جنگ، سیاست، اقتصاد و فرهنگ، هر کدام پیوندی ویژه با روایتی دارد که آن را توجیه میکند و تداوم میبخشد. این موضوع از اکنون نیست و عمری به درازی تمدن انسانی دارد. روایتها گاه مربوط به اسطوره آفرینش و گاهی در پیوند با روند سیاست و فرهنگ در پهنه اجتماع بودهاند. اهمیت روایتسازی در عصر جدید چندین برابر شده و نقش آن در تحولات سیاسی و اجتماعی افزایش بیشتر پیدا کرده است؛ زیرا فزونی گرفتن چشمگیر نفوس، پیچیدهتر شدن شرایط زندهگی و درهمتنیدهگی بیپیشینه منافع گروههای انسانی نیازمند توجیه و بارنمایی واقعیت بهگونهای است که بتواند به آن منافع ممد باشد.
روایتها را میتوان به ابرروایتها، خردهروایتها و روایتهایی در محدوده میان آنها دستهبندی کرد. موضوع ابرروایتها معمولا به منافع گروههای انسانی وسیعی تعلق دارد که از مرز قوم، منطقه و جغرافیایی محدود فراتر رفته و دغدغهها، نگرانیها، دلبستهگیها و آرمانهایی را پوشش میدهد که شامل طیف گستردهای از مردم است. خردهروایتها عمدتا معطوف به شرایط و منافع گروه مشخص تباری، حزبی یا طبقاتی در یک جغرافیای مشخص است تا منافع آنها را در سطح وجودی/زیستی یا در سطح سیاسی/اجتماعی بازتاب بدهد. در کشاکشی که میان کشورها یا میان گروههای انسانی در درون کشورها رخ میدهد، هر کدام نیازمند روایتی است که سبب همبستهگی افراد آن شده و تلاششان را برای تامین منافع آن گروه موجه و مشروع نشان بدهد.
در افغانستان از آغاز قرن بیستم، از هنگام آشنایی با جهان مدرن و ایدیولوژیهای رایج آن عصر، روایتهایی شکل گرفت که برخی الهامگرفته از ابرروایتهای فرامرزی و برخی دیگر خردهروایتهای محلی و یا با صبغه بومی بودند. آخرین دور از تقابل حاد روایتها در دوران جمهوریت بود که در یک طرف طالبان و گروههای بنیادگرا قرار داشتند و برای مشروع جلوه دادن رویکرد خود و سلب مشروعیت از نظام جمهوری روایت مخصوص خود را طرح و تبلیغ میکردند و در طرف دیگر نیروهایی قرار داشتند که زیر چتر جمهوری گرد آمده و به رغم تفاوتها، بر تداوم ترقیخواهی و توسعه کشور بر آن محور تاکید داشتند.
روایت طالبان در طول سه دهه از عمر این گروه روایتی جنگمحور و خشونتگرا بود، گاهی به بهانه مبارزه با شر و فساد، که در آن زمان از سلطه احزاب و گروههای مسلح دیگر به این عنوان یاد میشد و گاهی دیگر به بهانه خاتمه دادن به اشغال و حضور نیروهای خارجی. طالبان و همفکرانشان در بخشی از روایت خود میگفتند که در افغانستان ارزشهای دینی و سنتی به خطر افتاده و جامعه از دین فاصله گرفته است و راه به نفوذ فرهنگ بیگانه باز شده است. در این روایت سیاهنمایی وضعیت چنان مبالغهآمیز صورت میگرفت که دستاوردهای درخشان جمهوریت در زمینه تعلیم و تحصیل، آزادی مطبوعات و رسانهها، مشارکت احزاب و گروهها، فعالیت نهادهای مدنی و سازمانهای اجتماعی، رقابت مسالمتآمیز بر سر قدرت، تلاشها برای قانونمند ساختن زندهگی اجتماعی، علاوه بر آبادیهایی گسترده در زمینه زیرساختها، کاملا و یا تا حدود زیاد انکار میشد. طبق روایت طالبانی، شرایط به پیمانهای نابهسامان و رقتبار بود که چارهای جز براندازی نظام نبود و برای این کار باید دهها هزار تن از دو طرف کشته میشدند و ملت هزینهای سنگین برای آن میپرداخت.
