این رمان به نظر من سرآغاز حرکتی نو در ادبیات داستانی افغانستان است و گواه من بر این ادعا نقد و نوشته هایی است که در مطبوعات و جراید و سایت های انترنتی بر آن انجام گرفته است. اتفاقی که در افغانستان نادر و کم سابقه است. این که کتابی منتشر شود و در مطبوعات انعکاس پیدا کند و چند نفر درباره آن بنویسند بسیار عجیب است.
چه بسیار آثار خوبی که در غربت عدم انعکاس درست مانده اند و آن طور که باید و شاید به جامعه معرفی نشده اند. اما بلوای خفتگان به قدری تازه و سنت شکن بود که نمی شد چیزی در باره آن ننوشت و من درست دو ماه و بیست و یک روز بعد از روزی که کتاب را تهیه کرده و خوانده ام و بعد از این که تعدادی از نقدهایی را که بر آن نوشته شده نیز خوانده ام، تاملاتم را به اختصار در باره آن می نویسم.
نقدهایی که بر بلوای خفتگان نوشته شده غالبا نقد محتوایی اثر یا به عبارت بهتر تحلیل محتوا یا حتا به عبارتی تاویل آن بوده اند. منقدین محترم کمتر به ساختار فنی و تکنیکی اثر پرداخته اند و تنها به اشارات و کنایاتی بسنده کرده اند.
تازگی های این رمان در بستر ادبیات داستانی افغانستان که خصایص عمده این داستان نیز هستند در چند مورد بسیار پررنگ است. ساختار و نحوه روایت، شخصیت پردازی، نثر و فضاسازی.
روایت در این کتاب سیال و شناور است. تقی بختیاری مخاطب را با خود به زمان ها و مکان های مختلف می برد بی آن که ذهن او را دچار آشفتگی کند یا توالی منطقی قصه را بشکند. در این رمان روایت خطی آگاهانه و به گونه ای بسیار هوشمندانه می شکند و بختیاری با استفاده از شگردهای مدرن داستان نویسی زمان های در هم شکسته و پس و پیش شده را با مهارت در سلسله ای متوالی قرار می دهد. این کار دشواری است که مرز بین یک داستان حرفه ای و مدرن را از یک داستان آماتور و کلاسیک معین می کند. کاری که اکثر داستان نویسان ما یا اصلا طرف آن نرفته و ترجیح داده اند با آن مواجه نشده و در همان ساختار آسان و بی دردسر خطی قصه شان را روایت کنند یا این که اگر انجام داده اند در چینش زمان های شکسته دچار اشتباه شده و ساختاری در هم ریخته و آشفته تحویل داده اند.
رمان از همان جمله های آغازین این خاصیت خود را اعلام می دارد:
«هشت سال و یازده ماه و بیست و نه روز بعد، زمانی که جنازه نخستین قربانی جنگ را آوردند، هنوز می شد چاپ پای گرگ کشمیری را بر سنگ آسیاب حاجی ملک همچنان تازه دید»
اگرچه این عبارت در اولین برخورد مخاطب را به شدت به یاد آغاز ابر رمان صد سال تنهایی مارکز و به یاد سبک نگارش او می اندازد و به عقیده من این شروع یکی از نقاط ضعف این رمان است که بلافاصله مخاطب را از همان ابتدا وادار به موضع گیری می کند. اگرچه رفته رفته مخاطب فضای بومی داستان را باور می کند اما تقی بختیاری باید این حقیقت را نادیده نمی گرفت که ضربه ای که شروع یک روایت وارد می کند، به هیچ وجه نادیده گرفتنی نیست.
به هر صورت اگر از این مورد که به هیچ وجه نمی تواند بر قوت و ساختار ساختار شکن رمان انکار وارد کند بگذریم، بلوای خفتگان نمودی بی عیب و نقص از یک روایت غیر خطی را به مخاطب نمایش می دهد.
یکی دیگر از نقات قوت رمان استفاده بسیار طبیعی و درست از تکنیک فلاش بک یا رجعت به گذشته است. در این رمان که ساختار غیر خطی دارد طبیعتا از فلاش بک بسیار استفاده شده است. این انتقال ها بسیار طبیعی و بدون توضیح و دخالت نویسنده و بدون این که مانند داستان های کلاسیک برای انتقال، لینک ایجاد کند انجام شده است. امری که باز هم در ادبیات داستانی ما تازه است و داستان نویسان ما هنوز باور نکرده اند که مخاطب امروز شکست داستان را به عنوان یک هنجار می پذیرد و داستان نیازی به ایجاد بهانه و توجیه برای شکست زمان داستانی ندارد.
