در این یادداشت تلاش دارم تا به آسیبشناسی قرائت ابزاری از آزادی بیان، توانمندی شعوری مردم در کنش و واکنشهای اجتماعی و تبیین تز پساآزادی بیان بپردازم. در این یافتهها، بیشترینه تجربههای آزادی بیان را در افغانستان در نظر گرفتهام.
هنگامی که نخستین رویدادهای جنگ عراق و کویت و پسانتر هم ورود نظامی امریکا به عراق رخ داد، وبلاگها که در آن روزها تازه به میان آمده بودند، حقایق جنگ را سریعتر و ساده و روشن به مردم انتقال دادند. این موضوع بحث جدای را در عرصه آزادی بیان و آزادی انتقال اطلاعات، دگرگونی موقعیت رسانه و مخاطب به میان آورد. از یکسو تکنالوژی مدرن میداندار خبررسانی سریع و شفاف شده بود و از سوی دیگر شکستن اساسات خبرنگاری سنتی که با تعریف «خبرنگار محض» و تعریف ویژه و خطکشی شده از «رسانه» نمود یافته بود، ستایشها و نگرانیهایی را برانگیخت. برای نخستین بار انبوه اطلاعات بدون فیلتر دروازهبانان خبر، از سایکل رسانش خبرها به صورت افقی و از نزدیکترین راه عبور کرد و وظیفه سنتی کسانی به نام «خبرنگار» و «دروازهبان»را پرسشبرانگیز ساخت و با امکانات تماس دوسویه و فضای کافی برای گنجایش دیدگاههای میلیونها انسان، مفهوم آزادی بیان و حق دسترسی به اطلاعات را با گستردگی جادویی و پویایی غیرمنتظره به نمایش گذاشت.
بحث آزادی بیان در عصر دیجیتال، در محدوده تعریفها و بازنمایی شناسههای آزادی بیان در اعلامیهها، قوانین و اسناد بینالمللی الزامآور و غیرالزامآور، منطقهای و ملی نمیتواند، شکل بگیرد. من میخواهم عصر امروز را عصر پساآزادی بیان بنامم. به دلیل ارتباطات گسترده میان شهروندان زمین و دسترسی به اطلاعات و افزایش آگاهی، به ویژه نخبهگان و درسخواندگان با مفهوم، تعریفها و مادههای دربرگیرنده آزادی بیان در اسناد، کم و بیش آشنا استند. در حوزه سیاستهای بینالمللی و ملی کمتر قدرت و دولتی است که خود را دموکرات نداند و از آن جایی که آزادی بیان و حق دسترسی به اطلاعات از مولفههای نظام دموکراتاند، پس الزاما ارجگزاری به آنها از ناگزیریهای سیاستهای ایشان است. این بحث دیگری است که در عمل گروهها و قدرتمداران چه مقدار به اساسات آزادی بیان و ارزشهای آن باورمند هستند.
امروز، شهروندان، غالبا خود را وفادار به آزادی بیان و ارزشهای دموکراتیک میخوانند؛ اکثر نخبهگان و اندیشهورزان و خبرنگاران تیوریهای آزادی بیان را پذیرفته و در ترویج و تبلیغ آن کوشا بودهاند؛ بیشتر از میلیونها صفحه در مورد فلسفه آزادی بیان، آموزهها و مزایای آن نبشته شده است؛ ولی دغدغه اساسی این است که نمیتوان با ارایه تعریفها و مراجعه به کنوانسیونها، اعلامیهها و قوانین، جایگاه واقعی، بسامدها و پیامدهای آزادی بیان را در عصر دموکراسی دیجیتال تشریح و تصریح نمود. بدبختانه هر بحثی در مورد آزادی بیان، بیشترینه به تعریفها و رجوع به قوانین و اسناد و واکنشهای قدرتمداران و گسترش آن در جوامع تفسیر میگردد تا به بحث بنیادین و شناخت گوهر آزادی بیان که در پرتو آن حق اساسی انسانها در یک گفتمان متقابل و دوسویه تحقق میپذیرد؛ چون آزادی بیان در زندگی اجتماعی و در میان جمعی از انسانها با گفتوگوی دوسویه، معنایابی میشود نه در مونولوگ.
بایسته است تا آزادی بیان را در سه مرحله مطالعه کرد: نخست حق آزادانه بیان و ابراز دیدگاههای آزادانه شهروندان، دو بررسی پیامدهای پس از آزادی بیان و سه اثرگذاری آزادی بیان در پاسخگویی و شفافیت و ایجاد گفتمان.
