پنجشیر در حافظه سیاسی افغانستان فقط یک جغرافیا نیست؛ یک فلسفه مقاومت است. جغرافیایی کوچک که بارها نشان داده قدرت مرکزی، هرقدر مسلط باشد، الزاماً شکستناپذیر نیست. از مقاومت در برابر شوروی تا ایستادهگی در برابر طالبان، پنجشیر برای بخشی از جامعه به نماد «نه گفتن» تبدیل شده است. این جایگاه را نمیتوان نادیده گرفت. اما مساله از جایی آغاز میشود که فلسفه مقاومت به فلسفه زعامت تبدیل شود؛ یعنی یک تجربه محلی، بهتدریج به مرکز طبیعی سیاست مخالفان افغانستان بدل شود. همان تجربه چند دهه گذشته که نتیجه این نیز برای ما مشخص است.
مساله نه مردم پنجشیر است و نه یک فرد مشخص؛ مساله ساختاری است که بارها در افغانستان تکرار شده است. یک مرکز شکل میگیرد، حلقهای سیاسی و نظامی گرد آن ساخته میشود و دیگر مناطق، بهجای آنکه صاحب ابتکار سیاسی خود باشند، منتظر تصمیم مرکز میمانند. روزی دربار این مرکز بوده، روزی کابل، روزی حزب و روزی فرمانده. خطر امروز آن است که همان منطق، با نامها و چهرههای تازه بازتولید شود.
اگر طالبان کنار بروند، اما فقط مرکز قدرت عوض شود، افغانستان واقعاً تغییر نکرده است. اگر قدرت از یک قوم به قوم دیگر، یا از کابل به پنجشیر، هرات یا جای دیگری منتقل شود، اما باز هم یک رهبر و یک حلقه محدود تصمیمگیر اصلی باشند و دیگران برای سهم گرفتن به آنها مراجعه کنند، تنها بازیگران عوض شدهاند، نه روش سیاست.
افغانستان بیش از تغییر زعیم، به تغییر منطق زعامت نیاز دارد. اگر مشکل، تمرکز ابتکار سیاسی و نظامی در چند حلقه محدود باشد، پاسخ نیز نمیتواند ساختن یک مرکز تازه در برابر مرکز قبلی باشد. راه دیگر این است که چند حوزه واقعی افغانستان، بر اساس ظرفیتهای اجتماعی، تاریخی و اقتصادی خود، صاحب ابتکار سیاسی شوند؛ نه برای تجزیه سیاست، بلکه برای شکستن انحصار آن. بهجای آنکه ابتدا یک مرکز ملی ساخته شود و سپس از مناطق خواسته شود به آن بپیوندند، میتوان نخست در چند حوزه اعتماد، سازمان و قرارداد سیاسی ساخت و سپس این حوزهها را در سطح ملی به یکدیگر متصل کرد.
اما هر منطقهای الزاماً برای چنین تجربهای آماده نیست. یک حوزه زمانی میتواند به کانون سیاسی تبدیل شود که چند شرط را همزمان داشته باشد: یک مرکز شهری قادر به تولید فکر و ارتباط، پیرامونی که از نظر انسانی و اقتصادی با آن پیوند داشته باشد، شبکههای سنتی و مدنی دارای نفوذ اجتماعی، تنوعی که گروههای مختلف را ناچار به همزیستی کند و نوعی حافظه منطقهای که بتواند فراتر از یک قوم، مردم را گرد یک مساله مشترک جمع کند.
از همین زاویه است که جنوبغرب افغانستان اهمیت پیدا میکند. اهمیت جنوبغرب در برتری بر دیگر مناطق نیست، بلکه در آمادهبودن نسبی مجموعهای از این شرایط در کنار یکدیگر است. هرات یک شهر منفرد نیست؛ با بادغیس، غور، نیمروز، دیکندی و فراه پیوندهای انسانی، تاریخی و اقتصادی دارد و در عین حال از طریق تجارت و مهاجرت به جهان بیرون متصل است. بازار، دانشگاه، مدارس دینی، شبکههای فرهنگی، بزرگان محلی، تجار، جوانان، مهاجران و جامعه گسترده جنوبغربیهای خارج از کشور، ظرفیتهایی ایجاد کردهاند که میتوانند از سطح اعتراض یا مقاومت فراتر رفته و به تولید سیاست برسند.
از سوی دیگر، جنوبغرب یک حوزه یکدست قومی نیست. تاجیک، پشتون، هزاره، جمشیدی و ایماق و دیگر اجتماعات در آن زندهگی میکنند. همین تنوع، اگر بهدرستی مدیریت شود، میتواند یک مزیت باشد: فرصتی برای آزمودن اینکه آیا میتوان گروههای مختلف را نه فقط در مخالفت با طالبان، بلکه بر سر قواعد مشترک زندهگی سیاسی کنار هم قرار داد.
به همین دلیل، جنوبغرب میتواند پایلوت یک مدل سیاسی منطقهای باشد؛ نه نسخهای آماده برای تمام افغانستان، بلکه محیطی برای آزمایش چند پرسش اساسی: آیا میتوان میان شهر و روستا، عالم دین و دانشگاه، بازار و جامعه مدنی، نسل سنتی و نسل جوان رابطهای سیاسی ایجاد کرد؟ آیا میتوان بزرگان محلی را وارد روند کرد، بدون آنکه سیاست دوباره در انحصار آنان قرار گیرد؟ آیا میتوان قدرت منطقهای ساخت، بدون آنکه همان قدرت به مرکز تازه انحصار تبدیل شود؟
فلسفه جنوبغرب باید دقیقاً از همین نقطه آغاز شود: نه ساختن جبهه غرب در برابر جبهه شمال، بلکه شکستن تصور یک مرکز برای همه. اصل باید روشن باشد: قدرت سیاسی نباید مالک داشته باشد.
