خشونت و دیگرستیزی در افغانستان بیداد میکند و بیرحمانه قربانی میگیرد. چند دهه است که افغانستان از بابت اندیشههای افراطی آسیب دیده و در منجلاب عقبماندهگی و فقر و جهل دست و پا میزند. این وضعیت باعث شده که تئوریپردازان دست به کار شوند. مصلحان اجتماعی و نهادهای ذیربط برای رهایی از منجلاب افراطگرایی و خشونتپروری پیشنهادهای متفاوت ارائه میکنند و هر کدام از آنها از زاویه دیگر به مسأله مینگرند. عمده راهکارهایی که در این زمینه ارائه شده این اصل را مبنای کار خود قرار داده که باید ساختارهای اجتماعی و سیاسی و دینی کشورهای آسیبدیده از خشونت مذهبی و افراطگرایی دینی را مورد توجه قرار دهد و در غیر این صورت به مقصود نمیرسد و به کار نمیآید.
زمانی که غربیها بعد از ۲۰۰۱ به افغانستان آمدند، در کنار استفاده از ابزارهای سختافزاری برای سرکوب طالبان و گروههای مشابه آن، سعی کردند شیوههای نرم را نیز بیازمایند و برخی تفکرات میانهرو را تقویت کنند و بر ترویج خوانش معتدل از اسلام همت گمارند. برخی از نهادهای غربی از جمله موسسه تحقیقاتی رند که گفته میشود به تصمیمسازان امریکایی رابطه نزدیک دارد، باری پیشنهاد داد که برای ایجاد صلح و ثبات در افغانستان باید نهاد تصوف در این کشور تقویت گردد و اندیشههای صوفیانه در میان مردم به عنوان بدیل قرائت طالبانی از اسلام رایج و شایع شود. به باور این نهاد، صوفیان متحدان بالقوه امریکا هستند و قادرند در ستیز با خشونت و افراطیگری نقش بارز ایفا کنند. از نظر نهاد یادشده، حضور تصوف در افغانستان سابقه دیرینه دارد و همین امر برای نیرومندتر شدن تفکرات صوفیانه در این کشور زمینهسازی میکند.
برداشت عموم چنین است که تصوف با رویکرد عدم خشونت و تأکید بر همزیستی و مدارا در کنار اینکه افکار میانهرو را در سطح جامعه گسترش میدهد، سد راه تفکرات تندروانه نیز میشود و استنباطهای خشن از اسلام را به حاشیه میبرد یا حتا زایل میسازد. به همین دلیل بود که غربیها در طول بیست سال، برخی حلقات صوفیانه را حمایت کردند و برای تقویت جایگاه بعضی پیران طریقت سعی کردند. این تلاشها تا جایی به موفقیت رسید و مرجعیتهای بزرگ صوفی را در سراسر کشور به وجود آورد. پژوهشگران و نویسندهگان داخلی نیز اذعان میکردند که استفاده از تصوف برای ضربه زدن به اندیشههای تکفیری و خشونتپرور کارساز است.
در این شکی نیست که تصوف در افغانستان از جایگاه بلند برخوردار است و با وجود آنکه ملاها کوشیدهاند ابتکار عمل را در دست گیرند و همه قدرت را در دستان خود متمرکز سازند و به سرکوب مستقیم یا غیرمستقیم افکار صوفیانه بپردازند، ولی هنوز هم قسمت بزرگی از شهروندان افغانستان به تصوف و طریقتهای صوفیانه و کتابهای عرفانی علاقه و ارادت دارند. این اتفاق، با توجه به اینکه در اندیشههای تصوفی تأکید بر شفقت بر خلق و مدارا با مردم و همزیستی با همنوعان صورت گرفته، اتفاق مبارک است. با آنهم مسأله قابل اهمیت این است که هرگاه تصوف با سیاست و بازیهای سیاسی گره میخورد، صورت خشن به خود میگیرد و به ایدیولوژی بدل میشود و از مدارا و تساهل و همزیستی دور میافتد. تاریخ معاصر افغانستان حکایتگر نقشآفرینی پیشوایان تصوف در راستای ترویج غیریتسازی و سرکوب دگراندیشان بوده است.