آزادی بیان، توانایی عملی ابراز دیدگاهها و اندیشهها در اجتماع است؛ در جامعهای که افراد حق ارایه آزادانه اندیشه و فکر را دارند، مسلما گزینههای زیادی برای بررسی و سنجش حقیقت به میان میآید. پیامد شناسایی این حقیقت منجر به عدالت میگردد؛ برای تحقق عدالت خرد انتقادی شهروندان برانگیخته شده شناخت و پرسشگری به میان میآید؛ پرسشگری، شفافیت و پاسخگویی را به دنبال دارد. در اینجاست که مفهوم واقعی آزادی بیان تحقق مییابد. آزادی بیان بدون پیامد و تاثیرگذاری چیزی نیست جز واژههای ریخته در فرهنگها و اعلامیهها.
گوهر آزادی بیان این است که انسان آزادانه بیندیشد و در اندیشههای خویش در جستجوی حقیقت باشد- این حقیقت الزاما هر نوع حقیقتی را دربرمیگیرد- در فضای عمومی و داد و ستدهای اجتماعی فکر و اندیشه خود را ارایه نماید و با احساس رهایی و آزادی، در زندگی اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مشارکت داشته جوهره فردیت خود را در یک فضای عمومی بدون هراس از سانسور، تعقیب و مجازات اعلام نماید.
آزادی بیان، پیوند عمیق با خرد انتقادی دارد. در حقیقت شهروند با حس رهایی و آزادی، حلقهای در مناسبات قدرت میگردد و با مشارکت، کنشها و واکنشهای خود را بازتاب داده سپس در یک کل دورانی، تاثیرگذار میشود. حالا اگر از آزادی بیان اراده آزاد، رهایی، تاثیراندازی و زایش تغییر مثبت گرفته شود این پرسش مطرح میگردد که پس آزادی بیان برای چه و چرا؟
اساسا تعریف آزادی بیان برمیگردد به تعریفی که از آزادی و سرشت انسان داریم. حضور خیر مطلق، شر مطلق و یا هم نسبیت در خیر و شر در نهاد انسان، از پایههای ارزشی علم اخلاق است. به باور کانت، آزادی استقلالی است که نباید در تقابل با اخلاق قرار گیرد. ولی از آنجایی که اخلاق یک پدیده نسبی است و ارزشهای اخلاقی هم خیلی نامتجانس و ناهمساناند، بدون شک نمیتوان چندی و چونی آزادی را تنها با محک اخلاق ضرب زد. یا خلاف باور مونتیسکو آزادی مفهومی نیست که قانون آن را تایید کرده باشد و تنها در پرتو اوامر و نواهی قانون اجرا گردد، قوانین دیکتاتورانه و جابرانه که آزادیهای شهروند را محدود میسازند، کم نیستند.
آزادی مطلق بشر، ایتوپیایی است که ارزشیابیهای فراوانی را در متن خود تجربه کرده است. رهایی و آزادی بشر از مفاهیمیاند که در هر دوره تاریخی سرشت، استحاله و تداوم آن دیدگاههای ناهمسان را برانگیختهاند. گاهی آرمانشهری دانسته شده که رسیدن به آن دشوار و حتا هم ناممکن است؛ گاهی هم با پیشنهادهای سامانمند و هنجارهای اجتماعی آن را مقدور دانستهاند. اما بایسته است که گفت هیچ آزادیای به صورت مطلق، امکانپذیر نیست. چنانچه آزادی بیان در عدم حاکمیت قانون و عدم ارجگزاری به حقوق شهروندان، اغتشاش و هرج و مرج را به بار میآورد.
آسیبشناسی آزادی بیان و نیاز شناسایی خطوط سرخ در جوامعی که حاکمیت قانون نهادینه نشده است و مردم به توانمندی درک مفهوم بنیادین آزادی و حقوق شهروندی نرسیدهاند، بدون شک از الزامات کاری اندیشهورزان، سیاستگذاران، جامعه مدنی و رسانههاست که با بینش اجتماعی سامانمند، کنشها و هنجارهای دانشی و عادلانه شهروندان را به سوی عقلانیت و دموکراسی هدایت کنند. از یک چشمانداز در این حالت شهروندان به رعیتهایی تقلیل مییابند که، گویا از وضعیت اجتماعی سیاسی خویش و موقعیت خویشتن در جامعه شهروندی آگاه نبوده به رهبر و مرشد نیاز دارند. در حالی که در جوامع دموکرات، شهروندان از حقوق مدنی و طبیعی بهرهمنداند و نیاز به دنبالهروی و رهبر به معنای سنتی آن ندارند. اما در تقابل به این مساله، شکلگیری افکار عامه در روند اطلاعرسانی ناقص و تاثیرپذیری از فرادستان – در یادداشتهای قبلی این روند را تشریح کردهام- تفسیر نادرست از ساختارهای دموکراتیک و سیاست و فرهنگ روزمرگی قرار میگیرد.
