی جناب می فرستم.
جلالتمآب، اکنون شما عضوی از هیات چهل و چند نفره ای هستید که هرکدام شان آرزو دارند، رییس جمهور کشور باشند. ما یک کشور داریم و یک رییس جمهور می خواهیم و آن شما هستید.
شما این را می دانید که رییس جمهور هستید! آیا دقیقا چنین حقیقتی وجود دارد!؟ دقت کنید؛ اگر نمی دانید و این کار حقیقی نیست؛ پس چرا خود را نامزد نموده اید؟! می خواهم رییس جمهور این نامه را بخواند. پس شما رییس جمهور هستید!
دقت کنید، وسواسی نشوید، به حرف دیگران باور نکنید، خود را با دقت ببینید؛ آیا شما واقعا رییس جمهور هستید!؟
در لحظه ای که فکر ما کوچکی می کند، در شرایطی که نمی دانیم چه تصمیم بگیریم، در حالاتی که هیچ کس نمی تواند نظر مفید را بگوید، در وضع و حال که حقیقت فراتر از داوری من و شما است، بهتر است این چند سوال را از خود بپرسیم:
«آیا این کار درست است؟
آیا لازم و ضروری است؟
آیا از روی مهربانی است؟
اگر آرزوی من تنها عشق به قدرت می بود، چه می کردم؟».
بیایید از شمارش روزهای تحصیلی، مبارزات در راه کسب قدرت- به هر نامی که صورت گرفته است- برشمردن سوابق کاری و تجربه ها و عنوان نمودن صلاحیت های خدا دادی و ارثیه های پدر، قوم، زبان و قروض تصوری که بالای شهروندان حساب نموده ایم، بگذریم و با یک رویکرد تازه، به عنوان یک فرد سلحشور و مانند یک خدامرد با قلب طلایی و ذهن باز این سوال ها را با خود طرح نماییم و پاسخ آن را از قلب خود بیابیم-جنس قلب از ماده ی عشق است، و عاشق فاتح همه تنگنا ها و گرداب ها- «آیا شایسته است به عنوان نامزد ریاست جمهوری بمانیم؟!».
اگر از ذهن دلیل پرست، حواس مادی شده، عواطف زهر نوشیده و از روان پر از هزارها آرزوی خفته و متراکم آزاد شویم و جنس قلب را به زبان آوریم؛ تاریکی ها و سیاهه ها فرو می افتند و جهان سپید می شود.
اگر ذهن را رها کنیم و دیوان قلب را باز نماییم، ما سروده ی عاشقانه جهان می شویم.
ذهن چه دارد؛ آرزوی قدرت! ذهن افسانه ی قدرت را چون عروس زیبا می سازد که همه ی همت انسانی مان در پای اش می ریزد، ذوب می شود. قلب بیشتر از آرزوهایی ماست. قلب سرای سپید همه ی هستی است. ما هنوز الفبای قلب را بر زبان نیاورده ایم؛ هنوز ما صاحبان قلب مان نشده ایم؛ هنوز قلب ما از ما جداست؛ قلب ما بسته و بی مفهوم است؛ قلب ما هنوز سفره اش را نگسترانیده است… .
ما هستیم؛ ولی بی قلب! قلب چیزی تعارفی و لباس رسمی ایام پرزرق برق (ملی) ما شده است. ما قلب را بیشترینه لباس و جامه ساخته، وارد دنیایی آدم ها می شویم.
«بزرگم، جناب رییس جمهورم؛ آیا برای شهروندان که نیاز دارند به رییس جمهورشان رای دهند؛ قلب داریم؟».
جناب رییس جمهور، نشان دهید که قلبی برای ملت دارید. ما فقر نان و خوراک و آسایش حسی-عاطفی خود را از کشتزار کاغذ ها و صحبت های فکرسالاران آمده و رفته یاد می گیریم. ولی هنوز فقر ریشه ای نمایش نیافته؛ هنوز چشم های یتیمان و کودکان بی نور راهی قلب نشده اند.
به میدان بیا، قلب طلایی ات را به داغ دیدگان رایگان بفروش؛ می بینی، «دکان های سیاست» بیشتر دروغ ذهن را می فروشند.







