«نوشتار زنانه» متنی از محمدشاه فرهود است؛ بیهیچ تعارف، متنی بکر و متفاوت با بسیاری از نوشتهها، مقالهها و نقدوارههای امروزی. این متن از دو منظر خواندنی و امروزی مینماید. البته این نخستین بار نیست که متنی چنین خواندنی از قلم فرهود میخوانیم؛ «جنایات حزبی»، «بوطیقای پاشان یا ناپیوست» و «مجیدنامه» هر یک، در جایگاه خود، مژده متنی باشکوه و امروزی را میدهند. با این همه، «نوشتار زنانه» از دو ویژهگی بکر دیگر نیز برخوردار است.
نخست اینکه گفتمان زنان در سرزمین ما بیش از پیش در معرض توجه عام و خاص قرار گرفته است؛ دوم اینکه ستم مضاعف بر زنان، بربریت رژیم طالبان و وضعیت زنان در برابر بردهگی معاصر در جهان امروز، اهمیت این بحث را دوچندان میکند. با این همه، اهمیت «نوشتار زنانه» تنها در موضوع زنان و جایگاه اجتماعی آنان خلاصه نمیشود. مساله اصلی، نسبت میان زنانهگی، زبان، ادبیات و قدرت است؛ اینکه آیا میتوان از نوعی نوشتار زنانه سخن گفت و اگر چنین است، این مفهوم بر چه معیارهایی استوار است؟ آیا زنانهگی به جنسیت نویسنده وابسته است یا باید آن را در ساختار زبان، شیوه روایت، مناسبات قدرت و امکانهای تولید معنا جستوجو کرد؟
این پرسشها متن فرهود را به موضوعی درخور خوانش انتقادی تبدیل میکنند. اما در کنار اهمیت این پرسشها، باید دید که پاسخهای متن تا چه اندازه از دقت مفهومی، انسجام نظری و شواهد متنی برخوردارند.
آماج نوشتار زنانه
نوشتار زنانه را نباید بیدرنگ با ادبیات زنان یا بازنمایی زنان در ادبیات یکی دانست. این سه مفهوم، هرچند با یکدیگر ارتباط دارند، الزاماً معنای یکسانی ندارند.
ادبیات زنان میتواند به آثاری اشاره کند که نویسندهگان آنها زناند؛ بازنمایی زنان به چگونهگی حضور، تصویرشدن و نقشیافتن شخصیتهای زن در متن مربوط میشود؛ اما نوشتار زنانه، در معنای نظری آن، پرسشی فراتر از جنسیت نویسنده و موضوع اثر پیش میکشد. در اینجا مساله بر سر چگونهگی نوشتن، ساختار زبان، مناسبات میان معنا و قدرت و امکان برهمزدن الگوهای مسلط در متن است.
از همینرو، صرف زنبودن نویسنده یا زنانهبودن موضوع یک اثر، برای اطلاق مفهوم نوشتار زنانه کافی نیست. همانگونه که مردبودن نویسنده نیز بهخودیخود مانع شکلگیری شیوهای از نوشتار نمیشود که ساختارهای مردسالارانه را به پرسش میگیرد.
آنچه باید بررسی شود، رابطه میان جنسیت، زبان و ساختار متن است؛ رابطهای که در آن معنا نه امری ازپیشتعیینشده، بلکه حاصل مناسبات زبانی، فرهنگی و تاریخی است.
بنابراین، پرسش بنیادی این است: چه ویژهگیهای قابلبررسی در متن، امکان میدهند که از نوشتار زنانه سخن بگوییم؟ اگر پاسخ به این پرسش روشن نباشد، مفهوم نوشتار زنانه ممکن است به اصطلاحی فراخ و مبهم تبدیل شود؛ اصطلاحی که هر خواننده میتواند بر پایه برداشت شخصی خود معنایی به آن نسبت دهد.
طرح نو و زبان پارسی
یکی از مسائل مهم در بررسی «نوشتار زنانه»، نسبت این مفهوم با زبان پارسی است. زبان پارسی، برخلاف برخی زبانها، جنسیت دستوری را بهصورت نظامی فراگیر در اسمها و ضمیرها نشان نمیدهد. از اینرو، نمیتوان ساختار دستوری زبان پارسی را بهسادهگی بر اساس دوگانه مذکر و مؤنث تقسیم کرد.
اما نبود جنسیت دستوری به معنای نبود جنسیت اجتماعی و فرهنگی در زبان نیست. زبان میتواند در واژهها، استعارهها، ضربالمثلها، شیوههای خطاب، روایتها و الگوهای گفتار، مناسبات نابرابر جنسیتی را بازتاب دهد. بنابراین، مساله تنها دستور زبان نیست؛ مساله آن است که زبان در بستر تاریخ و فرهنگ چگونه به بازتولید یا نقد مناسبات قدرت میپردازد.
در اینجا پرسشی اساسی پیش میآید: اگر زبان پارسی از نظر دستوری جنسیتگذاری فراگیری ندارد، نوشتار زنانه بر چه ویژهگیهایی استوار میشود؟ آیا باید به دنبال زبانی تازه بود یا میتوان در همین زبان موجود، ظرفیتهای دیگری برای بیان، روایت و تولید معنا کشف کرد؟
به باور من، طرح این پرسشها بهمراتب مهمتر از آن است که نوشتار زنانه را بهعنوان قالبی ازپیشتعیینشده بپذیریم. نقد زبان باید نشان دهد که چگونه ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در آن رسوب کردهاند و چگونه میتوان آنها را از طریق خوانش انتقادی به پرسش گرفت.