شگفتیآور نیست که مقوله قدرت روند رهبری مردم را آسیب میرساند. صحبت تنها از قدرت سیاسی- اقتصادی نیست بلکه قدرت فرهنگی و قدرت رسانهای که در پرتو سرمایه شکل گرفتهاند، از آسیبهای جدی در شکلگیری خرد جمعیاند. این قدرتها آگاهی کاذب را با انبوه اطلاعات، پیشکش میکنند و در نتیجه سازگاری با ساختار موجود را ممکن ساخته و شهروندان را منفعل و مرعوب میسازند.
در جوامعی که خرد جمعی شکل نگرفته و شهروندان مرعوب آگاهیهای کاذباند و اطلاعات را در بستههای کالای دست دوم در داد و ستد بازرگانی به دست میآورند، بیان آزاد به پوشش و ساختارهای روبنایی جامعه بسط مییابد تا به انگیزهها و ریشهها و زیرساختها. و در فرهنگ توده آمیزهای میگردد از قدرتنمایی در مرعوب کردن افراد دگراندیش، دروغپراگنی، اطلاعزدایی، گزافهگویی، شایعهپراگنی، تهمت و افترا، خبرسازی، شخصیتسازی، و بیهودهگویی. در چنین جوامعی رسانهها از یکسو آزاد بودن و ارج گذاشتن به آزادی بیان را شعار میسازند و از سوی دیگر آن چه را که بازتاب میدهند، چیزی نیست جز حقیقتهای ساخته شده، مفاهیم پوسیده و نه چندان مهم، روزمرگیها و سمت و سو دادن به بحثهای عامهپسند.
هرگاه آزادی بنیاد ریشه در زیرساختها و ساختارهای یک جامعه نداشته و زمینههای عملی تحقق آن به میان نیامده باشد، دشوار است که مرز میان آزادی و انارشیزم و یا هم خطهای سرخی که دیالکتیک آزادیاند، را به روشنی و دقت شناسایی کرد. در حقیقت احترام به آزادی و حقوق شهروندان سبب محدودیت آزادی بیان میگردد.
روحیه انتقادی و ارزشیابی حقیقتها، از مولفههای نظام دموکرات است و به آن مشروعیت میبخشد؛ ولی بیان در اکثر مواقع، بیان صرف نبوده و در حقیقت یک کنش است که پیامدهای منفی و مخرب را به بار میآورد.
آزادی بیان در پی کشف حقیقت است و در گفت و گو و ابراز آزادانه دیدگاهها و باورها به مرحله شناخت میرسد. ولی این کافی نیست چون انسان در شناخت و بیان خود گاهی اشتباه میکند. از یکسو حقیقت مطلق نیست و از سویی بیان کافی نیست تا به حقیقت رسید. در واقع، پیامد نهایی آزادی بیان، زایش گفتمان و دیالوگ در یک جمع است.
همانسان که انسان تنها با افزایش آگاهی آزاد نمیگردد، بیان نیز به صورت مجرد، فلسفه آزادی را تمثیل نمیکند. آزادی با عدالت و برابری قرین است و هیچ آزادیای نبایست علیه عدالت و برابری قامت بلند کند. عبدالکریم سروش، اندیشهورز ایرانی باری گفته بود که بیان آزاد از فکر آزاد سرچشمه میگیرد. منظورم این نیست که تنها در رهایی مطلق میتوان سخن گفت. در بنیاد، آزادی بیان، ابراز دیدگاهها و اندیشههای صواب و ناصواب در کتگوریهای گونهگون است. هر کسی حق دارد فکر خود را در مورد موضوعی بیان کند و واقعیتهای اجتماعی پس از استحاله همین بیانها، در گفتمان اجتماعی و یا هم در روابط متقابل اجتماعی ساخته میشوند. ولی گوهر مساله این است که آزادی بیان راهی است برای رسیدن به فضیلت و رهایی انسان و کشف حقیقت و بازتاب من خودی و فردیت. هرگاه از آزادی بیان برای رسیدن به این اوجها یاری جسته نشود، پس آزادی بیان، ابزاری برای ابراز نابههنجاریها و کنشهای ویرانکننده خواهد بود که در یک روند تاریخی- اجتماعی بیخ و بنیان دموکراسی را برمیکند.
همچنین وقتی آزادی بیان در تقابل با واقعیت قرار بگیرد به هویت دیگری آسیب میرساند و به ابزار برتریجویی و سلاح نابودی و تخریب دگراندیشان مبدل میگردد. و اگر آزادی بیان در یک دایره عقلانیت و خرد، شکل نگیرد و پرسشگری را به عنوان مهمترین شاخصه از متن خود حذف کند و شفافیت و پاسخگویی را به بار نیاورد، یک کاریکاتور است تا تصویر واقعی.