در وهله اول، تصور میشود که هسته اصلی طالبان را افرادی تشکیل میدهند که در مدارس دینی افغانستان و پاکستان آموزش دیدهاند و با آشنایی با تفکرات تندروانه سیاسی – مذهبی به جنگ و خشونت سوق داده شدهاند. با اینحال، واقعیت تلخی که ناگزیر باید به آن تن داد این است که قسمت مهم نیروهای طالبان را اشخاصی تشکیل میدهند که شامل سلسلههای طریقت هستند و به سلسلههای چهارگانه نقشبندیه، قادریه، چشتیه و سهروردیه دست ارادت دادهاند. سراجالدین حقانی را از آن جهت «خلیفه» مینامند که سرسلسله یکی از حلقات تصوفی در سطح افغانستان است. خشنترین طیف طالبان که شامل طالبان قندهاری، هلمندی و زابلی میشوند غالباً مریدان یکی از پیران طریقت هستند.
اگر به تاریخچه ظهور و گسترش و زوال اندیشهها نگاهی بیندازیم، مهمترین نتیجهای که به دست میآوریم این است که اندیشهها و نحلههای فکری به مرور زمان دچار تحول و دگردیسی میشود و از حالت نخستین به کلی دور میافتد. تصوف در وهله اول تأکید بر تزکیه نفس و تقویت اخلاق و تلاش برای نزدیک شدن به خدا میورزد، اما چون با شوائب دنیوی و علایق مادی گره میخورد ماهیت اصلیاش را از دست میدهد و به مسیری میافتد که بنیانگذاران نخستینش هرگز به آن فکر نکرده بودند. این مسأله را در دوران قدرتگیری صفویه در ایران مشاهده میکنیم. صفویان که در اصل رهبران طریقت تصوفی بودند با گرفتن قدرت دست به خشونتهای خونین برای تصفیه فزیکی مخالفان زدند و از شفقت و مهربانی و مدارا و تساهل مذهبی یادی نکردند.
نکته دیگری که نباید از آن غافل بود این است که اندیشهها و شیوههای تفکر نهالی نیست که از یک مکان به مکان دیگری انتقال و کاشته شود. تفکرات با توجه به ساختارهای محیطی دچار استحاله و دگرگونی میشود. هرچند تصوف در اصل حاوی تفکرات رواجدهنده مدارا و تساهل است، اما هرگاه در محیط عقبمانده و خشن و آشفته قرار گیرد رنگ آن محیط را میگیرد و از اصول اولیه جدا میشود. متأسفانه تاریخ معاصر افغانستان این حقیقت را به نمایش میگذارد که مترقیترین تفکرات و جهانبینیها نیز در این کشور به لجن کشیده میشود و از آن در جهت انسانستیزی و خشونت و دگرستیزی استفاده صورت میگیرد.
مردم افغانستان از نظر مذهب فقهی و کلامی پیرو امام ابوحنیفه هستند. طالبان هم بارها بر این موضوع تأکید کردهاند که آنها از مذهب حنفی پیروی میکنند. آنطور که صاحبنظران میگویند مسلک ابوحنیفه به زنان احترام قایل است و به آزادی عقاید اهمیت میدهد و در مسایل روزمره آسانگیر است. با اینحال، حنفیتی که هماکنون در افغانستان رایج است نه تنها فرسنگها از این آموزهها فاصله دارد بلکه کاملاً خلاف این آموزهها عمل میکند. در چنین مواردی باید تقصیر را به گردن تفکر و اندیشه بیندازیم یا ناشی از این بدانیم که محیط عقبمانده و تاریک، تفکرات ناب و نیکو را نیز در هاضمه خود میگوارد و به رنگ خود درمیآورد؟ مردم افغانستان در شعار پیرو مذهب حنفی هستند، ولی در عمل از خشنترین و تکفیریترین نظامهای فکری با جان و دل پذیرایی میکنند. محیط عقبمانده و آلوده، با دستگاههای اندیشهگی بهگونهای برخورد میکند که مزیتهایش را دور میاندازد و معایب و آفتهایش را جذب میکند.
نظام جمهوریت از برخی از سلسلههای تصوفی حمایت میکرد تا صلح و امنیت را در کشور برقرار کند و جلو تعصب و تروریسم را بگیرد و حقوق بشر و کرامت انسانی را در کشور نهادینه کند. آیا این سلسلههای صوفیانه توانستند در ماموریت خود موفق باشند و جلو رشد تروریسم و خشونت را بگیرند؟ معلوم است که جواب این سوال منفی است. نه تنها این سلسلهها قادر نشدند تساهل و مدارا و آسانگیری را سکه رایج در کشور بسازند بلکه خود در دام بازیهای استخباراتی افتادند و اینک در خدمت دستگاه جهنمی طالبان قرار دارند و برای گسترش نفوذ این گروه در میان مردم، از هیچ تلاشی دریغ نمیورزند. متأسفانه وضعیت در افغانستان آنچنان پیچیده و بغرنج است که نظریهپردازان را نیز دچار گیجی و سردرگمی کرده است.







