از روزهای سقوط مینویسم؛ روزهایی که هیچگاه جرأت نکردم در موردش حرف بزنم. اما آن روزها را خیلی خوب با تمام وجود میتوانم به یاد بیاورم. من آن زمان در افغانستان نبودم، اما خبرهای غمانگیزش آنقدر بلند بودند که میتوانستند از هر مرزی عبور کرده و در هر تنی رسوخ کنند. تازه اوایل سقوط ولایتها بود و فکر میکردم شوخی دارند، این خبرها حقیقت ندارد، یا حداقل امیدوار بودم که حتا اگر حقیقتی هم باشد، آن پیروزی حق بر باطل است و بس. ولایتها یکی پس از دیگری سقوط میکردند و من گویا منتظر معجزه بودم. میخواستم چشمانم را ببندم و به خواب عمیق فرو بروم و وقتی بیدار میشوم ببینم کابوس تمام شده است، لحظهای که ترس و وحشت جای خود را به امنیت دهند و قلبهایمان دیگر اینقدر مضطرب نباشند.
من آن روزها هرگز گریه نکردم، نه، چون چیزی بهنام امید مرا سر پا نگه میداشت و برایم قوت ادامه دادن میداد. تا وقتی که خبر سقوط کابل به گوشم رسید، انگار جهان پیش چشمانم تیره شده بود. با اینکه من هرگز از جمهوریت راضی نبودم و آن را دوست نداشتم، ولی فکر میکردم «طالبان» بدترین بلایی است که میتوانست بالای سرزمین ما بیاید. آن روزها آخرین خشتهای امیدم فرو میریخت و من در بیچارهترین حالت ممکن منتظر یک تغییر بزرگ بودم، چیزی شبیه قیام مردمی، مقاومت یا هر چیزی که مانع این فاجعه هولناک میشد.
طالبان دیگر به دروازههای کابل رسیده بودند و جناب رییس جمهور هم فرار کرده بود. عدهای از مردم آواره و سرگردان به میدان هوایی ریخته بودند و دیگران از ترس از خانه بیرون نمیآمدند. ولی من همچنان در اینسوی مرزها امیدوار بودم، چون پنجشیر، قلب مقاومت افغانستان، هنوز میتپید و زنده بود. آن شبها که میخوابیدم، در خوابم انسانهای وحشتناکی میآمدند، با شکمهای بزرگشان و ریشهایی که درازی آنها به شکمشان میرسید. چرا اینقدر وحشتناک بودند نمیدانم، ولی میدانستم طالبند و من وحشتزده نصف شب از خواب میپریدم و با خود میگفتم: «آنهایی که نزدیک طالبان هستند چه حسی دارند؟ آیا حقیقت داشت که دوباره در شروع خط قرار داریم؟ آیا تمام این مسیر دو دهه، دروغ بوده است؟»
قلبم بیشتر از همیشه نگران بود. بهراحتی نمیتوانستم بخوابم و تمام امیدم همان پنجشیرِ مقاوم و سرکش بود که هنوز سقوط نکرده بود و آخرین جرقههای امید و مقاومت در آن دیده میشد. سپس یک هفته بعد از سقوط کابل، طالبان تازه فرصت پیدا کردند تا به سمت پنجشیر بروند و آن جا را نیز اشغال کنند. آن روزها یکی از بدترین روزها و شبهای زندهگیام بود و آخرین توانم برای نباختن و امید داشتن. همه جا آوازه جنگ در پنجشیر شنیده میشد و دستهایم دیگر توان کار کردن نداشتند. آن شب را خوب به یاد دارم. حتا توان ایستادن و شستن ظرفها را هم نداشتم، دیگر بغض تمام گلوی من را پوشیده بود و در جریان شستن ظرفها اشکهایم بیاختیار جاری میشدند. تا نیمههای شب نگران بودم و اشک میریختم. با خودم میگفتم: «ما چقدر نسل بدبختی بودیم، چقدر در این جوانی درد کشیدیم، اصلاً چرا باید جوانهای کشور ما تا نیمههای شب بهخاطر از دست دادن وطنشان اشک بریزند، حال آنکه مردمان دیگر راحت خوابیدهاند؟» نمیدانم، ولی آن شب با هزار و یک دلهره و دو چشم انتظار برای فردای روشن خوابیدم تا طلوع خورشید فردا، طلوع روزی بهتر برای سرزمینمان باشد.
غافل از اینکه این تازه روزهای خوب ماست. صبح دوباره خورشید دمید، نور همه جا را فراگرفت، اما انگار به سرزمین خستهمان نرسیده بود. با شک و تردید دوباره موبایلم را گرفتم تا اخبار جدید را بخوانم؛ چه خبرهایی در سرزمین عزیزتر از جانم میگذرد؟ همه جا خبر سقوط پنجشیر بود، طالبان دیگر وارد خاک پنجشیر شده بودند و آن زمان آخرین خشت دیوارِ امید در دلم فرو ریخت. و افغانستان شده بود چون زخم ناسور دلمان، مثل اشکی که نمیشد ریخت، مانند آه بلندِ جانسوزی که نمیتوانست کشید، شبیه بغض گیرمانده در گلو که نمیشد قورتش داد. و چون کابوسی که باور کردنش اینقدر آسان نبود. افغانستان دیگر کلاً سقوط کرده بود و گویا سکوت عجیبی شهر را فرا گرفته بود. من با اینکه آن روزها آن جا نبودم، اما این درد مشترک را با تمام وجودم حس میکردم.
آن سکوت تلخ حتا این سوی مرزها به تن من هم رسیده بود. روزها با آهستهگی میگذشتند و با سرعت همه چیز در حال تغییر بود. از رنگ لباس زنان گرفته تا بسته شدن دروازههای مکتبشان، از شعر و سرودشان گرفته تا قلم و کتابهایشان. حکم از پی حکم، ظلم بعد ظلم، قتل از پی قتل، و تعصب که در اوج رژیمشان فریاد میزد. و متاسفانه اینبار هم بزرگترین قربانیان جهلشان همان دختران پاک و معصومی بودند که با هزار و یک آرزو مشغول ساختن آینده بهتری برای خودشان بودند.
حالا که از آن روزهای وحشتناک چهار سال میگذرد، هنوز مکتبها بهروی دختران بسته است و هنوز دارند برای کوچکترین حقوق انسانیشان میجنگند. شاید هم دخترانی که چند سال پیش قرار بود درسشان را تمام کنند و به رشتههای دلخواهشان راه یابند یا اصلاً شغل دلخواهشان را پیدا کنند، حالا تبدیل به مادرانِ باسوادی شدهاند که آرزوهایشان پیش چشمهایشان نابود شده است. دستانی که یک زمان قلم به دست گرفته بودند و مینوشتند، حالا دست به گهواره دارند و آن را میجنبانند. کودکان خوشحالِ دیروز حالا خود صاحبان کودک شدهاند و دختران کوچکی که همه دلهرهشان نکردن وظایف خانهگیشان بود، حالا اندوه محروم ماندن از مکتب را با تمام وجود حس میکنند. هنوز آن جا صدای زنان عورت است و حضورشان مایه فساد برای طالبان، ولی با این همه همچنان به مبارزه ادامه میدهند تا روزی که آزادی به معنای اصیل و واقعیاش برگردد و زنی در بلندترین نقطه کوههای هندوکش ایستاده، سرود آزادی سر دهد.