روایت جمهوری این بود که افغانستان از کاروان تمدن و ترقی بسیار بازمانده و برای چارهجویی باید از دستاوردهای مدنیت معاصر تا حد امکان بهره گرفت و برای پایان دادن به منازعات باید زمینه مشارکت حداکثری شهروندان را در عرصه عمومی فراهم کرد. مشارکت حداکثری ممکن نبود جز با نمایندهگی پارلمانی، تشکیل شوراهای ولایتی، تجویز فعالیتهای حزبی و از میان برداشتن تبعیضهای جنسیتی، تباری، زبانی و سمتی. در روایت جمهوریت تاکید بر توسعه فراگیر و پایدار با مقیاسهای معتبر جهانی بود تا کشور از مرحله عقبماندهگی و انحطاط عبور کرده و راه پیوستن به قافله تمدن معاصر هموار گردد. در روایت جمهوری برای زنان و اقلیتهای اجتماعی و دینی جایی مشخص در نظر گرفته شده بود و تلاش میشد در وزارتها، ریاستها و دستگاههای مختلف دولتی کموبیش حضورشان حفظ گردد.
تداوم خشونت خونین طالبان از یک سو و فساد و ناکارآمدی بخشهایی از نظام جمهوری در دیگر سو، علاوه بر تقارن این وضعیت با تغییر استراتژی قدرتهای ذینفوذ خارجی در قبال افغانستان سبب شد تا روایت جمهوری از رونق بیفتد و مشروعیت آن نظام در ذهن و روان جامعه متزلزل شود و انگیزهای قوی برای دفاع مردم از آن باقی نماند. به هر پیمانه که روایت جمهوری میدان را خالی میکرد، روایت طالبان جای آن را میگرفت و این بار تصور بر این بود، طبق روایتی ساختهگی که برخی از دستگاههای استخباراتی عرضه میکردند، که طالبان نسبت به گذشته تغییر کرده و مردم افغانستان میتوانند امیدوار باشند که نظامی نو با اشتراک این گروه به میان بیاید و به جنگ گسترده و بیامان این گروه پایان ببخشد.
پس از سلطه طالبان، روایت این گروه و لابیگران آن بر این تاکید دارند که افغانستان از جنگ و ناامنی رهایی یافته، جزایر پراکنده قدرت یکدست شده و کشور شاهد منازعه نیست، و این رو باید با سلطه این گروه بیعت کرد و در سایه آن به سکوت تن در داد. روایت مقابل که اینک از سوی فعالان و گروههای آواره پراکنده در سراسر دنیا مطرح میگردد، این است که یکدست شدن قدرت با سرکوب همه گروههای دیگر و بهویژه با زیر پا کردن آشکار حقوق زنان، همراه با تبعیض مذهبی، تباری و سمتی، به هیچ صورت به معنای پایان منازعه نیست.
افغانستان در صد سال اخیر بارها شاهد دورههای کوتاه یکدست شدن قدرت و سرکوب گروهها بوده است و این همواره به معنای تامین امنیت سرتاسری تعبیر شده است، اما هر بار منازعه از نو آغاز یافته و هر بار نیز خونین بوده است. با آنکه روایت طرف مقابل طالبان در شرایط کنونی مبتنی بر دادههای عینی و واقعیتهای روی زمین است، اما بنا بر ناهمسویی استراتژی کشورهای دیگر و پراکندهگی آشکار حاملان این روایت، تا اکنون نتوانسته است تاثیری بر تغییر معادلات داشته باشد، جز به تعویق افتادن بهرسمیتشناسی سلطه طالبان و ممانعت از کسب مشروعیت منطقهای و بینالمللی برای آن. روایت طرف مقابل طالبان میتواند راه خود را به سوی موفقیت بگشاید، اگر مؤلفههایی مانند حقوق بشر، مردمسالاری، مشارکت حداکثری، رفع آپارتاید جنسیتی و حمایت از کثرتگرایی و تنوع در آن برجسته باشد. روایت طالبانی بخت فراوانی برای مقبولیت ندارد؛ زیرا توجیهگر سرکوب، تبعیض و استبداد است و زمینهساز منازعه خونین دیگری.