«حاجی بیگم بقچه لباس های سیاه رنگ را از ته بکس کشید. بیست و پنج سال قبل یک بار در مرگ پدرش آن را پوشیده بود».
«هیچ چیز دیگری بر زمین دیده نمی شد. هیچ یک از پاهای مردان نقشی بر خاک نیانداخته بود. قدم زوار به راستی یک بلست بالاتر از روی زمین راه می رفت. یک روز قبل طی یک دستگیری مختصر دستگیر شده بودند. زمانی که آخرین مرمی آنان فیر شد، قدم زوار دریافت که دیگر مقاومت کردن کار احمقانه ای است. از سه جانب در محاصره بودند. دو شب می شد که غار اژدر را ترک گفته بودند و در تمام آن مدت حتا یک ساعت نخوابیده بودند.»
اکثر مطلق فلاش بک ها مانند این دو نمونه بدون توضیح و بهانه و فقط صرفا یک فلاش بک اند. من در تمام رمان شاید دو یا سه نمونه دیدم که نویسنده برای فلاش بک توضیح آورده است که البته باز هم چندان غلیظ نیست مانند این نمونه:
«مراد چرتی شد. قدم زوار به فکر فرو غلطید و سوار بر سمند خیالات غریب به گذشته های دور رفت. چقدر زود دوران کودکی و نوجوانی اش در بلاق دره به سر رسیده بود. روزگاری که پشت بوم آخر دنیا بود و فاصله زمین تا آسمان به پهنای قطعه آوازی بود که قدم از شاخ کوه قاده سر می داد و تکرار آخر ابیاتش را از ملایک هفت آسمان می گرفت.»
در این نمونه عبارت « سوار بر سمند خیالات غریب به گذشته های دور رفت» تنها و تنها یک توضیح غیر ضروری است. برای این که بدون این عبارت هم خواننده می تواند بفهمد که شخصیت مورد نظر به یاد گذشته های دور یعنی دوران کودکی و نوجوانی افتاده است و قطعا از این که این نکته را در متن خودش کشف کرده و در انکشاف داستان مشارکت داشته لذت بیشتری می برد. برای این که موضوع دقیق تر باز شود، این قسمت را بدون عبارت مورد نظر نیز می خوانیم:
«مراد چرتی شد. قدم زوار به فکر فرو غلطید. چقدر زود دوران کودکی و نوجوانی اش در بلاق دره به سر رسیده بود. روزگاری که پشت بوم آخر دنیا بود و فاصله زمین تا آسمان به پهنای قطعه آوازی بود که قدم از شاخ کوه قاده سر می داد و تکرار آخر ابیاتش را از ملایک هفت آسمان می گرفت.»
شگردهای موفق روایت در بلوای خفتگان تنها به شکست زمان و مکان و استفاده درست و بدون توضیح از فلاش بک محدود نمی شود. یکی دیگر از این تکنیک ها که رمان را بسیار خواندنی و زیبا کرده است، رفت و آمد بین عینیت و ذهنیت شخصیت ها است و البته باز هم بدون توضیحات اضافه و ایجاد بهانه. این کار مخاطب را با ضمیر شخصیت آشنا کرده و اعمال و رفتار او را باور پذیر می سازد و باعث می شود که مخاطب هرچه بیشتر با شخصیت همذات پنداری کرده و بیشتر در جریان اتفاقات داستان محو شود:
«مراد به کاری که او را از خواب باز می دارد می اندیشد. به آسمان می بیند و اندکی کمتر از آن که در سیاهی شب حل گردد، به رنگ پریده ماه خیره می شود. بی تردید از بلاق دره نیز ماه بدین گونه رویت می شود»
در ساختار شگرف روایت در بلوای خفتگان منظر دل انگیز دیگر ارجاعات نویسنده به اتفاقات و حوادث تاریخی است که رمان در آن بستر زمانی جاری است. این ارجاعات به قدری گسترده است که بی این که حالت و قیافه یک رمان با ژانر تاریخی را به خود بگیرد، بسیاری از حوادث گفته و ناگفته زمانی را به پهنای قحطی سال بنگله دش تا رسیدن سربازانی با کلاه هایی که خزه اتلانتیک را دارند، روایت می کند. این ارجاعات غالبا به گونه ای هنرمندانه انجام می گیرد به طوری که نیازی به ارجاع بیرون متنی ندارد و کسانی که با آن حوادث تاریخی آشنایی ندارند، خلایی را از نادانستن آن حس نخواهند کرد. از روایت منازعه با حکومت ایران بر سر آب هلمند تا حکومت محلی (ش ااا) و سربازان آتلانتیک همه و همه از این دست ارجاعات اند.
