من ذکیه هستم؛ دختری از افغانستان، از ولایت بامیان، ولسوالی ورس. در همانجا به دنیا آمدم. پنج سال میشود که همراه مادرم در کابل، پایتخت افغانستان، زندهگی میکنم. هزینههای زندهگی من و مادرم را مامایم تأمین میکند و ما در خانه او زندهگی میکنیم.
من دختری درونگرا هستم. بیشتر از شلوغی و جمعهای بزرگ، تنهایی را دوست دارم؛ اما این به معنای بیزاری از آدمها نیست. برعکس، دوست دارم با آدمهای مثبتاندیش، خوشبرخورد و موفق ارتباط داشته باشم؛ آدمهایی که به حرفهایم گوش بدهند، از من حمایت کنند و بدون اینکه از آنها بخواهم، نصیحتهای بیجا و بیمورد نکنند.
تا امروز در زندهگیام دوست صمیمیای نداشتهام. شاید یکی از دلیلهایش این باشد که خیلی زود از رفتارهای نادرست مردم خسته میشوم. از دخالتهای بیجا، حرفهای منفی، تهمت، دروغ و مقایسهکردن آدمها با یکدیگر بیزارم.
بعضیها به من میگویند: «تو دختر سادهای هستی.» اما خودم هنوز نمیدانم که واقعاً ساده هستم یا نه. چیزی که درباره خودم میدانم، این است که آدم صادقی هستم. حتا اگر تمام زندهگیام در میان باشد، باز هم دوست ندارم دروغ بگویم.
من با کودکان راحتتر از بزرگترها ارتباط برقرار میکنم. شاید به این دلیل که کودکان سادهتر و صادقترند و کمتر قضاوت میکنند. اما گاهی از خودم میپرسم: تا کجا میتوانم به دیگران محبت کنم، به حرفهایشان گوش بدهم، بیش از حد ببخشم و در برابر بیاحترامیهایشان سکوت کنم؟
بسیاری از حرفهای منفی و نصیحتهای بیجا ماهها در ذهنم میمانند. گاهی جملهای که گفتن آن برای گویندهاش فقط چند ثانیه طول کشیده است، شبها و روزهای زیادی در ذهن من تکرار میشود و آزارم میدهد.
شبهایی پیش میآید که مشغول مطالعه کتاب هستم، اما ناگهان دلم میگیرد و بیآنکه دلیلش را بدانم، اشک از چشمانم جاری میشود.
با اطرافیانم زیاد صحبت نمیکنم؛ اما وقتی تنها میشوم، با خودم حرف میزنم. تمام حرفهایی را که دوست داشتم به دیگران بگویم، اما نگفتم، با خودم تکرار میکنم. حرفهایی را که باید برای دفاع از خودم میگفتم، اما در همان لحظه سکوت کردم، بارها در ذهنم مرور میکنم.
شاید همین تجربههای تلخ، سوءاستفادهها، بیاحترامیها، بیتوجهیها و تهمتها باعث شدهاند که کمکم به دختری درونگرا تبدیل شوم. هر بار که خواستهام با کسی ارتباط برقرار کنم، احساس کردهام که بعضیها بیشتر به جسم من توجه داشتهاند تا به خود واقعیام. من میخواستم کسی خودِ «ذکیه» را ببیند؛ افکارم، رویاهایم، احساساتم و چیزهایی را که در قلبم پنهان کردهام.
هر بار که خواستهام مهارتی یاد بگیرم و دنبال علاقهمندیهایم بروم، بعضیها بهجای تشویقکردنم گفتهاند: «تو نمیتوانی. این چیزها برای تو ساخته نشدهاند.»
اما من هنوز اینجا هستم.
من زندهام، اما گاهی احساس میکنم که زندهگی نمیکنم. برنامه دارم، رویا دارم و آرزوهای زیادی در قلبم دارم؛ اما هر بار که میخواهم قدمی بهسوی آنها بردارم، احساس خستهگی و بیحالی میکنم.
با همه اینها، هنوز آدم خوشبینی هستم. هنوز به آینده فکر میکنم و هنوز در درونم دختری زنده است که میخواهد یاد بگیرد، رشد کند و به رویاهایش برسد.
شاید هنوز خودم را بهطور کامل نشناخته باشم.
شاید هنوز در حال پیدا کردن خود واقعیام باشم.
اما یک چیز را میدانم: من ذکیه هستم؛ دختری با قلبی حساس، رویاهایی بزرگ و زخمهایی که هنوز کاملاً خوب نشدهاند؛ اما با وجود همه سختیها، هنوز امید دارم که روزی زندهگیای بسازم که واقعاً دوستش داشته باشم.







