افغانستان زمانی که جنگ در آن جریان داشت، یکی از مهمترین موضوعات سیاست خارجی جهان بود. حملات انتحاری، سقوط شهرها، عملیات نظامی، نشستهای بینالمللی و سرانجام خروج نیروهای خارجی از این کشور، تقریباً هر روز در صدر اخبار جهان قرار داشت. اما امروز، با وجود آنکه میلیونها افغانستانی با فقر، گرسنهگی، بیکاری، محدودیتهای گسترده اجتماعی و بحران انسانی دستوپنجه نرم میکنند، افغانستان دیگر جایگاه گذشته را در خبرها و محاسبات سیاسی جهان ندارد. این شاید یکی از خطرناکترین تغییرات در وضعیت افغانستان باشد: بحران از بین نرفته است؛ اما توجه جهان به آن کاهش یافته است. افغانستان دیگر برای بسیاری از کشورهای جهان یک «بحران فوری» نیست. به بیان دیگر، بحران افغانستان از یک مساله اضطراری به یک مساله مزمن تبدیل شده است؛ مسالهای که همه میدانند وجود دارد، اما کمتر کسی انتظار دارد بهزودی حل شود.
بحرانهای انسانی معمولاً زمانی توجه جهانی را بیشتر جلب میکنند که حادثهای تازه و دراماتیک رخ دهد. گرسنهگی که هر روز تکرار میشود، کودکانی که هر روز سوءتغذیه میشوند، خانوادههایی که هر روز با بیکاری زندهگی میکنند و دخترانی که سالها از مکتب دور ماندهاند، بهتدریج از نظر ژورنالیسم رسمی «خبر تازه» محسوب نمیشوند. این همان نقطهای است که یک بحران انسانی میتواند به عادیشدن نزدیک شود. وقتی یک وضعیت اضطراری برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، جامعه جهانی نیز به آن عادت میکند.
عامل مهم دیگر، تغییر محیط ژئوپلیتیکی جهان است. پس از خروج امریکا و ناتو از افغانستان، توجه قدرتهای بزرگ به بحرانهای دیگری منتقل شد. جنگ اوکراین، رقابت امریکا و چین، جنگ غزه، بحران خاور میانه و رقابتهای فزاینده در مناطق مختلف جهان، بخش بزرگی از ظرفیت سیاسی و رسانهای کشورهای غربی را به خود اختصاص داده است. در چنین شرایطی، افغانستان دیگر همان اهمیت ژئوپلیتیکی سالهای حضور نظامی امریکا را ندارد. این به معنای آن نیست که افغانستان برای جهان بیاهمیت شده است، بلکه نوع اهمیت آن تغییر کرده است. افغانستان دیگر برای امریکا یک میدان جنگ نیست؛ برای اروپا یک مساله بزرگ مهاجرتی در همان مقیاس سالهای گذشته نیست؛ و برای بسیاری از کشورهای منطقه نیز بیشتر به یک مساله امنیتی و اقتصادی تبدیل شده است تا یک بحران بینالمللی که نیازمند مداخله فوری باشد. این تغییر نگاه، پیامدهای مهمی دارد.
یکی از تناقضهای مهم وضعیت کنونی افغانستان این است که طالبان از نظر بسیاری از کشورهای جهان هنوز بهرسمیت شناخته نشدهاند، اما عملاً با بخش بزرگی از جامعه بینالمللی در تعاملاند. کشورها با طالبان گفتوگو میکنند، بخشی از سفارتها و نمایندهگیهای دیپلماتیک در افغانستان فعالاند، سازمانهای بینالمللی در کشور کار میکنند و کمکهای بشردوستانه همچنان ادامه دارد. به عبارت دیگر، جهان به نوعی تعامل بدون بهرسمیتشناسی با طالبان رسیده است. این وضعیت یک پیامد ناخواسته نیز دارد: بحران سیاسی افغانستان از حالت «مسالهای که باید فوراً حل شود» به وضعیت «واقعیتی که باید مدیریت شود» تبدیل شده است. جامعه جهانی دیگر لزوماً منتظر تغییر فوری نظام سیاسی افغانستان نیست. بسیاری از کشورها به این نتیجه رسیدهاند که باید با واقعیت موجود کار کنند، حتا اگر آن را مطلوب ندانند. این همان جایی است که خطر عادیشدن بحران بیشتر میشود.
در سالهای گذشته، بخش بزرگی از رابطه جهان با افغانستان از مسیر کمکهای توسعهای، پروژههای اقتصادی و حمایت مستقیم از دولت افغانستان انجام میشد. امروز بخش قابل توجهی از این رابطه به کمکهای بشردوستانه محدود شده است. این تفاوت بسیار مهم است. کمک بشردوستانه برای نجات یک انسان از گرسنهگی ضروری است، اما بهتنهایی نمیتواند اقتصاد یک کشور را بازسازی کند. توزیع غذا میتواند از مرگ یک خانواده جلوگیری کند، اما نمیتواند برای آن خانواده شغل ایجاد کند. کمک صحی میتواند یک بیمار را درمان کند، اما نمیتواند نظام صحی پایدار بسازد. اگر یک کشور برای سالها در وضعیت دریافت کمکهای اضطراری باقی بماند، یک اتفاق خطرناک رخ میدهد: بحران به مدل ادارهشدن جامعه تبدیل میشود. افغانستان نباید به کشوری تبدیل شود که جهان هر سال برای آن پول جمع کند تا از یک فاجعه انسانی جلوگیری شود، بدون آنکه چشماندازی برای خروج از این چرخه وجود داشته باشد.