در اینجا یک بار دیگر فرهنگ تودهها و سواد رسانهای در پیوند تنگاتنگ با فلسفه وجودی آزادی بیان مطرح میشود. هنگامی که ذهن از اطلاعات غیرضروری و گاهی هم نادرست انباشته شده و اندیشیدن به عنوان اصل برای انسان بودن، جا نیفتاده است، چگونه میتوان از شکلگیری حقایق اجتماعی و بازتاب آن در بیان آزاد انسانها گپی گفت.
مساله مشارکت در حقیقت گوهر بنیادین دموکراسی را میسازد. در افغانستان مشارکت، به حضور شماری، در صحنه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خلاصه شده است. گروههای بزرگِ به حاشیه کشیده عملا در صحنه حضور ندارند؛ چون غم نان و عدم امکانات، و بیسوادی و کمآگاهی ایشان را در حاشیه قرار دادهاند. به این ترتیب عملا میدانداری در میدان آزادی بیان در خدمت گروههای کوچک قرار داشته و عمومی نشده است. آزادی بیان متعلق به همه شهروندان است و در قانون اساسی افغانستان تسجیل شده؛ اما این کافی نیست چون مردم برای تعیین رفتارهای اجتماعی و کنشهای سیاسی خود به قانون و کنوانسیونهایی که افغانستان به آنها پیوسته است، مراجعه نمیکنند. آنان بیشتر از پیرامون میآموزند، در گیر رفتارهای سنتیاند و بیشترینه یافتهها و آموزههای رسانهای دارند. حالا وقتی رسانهها و محیط پیرامون شبح آزادی را در قامت آزادی نمایش میدهند، و هیبت قدرت نرم نامریی را بر ذهنها استوار میکنند، این دغدغه به وجود میآید که واقعیتهای اجتماعی در ذهن شهروندان چگونه ساخته میشوند؟
بیان در غالب مواقع تنها یک واکنش زبانی نیست، بل خود یک کنش است. هر کنش ساخته شده از مولفههای گوناگونی است که در شرایط مشخص و در یک دوره تاریخی معین کسانی یا چیزهایی یا کارکردهایی را تحسین میکند و یا رد میکند و یا هم به طور سیستماتیک و تخریبکارانه کمر به نابودی آن بسته است. آزادی بیان مستقیما به آزادی عمل ارتباط میگیرد. وقتی بیان تنها گپ نیست و در حقیقت یک کنش است، پس تبعات آن نیز در دایره بزرگتر مطالعه میگردد. چون آزادی عمل چونیها و چندیهای ویژه خود را دارد.
نقد بیان، همسان با نقد در سایر میدانها، در افغانستان در حاشیه مانده است. برای رسیدن به واقعیت باید بیان نقد گردد. این اصلیترین کار روشنفکر جامعه ماست. ارج گذاشتن به آزادی بیان، به معنای پذیرش هر چه بد است، نیست. پس از بیان، باید گفتهها و سنجهها در پرویزن گفتمان انتقادی قرار گیرند. در حقیقت در همینجاست که آزادی بیان واقعی شکل میگیرد. من بر این باورم که نباید با بهانهها جلو آزادی بیان را قبل از نشر و قبل از ارایه گرفت و مردم را با سانسور و خودسانسوری روبهرو ساخت، و به این بهانه حق آزادی بیان و حق آزادی پس از بیان را از شهروندان دریغ داشت؛ اما شهروندان بایست در یک مشارکت عمومی و فضا و گفتمان انتقادی به نقد بیانها بپردازند تا حقیقتها را کشف کنند، به فردیت احترام بگذارند و ناسازهها را با گپ و گفت در دارچوب داوری ببندند.
وقتی آزادی بیان و مشارکت مردم در انتقاد و طرح پرسش، بیل کلینتون، جورج بوش، تونی بیلر، سیلویو برلوسکنی و چارلز تایلر و دیگران را به محاکمه کشانده ناگزیر میسازند تا در بحثهای عمومی و رسانهای حضور یابند و به شهروندان در مورد روابط شخصی خود و سواستفاده از قدرت توضیح دهند، کارآست؛ نه زمانی که از خیانت، جنایت، جاسوسی به بیگانگان و فساد اداری، بیان سامانمند یا ناسامانمند صورت میگیرد ولی تاثیری در تغییر و بازنگری سیاستها و پالیسیها به میان نمیآورد و نقشی در بسیج مردم را در یک گفتمان ملی انتقادی ندارد. همینجاست که بحث پساآزادی بیان شکل میگیرد تا آزادی بیان در انگاره نگرههای جدید و ارزشنماهای متفاوت تفسیر گردد.







