بیش از پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت گذشت. در این مدت، مخالفان طالبان بارها گردهم آمدهاند، نشست مجازی برگزار کردهاند، بیانیه صادر کردهاند و از جنگوصلح با طالبان سخن گفتهاند. تازهترین نشست مجازی هم بهمناسبت هفته شهید و سالیاد ترور احمدشاه مسعود، فرمانده معروف ضدطالبان، برگزار شد؛ نشستی که در آن باز هم از طالبان خواسته شد به گفتوگو تن دهند، ورنه تاوان خواهند کرد. اما پرسش اینجاست: تا به کی نشست مجازی؟ تا به کی اخطار مجازی؟
وقتی طالبان در بیشاز پنج سال گذشته حاضر نشدند با مخالفانشان وارد گفتوگو شوند، تکرار دعوت به مذاکره قرار است چه چیزی را تغییر دهد؟ آیا صرفِ اصرار بر مذاکره میتواند طرفی را که مستقر، پیروز و برخوردار از قدرت انحصاری است، وادار به نشستن بر سر میز مذاکره کند؟ اگر پاسخ منفی است، پس مرحله بعدی چیست؟ اگر طالبان بار دیگر در برابر اخطارهای مجازی سکوت کنند، مخالفان چه ابزار دیگری در اختیار دارند؟ آیا باز هم نشست مجازی برگزار میکنند و اخطار مجازی میدهند؟ یا هم اینکه به گزینه نظامی متوسل میشوند؟ اخطارهای مارشال عبدالرشید دوستم هم در نشست اخیر، بیشتر معطوف به بیاعتنایی طالبان به گفتوگو و پیامد جنگ فراگیر احتمالی بود. اخطارهای چندی قبل عطامحمد نور، والی قبلی بلخ، هم که خیلی خبرساز شده بود، همچنان متمرکز بر همین نکته بود. اگرچند برخی جریانهای مخالف طالبان، گزینه نظامی را هم به آزمون گرفتهاند، ولی چنانیکه باید اثرگذار نبوده است؛ مگر اینکه از حالا به بعد بر عمق و دامنه فعالیت نظامیشان بیفزایند که این بحث دیگر است.
واقعیت اینکه، اخطار سیاسی زمانی واجد اثر بازدارندهگی است که در پس آن، ظرفیت اِعمال هزینه برای رقیب وجود داشته باشد؛ در غیر این صورت، هشدار بهتدریج از یک ابزار فشار به یک «کنش نمادین» فروکاسته میشود؛ کنشی که ممکن است در سطح رسانهای بازتاب گسترده پیدا کند، اما در محاسبات واقعی قدرت، فاقد نیروی الزامآور باشد. میدانیم که سیاست برخلاف خطابه، با امیال و آرزو تعیین تکلیف نمیشود؛ آنچه معادلات سیاسی را جابهجا میکند، نسبت میان جدیت، سازمانیافتهگی و توان اعمال فشار است.
با این همه، نقد بر نشستها و اخطارهای مجازی مخالفان، نباید سبب شود که آنها را حذفشده و فاقد اثر تلقی کنیم. چنین برداشتی نیز با واقعیت سیاسی و اجتماعی افغانستان سازگار نیست. این درست است که مخالفان تاکنون نتوانستهاند برای طالبان چالش جدی خلق کنند، ولی ظرفیتهای بالقوهای در اختیار دارند که نمیتوان نادیده گرفت. برای نمونه، آنان در بین شهروندان نفوذ دارند و خودشان را نمایندهگان بخشی از جمعیت و جغرافیای کشور میدانند. همین حالا اگر فضای باز سیاسی در افغانستان موجود باشد، هزاران تن و شاید هم بیشتر از این، به صدای آنان لبیک گویند. همین حالا اگر جهان از جنگ بر ضدطالبان حمایت کند، قطعاً که مخالفان طالبان، بهویژه رهبران سنتی ـ جهادی، در بسیج تودهها نقش غیرقابل انکاری ایفا خواهند کرد. مهمتر از آن، در میان مخالفان، چهرهها و جریانهایی از گروههای گوناگون قومی ـ مذهبی حضور دارند. همین تنوع، آنان را از حیث ترکیب اجتماعی ـ سیاسی، واجد اهمیتی میکند که نمیتوان با یک حکم ساده از کنارش گذشت. در مقابل، طالبان یک مشت ملای متشکل از یک قوم خاصند که این نقطهضعف بزرگ برای این گروه است.