چرا رنج افغانستانیها دیگر شوکآور نیست؟
شاید دشوارترین بخش ماجرا همین باشد. جهان در بیش از دو دهه گذشته بارها تصاویر مشابهی از افغانستان دیده است: کودکان گرسنه، خانوادههای آواره، زنان محروم از حقوق اساسی، روستاهای ویرانشده، مهاجرانی که در مرزها سرگرداناند و شفاخانههایی که با کمبود امکانات مواجهاند. تکرار این تصاویر میتواند اثر آنها را کاهش دهد. آنچه در نخستین سالهای جنگ یک فاجعه تکاندهنده بود، پس از دو دهه ممکن است به بخشی از تصور عمومی درباره افغانستان تبدیل شود. این پدیده فقط مربوط به رسانهها نیست. سیاستمداران نیز به آن واکنش نشان میدهند. وقتی یک بحران برای مدت طولانی ادامه پیدا میکند و هیچ راه حل سادهای برای آن وجود ندارد، انگیزه سیاسی برای پرداختن به آن کاهش مییابد. بحران افغانستان قربانی همین فرسودهگی توجه شده است.
البته همه مسوولیت متوجه جامعه جهانی نیست. طالبان نیز با سیاستهای خود، بهویژه در زمینه محدودیتهای شدید علیه زنان و دختران، محدودیت آزادیهای مدنی و سیاسی و نبود حکومت فراگیر، زمینه تعامل عادی با جامعه جهانی را دشوار کردهاند. کشورهای غربی نمیتوانند بهسادهگی روابط عادی سیاسی و اقتصادی با رژیمی برقرار کنند که بخش بزرگی از جامعه، بهویژه زنان و دختران، را از حقوق اساسیشان محروم کرده است. اما مشکل اینجاست که فشار سیاسی بر طالبان لزوماً به معنای کاهش رنج مردم نیست. ممکن است یک رژیم تحریم شود، اما هزینه تحریم را گاهی مردمی میپردازند که هیچ نقشی در تصمیمهای آن رژیم ندارند. از این رو، جامعه جهانی با یک معمای دشوار روبهرو است: چگونه بر طالبان فشار وارد کند، بدون آنکه مردم افغانستان را بیشتر تحت فشار قرار دهد؟ تا امروز، پاسخ کامل و قانعکنندهای برای این پرسش پیدا نشده است.
شاید بزرگترین خطر برای افغانستان فقط گسترش فقر یا سوءتغذیه نباشد. خطر بزرگتر، عادیشدن این وضعیت است. اگر جامعه جهانی به این نتیجه برسد که افغانستان همین است و باید همینگونه بماند، فشار برای ایجاد تغییر نیز کاهش مییابد. اگر دختران سالها از مکتب محروم باشند، ممکن است روزی محرومیت آنان دیگر بهعنوان یک بحران فوری دیده نشود. اگر میلیونها نفر در فقر زندهگی کنند، فقر میتواند به یک ویژهگی عادی جامعه تبدیل شود. اگر مهاجرت و بازگشت اجباری میلیونها نفر تکرار شود، ممکن است این نیز بخشی از «وضعیت طبیعی» افغانستان تلقی شود. این خطر از خود بحران هم جدیتر است؛ زیرا بحران تا زمانی که بحران تلقی شود، امکان بسیج منابع برای حل آن وجود دارد. اما وقتی بحران به «وضعیت عادی» تبدیل شود، انگیزه تغییر از بین میرود.
جامعه جهانی نمیتواند برای همیشه رابطه خود با افغانستان را به ارسال بستههای غذایی و کمکهای اضطراری محدود کند. افغانستان به اقتصاد نیاز دارد؛ به سرمایهگذاری نیاز دارد؛ به نظام آموزشی نیاز دارد؛ به فرصتهای شغلی نیاز دارد؛ به نظام صحی پایدار نیاز دارد و بیش از همه، به یک چشمانداز سیاسی نیاز دارد که بتواند بخشهای مختلف جامعه را در خود جای دهد. کمک بشردوستانه لازم است، اما کافی نیست. اگر جهان فقط به این فکر کند که چگونه افغانستان را از یک زمستان به زمستان دیگر برساند، در واقع بحران را مدیریت میکند، نه اینکه آن را حل کند. افغانستان شاید دیگر در صدر اخبار جهان نباشد، اما بحران آن پایان نیافته است. این کشور از یک جنگ طولانی به یک بحران چندلایه وارد شده است: بحران اقتصادی، بحران انسانی، بحران مشروعیت سیاسی، بحران حقوق زنان، بحران مهاجرت، بحران اشتغال و بحران رابطه با جهان خارج. مشکل این است که این بحرانها دیگر یکباره و انفجاری نیستند؛ آرام، طولانی و فرسایشیاند. و شاید همین ویژهگی باعث شده که جهان بتواند با آنها زندهگی کند. اما مردم افغانستان نمیتوانند. برای یک خانواده افغانستانی که کودک گرسنه دارد، بحران هر روز اتفاق میافتد. برای دختری که از مکتب محروم شده، بحران یک تیتر خبری نیست؛ بخشی از آینده ازدسترفته او است. برای جوانی که کار ندارد، بحران یک گزارش اقتصادی نیست؛ تمام چشمانداز زندهگی او است.
بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چرا افغانستان هنوز در بحران است؟» پرسش مهمتر این است: «چرا ادامه بحران افغانستان دیگر جهان را به اندازه گذشته نگران نمیکند؟» پاسخ شاید این باشد که جهان به بحران افغانستان عادت کرده است. اما عادتکردن جهان به یک بحران، به معنای پایان آن بحران نیست. گاهی خطرناکترین مرحله یک بحران، زمانی آغاز میشود که دیگر کسی از وجود آن شگفتزده نمیشود.