اگر چنین تجربهای در جنوبغرب موفق شود، نباید در همانجا متوقف بماند. حوزه مرکزی و هزارهجات با تجربه سازمانیابی اجتماعی و مطالبه حقوق شهروندی، شمال با محوریت بلخ، فاریاب و جوزجان با ظرفیت سیاسی و اقتصادی گسترده، شمالشرق با بدخشان و تخار با سابقه سیاسی و مقاومت، و شرق با محوریت ننگرهار با دانشگاه، تجارت و شبکههای اجتماعی خود، هرکدام میتوانند متناسب با بافت جامعه خویش مسیر مشابهی را طی کنند.
هدف این نیست که این حوزهها زیر فرمان جنوبغرب قرار گیرند؛ درست برعکس. هدف، شکلگیری یک شبکه ملی از حوزههای سیاسی توانمند است که هیچکدام خود را مالک افغانستان نداند. در چنین مدلی، پنجشیر نیز یکی از ستونهاست، نه سقف تمام ساختمان.
تجربه اتحاد شمال نشان داد که اتحاد علیه دشمن، بهتنهایی قرارداد سیاسی نمیسازد. نیروهای تاجیک، هزاره، اوزبیک و دیگر جریانها در برابر طالبان به یکدیگر نیاز داشتند، اما پس از ۱۳۸۰، نیاز متقابل آنان جای خود را به رقابت برای وزارت، مقام، منابع و دسترسی به مرکز داد. اتحاد نظامی به یک نظم سیاسی پایدار تبدیل نشد و همان منطق قدیمی دوباره بازگشت: مرکز صاحب قدرت بود و دیگران برای سهم خود به آن مراجعه میکردند.
بدیل واقعی زمانی شکل میگیرد که پیش از سقوط طالبان، درباره فردای بدون طالبان فکر شده باشد: قدرت چگونه توزیع خواهد شد؟ رابطه مرکز و مناطق چه خواهد بود؟ چه چیزی مانع انحصار دوباره میشود؟ آیا یک خانواده، یک رهبر یا یک ولایت میتواند خود را نماینده طبیعی مقاومت بداند؟ و مهمتر از همه، جایگاه شهروند در این نظم چیست؟
در این میان، سیاست غرب نیز باید واقعبینانه دیده شود. کشورهای غربی طالبان را عموماً به رسمیت نشناختهاند، اما سیاست سرنگونی آنان را نیز دنبال نکردهاند. تماس سیاسی، کمکهای بشردوستانه و مدیریت بحران ادامه داشته و انتقال گسترده منابع برای عملیات بشردوستانه نیز در اقتصادی صورت گرفته که طالبان بر ساختار قدرت آن مسلطاند. برای مخالفان یک نتیجه روشن است: آینده افغانستان را نمیتوان بر انتظار تغییر تصمیم واشنگتن، لندن یا بروکسل بنا کرد. ادامه فاصله میان شعارهای غرب درباره آزادی و حقوق بشر و سیاست عملی آن در قبال طالبان میتواند در میان بخش بزرگی از جامعه افغانستان بیاعتمادی و حتا ذهنیتی ضدغربی ایجاد کند؛ ذهنیتی که پیامدهایش در آینده تنها متوجه افغانستان نخواهد بود.
همین نقد درباره تولید بیپایان نقشه راه در خارج نیز مطرح است. نشست در لندن، پاریس، وین یا کمبریج و نوشتن درباره قانون اساسی، دولت فراگیر و انتقال قدرت میتواند مفید باشد، اما افغانستان از کمبود سند رنج نبرده است؛ مشکل، فاصله میان سند و جامعه بوده است. هیچ نقشه راهی صرفاً به این دلیل که گروهی از نخبهگان در خارج بر آن توافق کردهاند، به واقعیت سیاسی تبدیل نمیشود.
مسیر شاید باید برعکس شود: نخست جامعه، سپس سازمان و در نهایت قرارداد سیاسی. باید از پایین اعتماد ساخت؛ شبکههای محلی، بازار، مسجد، دانشگاه، زنان، جوانان، بزرگان و مهاجران را وارد یک گفتوگوی سیاسی کرد و سپس این تجربههای منطقهای را در سطح ملی به هم پیوند داد. خانواده، قوم، مسجد و بزرگان محلی هنوز بخشی از واقعیت اجتماعی افغانستاناند و حذف خیالی آنان سیاست نیست. اما پذیرفتن این واقعیت نیز نباید به معنای ابدیکردن آن باشد.
سنت میتواند نقطه ورود باشد، اما حق شهروندی برابر باید مقصد باشد. همینجا تفاوت میان «جبهه» و «بدیل» آشکار میشود. جبهه میپرسد: چگونه طالبان را شکست دهیم؟ بدیل میپرسد: چگونه افغانستانی بسازیم که دوباره طالب، جنگسالار یا زعیم دیگری نتواند تمام قدرت را در یک مرکز جمع کند؟
افغانستان به مرکز تازه نیاز ندارد؛ به رابطهای تازه میان مرکزها نیاز دارد. اگر جنوبغرب بتواند این تفکر را در مقیاسی محدودتر آزمایش کند و حوزه مرکزی، شمال، شمالشرق، شرق و پنجشیر نیز ظرفیتهای مستقل خود را بسازند، آنگاه این مراکز میتوانند نه بر اساس اطاعت، بلکه بر اساس قرارداد به یکدیگر متصل شوند. در آن صورت دیگر سخن فقط از تشکیل یک جبهه نخواهد بود؛ سخن از آغاز ساختن یک بدیل برای منطق قدرت در افغانستان خواهد بود.