تنها جایی که تقی بختیاری از این رویه عدول می کند و ارجاعش نیاز بیرون متنی پیدا می کند جایی است که جواد خاوری هم در نقدی که بر بلوای خفتگان دارد به آن اشاره می کند. جایی که رمان یا بهتر است بگویم تقی بختیاری ظهور جریان طالبان را روایت می کند.
«از انارستان های قندهار توفان نامریی همچون نسیمی تند که گرد سیاه بر زخم های لاعلاج می پاشاند، بی صدا و خاموش تلاطم می کرد…»
در این قسمت به نظر من تقی بختیاری برای این که از این فصل مفصل به اختصار بگذرد و از پرداخت به آن حادثه که آن را خارج از حوصله رمانش می یابد؛ پرهیز کند، به بیان خلاصه و شاعرانه و سمبلیک از آن قضیه روی می آورد. این اتفاق اگرچه او را به تلخیص کردن دلخواهش می رساند اما فضا را بسیار سنگین و ارجاعات را بیرون متنی می کند. برای کسانی که به تفصیل از ظهور طالبان بی خبر اند، رمز گشایی از اتفاقات سمبلیکی مانند “توفان نامریی”، “گرد سیاه” و … غیر ممکن و در نتیجه درک این پاره از روایت محال است.
یکی دیگر از شاخصه های این رمان شخصیت پردازی بی نظیر و کم نقص آن است. شخصیت ها عمدتا خاکستری اند با خصایل خوب و بدشان. برای همین مخاطب تا آخر داستان نمی داند که از آنها باید خوشش بیاید یا نه. برای مثال شخصیت قوماندان مراد از این دست است. مخاطب او را با مجموع نقاط ضعف و قوتش و با مجموع خصایل خوب و بدش کشف می کند. به همین سبب خود عملا وارد فضای داستان شده و گاهی او را می ستاید و گاهی از او بدش می آید. مراد همانند تمام آدم های دور و بر ما است. گاهی مهربان و گاهی سنگدل. گاهی شجاع و گاهی محتاط. گاهی دنیا به کام او است و گاهی بر خلاف میل او می چرخد. گاهی مقتدر است و گاهی عاجز و همین ویژگی یعنی جمع خصایل گاها متضاد است که شخصیت او را در قدم اول برای مخاطب باور پذیر و در قدم دوم جذاب و غیر قابل پیش بینی می کند تا مخاطب با علاقه سرنوشت او و دیگر قهرمانان ساده رمان را دنبال کند.
نکته دیگر در شخصیت پردازی بلوای خفتگان، پویایی و تحرک شخصیت ها است. شخصیت ها در چنبره حوادث رمان و در مسیر گذشت زمان متحول می شوند و خصایل شان آرام آرام تغییر می کند:
«ناگهان هر چقدر کوشید همه آن خاطرات را بی رنگ و محو شده یافت. تمام فاصله بلاق دره و اسد آباد را خلایی اجتناب ناپذیر دربر گرفته بود. در قلبش دنبال جایی بود که نشانه های پنجشیر را بدان گونه که دیده بود در یابد. ولی همه چیز درون سینه مراد سنگ شده بود.»
در مجموع تقی بختیاری در امر شخصیت پردازی در بلوای خفتگان بسیار موفق عمل کرده است. شخصیت هایی مانند “قوماندان مراد”، “قدم زوار”، “سید مردان شاه آخوند”، سید مونس آخوند”، “زیور”، “حاجی ملک”، “حاجی بیگم” و … همه از یاد نرفتنی و در پهنه ادبیات داستانی آینده افغانستان به قطع و یقین همیشه ماندگارند.
این رمان شاخصه های برجسته بسیاری دارد و در کنار آن البته از خورده کم دقتی هایی هم رنج می برد. به دلیل ظرفیت محدود صفحه اجازه می خواهم که دنباله بحث در باره بلوای خفتگان و پرداخت به این موارد را در هفته آتی یعنی چهارشنبه بعد در صفحه بشنو از نی همراه با خوانندگانش پی بگیرم.