مساله در اینجا نه نفی مخالفان طالبان، بلکه تشخیص دقیق جایگاه آنان در معماری قدرت افغانستان است. آنان نه آن نیروی بیاهمیتی هستند که بتوان فاقد اثر تلقی کرد و نه هم تاکنون به آن سطح از انسجام و توان عملیاتی رسیدهاند که بتوان یک بدیل بالفعل و آماده تصاحب قدرت دانست. در فاصله میان این دو وضعیت، یک خلأ سیاسی وجود دارد: ظرفیت بالقوهای که هنوز به قدرت بالفعل تبدیل نشده است.
این تفاوت را باید جدی گرفت. ظرفیت بالقوه، فینفسه قدرت نیست؛ یعنی اینکه مجموعهای از شخصیتها، جریانها و نیروهای اجتماعی بتوانند گرد یک میز بنشینند و درباره آینده افغانستان سخن گویند، یک سرمایه سیاسی است؛ اما زمانی این سرمایه به قدرت تبدیل میشود که بتواند به سازمانیافتهگی، راهبرد مشترک، تقسیم نقشها براساس شایستهمحوری، انسجام سیاسی، بسیج اجتماعی و درنهایت قدرت چانهزنی منجر شود. آنچه امروز محل پرسش است، اصل وجود این ظرفیت نیست، بلکه زمان و چگونهگی بالفعلشدنش است.
بلی، جمعشدن دوستم، احمد مسعود، محمد محقق، عبدرب رسول سیاف و دیگر شخصیتهای مخالف طالبان در قاب و قالب واحد، ازنظر نمادین و نمایش قابل اعتناست؛ اما اگر «نماد» در سیاست به «سازمان» تبدیل نشود، در سطح نمایش باقی میماند؛ ایتلاف اگر به راهبرد مشترک نرسد، صرفاً تجمعی از نامها خواهد بود؛ و اخطار اگر فاقد پشتوانه عملی باشد، خاصیت تهدیدکنندهگیاش را از دست میدهد.
از سوی دیگر، طالبان نیز نمیتوانند صرفاً با اتکا به انحصار قدرت، وجود ظرفیتهای ضدشان را برای همیشه نادیده گیرند. طالبان ممکن است مخالفان خود را در کوتاهمدت از ساختار قدرت بیرون نگه دارند، اما حذف یک جریان از ساختار رسمی، الزاماً بهمعنای حذف آن از واقعیت اجتماعی ـ سیاسی کشور نیست. بنابراین، نه میتوان مخالفان طالبان را با برچسب «نشستهای مجازی» از اهمیت انداخت و نه میتوان صرفِ برگزاری این نشستها را معادل پویایی، تحرک و اثرگذاری قابلاعتنای آنها دانست. مساله اصلی دقیقاً فاصله میان این دو است: فاصله بین ظرفیت بالقوه و قدرت بالفعل؛ میان اخطار و توان اعمال هزینه بر رقیب؛ میان دعوت به مذاکره و توان واداشتن طرف مقابل به مذاکره.
و باز هم دشوارترین پرسش همین است: اگر پنج سال اخطار و دعوت به مذاکره نتیجه نداده است، مرحله بعدی چیست؟ اگر پاسخ این پرسش همچنان یک نشست مجازی دیگر، یک بیانیه دیگر و یک هشدار دیگر باشد، آنگاه باید پرسید این چرخه تا کجا ادامه خواهد یافت و چه زمانی قرار است سیاست از «قلمرو گفتار» به «قلمرو عمل» عبور کند؟
در نهایت، افغانستان بیش از هرچیز با بحران فقدان «نظام مشروع» مواجه است. پس در چنین وضعیتی، نه انحصار طالبان میتواند برای همیشه پاسخ نهایی تلقی شود و نه مخالفت فاقد ابزار الزامآور مخالفان میتواند بهتنهایی بدیل باشد. آنچه تعیینکننده خواهد بود، ظهور نیرویی است که بتواند ظرفیتهای پراکنده را به قدرت واقعی و منسجم تبدیل و بر ضدطالبان خوب استفاده کند.