اگر هدف، رهایی از مناسبات مردسالارانه باشد، این رهایی الزاماً از راه ایجاد دوگانه دیگری میان زبان مردانه و زبان زنانه حاصل نمیشود. چهبسا چنین تقسیمبندیای خود به تثبیت مرزهایی بینجامد که قرار است از آنها عبور کنیم.
زبان پارسی را باید نه زبانی بیارتباط با مناسبات جنسیتی، بلکه زبانی دانست که ظرفیتهای آن برای بازنمایی، نقد و دگرگونی این مناسبات هنوز نیازمند بررسی دقیق است. از این نگاه، مساله نه صرفاً ساختن زبانی زنانه، بلکه بازخوانی انتقادی زبان موجود و کشف امکانهای نهفته آن است.
نشانههای زبانی و کدها؛ تنگناها و محدودیتها
نشانههای زبانی، کدها و خوانش ساختارشکنانه، از جمله مفاهیمیاند که در خوانش و نقد «نوشتار زنانه» محمدشاه فرهود به کار گرفتهام. این مفاهیم برای من صرفاً اصطلاحات نظری نیستند، بلکه ابزارهایی برای بررسی زبان، چگونهگی تولید معنا و مناسبات قدرت در متناند.
نشانههای زبانی در خلأ معنا نمیسازند. معنا در پیوند با زمینههای تاریخی، اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرد و خواننده نیز بر اساس تجربهها، پیشفرضها و کدهای آموختهشده خود به خواندن متن میپردازد. از اینرو، یک نشانه میتواند در دو زمینه یا نزد دو خواننده، دلالتهای متفاوتی پیدا کند.
کدهای زبانی و فرهنگی در فهم متن نقش دارند، اما نباید آنها را مجموعهای ثابت و تغییرناپذیر دانست. آنچه در یک دوره یا فرهنگ معنایی مشخص دارد، ممکن است در دورهای دیگر دگرگون شود. همین دگرگونی نشان میدهد که معنا را نمیتوان به تفسیری قطعی و همیشهگی محدود کرد.
در بررسی مفاهیمی چون زنانه و مردانه، این مساله اهمیت بیشتری پیدا میکند. آیا این مفاهیم به ویژهگیهایی ثابت و طبیعی اشاره دارند یا معنا و حدود آنها در مناسبات اجتماعی و فرهنگی شکل گرفتهاند؟ اگر معنای آنها تاریخی و فرهنگی است، باید امکان دگرگونی و بازخوانیشان را نیز پذیرفت.
پس خوانش انتقادی زمانی میتواند به افق تازهای برسد که از تحمیل معنای قطعی بر نشانهها پرهیز کند و بهجای تثبیت برداشت خود، زمینههای شکلگیری آن را بررسی کند. به همین دلیل، بهکارگیری اصطلاحات نظری بهتنهایی کفایت نمیکند؛ باید نشان داد که این اصطلاحات چگونه در خواندن متن به کار میآیند و چه چیزی را آشکار میسازند که در خوانش معمولی دیده نمیشود.
خوانش ساختارشکنانه و دوگانههای تقابلی
خوانش ساختارشکنانه تنها به معنای برهمزدن یک معنا یا جایگزینکردن مفهومی با مفهوم دیگر نیست. اهمیت آن در این است که دوگانههای تثبیتشده و پیشفرضهایی را که به آنها قطعیت میبخشند، به پرسش میگیرد.
دوگانههایی چون زنانه و مردانه، طبیعت و فرهنگ، عاطفه و عقل، حاشیه و مرکز، اغلب چنان به کار میروند که گویی دو سوی آنها مرزهایی روشن و تغییرناپذیر دارند. اما خوانش ساختارشکنانه میپرسد این مرزها چگونه ساخته شدهاند، چه مناسبات قدرتی آنها را حفظ میکند و آیا میتوان معنا را بیرون از این تقسیمبندیها نیز تصور کرد.
در «نوشتار زنانه» نیز بر دوگانهگی زنانه و مردانه تکیه شده است؛ از اینرو، متن ناخواسته در معرض همان محدودیتی قرار میگیرد که خوانش ساختارشکنانه در پی نقد آن است. اگر نوشتار زنانه در برابر دوگانهگیهای مسلط، دوگانهگی دیگری را تثبیت کند، ممکن است بهجای گشودن افقهای تازه، در همان چارچوب فکری و ایدیولوژیک باقی بماند که قصد عبور از آن را دارد.
بنابراین، پرسش این نیست که آیا باید بهجای مردانه، زنانه را برتر نشاند؛ پرسش این است که چرا باید معنا و تجربه را در دو قطب متقابل محصور کرد. اگر نوشتار زنانه قرار است به نقد ساختارهای مسلط بپردازد، باید خود نیز از تثبیت مرزهای تازه و تبدیل آنها به معیارهای قطعی پرهیز کند.
عنوان «نوشتار زنانه» نیز از این پرسش بیرون نیست. آیا این عنوان راهی برای گشودن امکانهای تازه در زبان و نوشتار است یا ممکن است بهتدریج به تعریفی ثابت تبدیل شود که آثار را بر اساس دوگانه زنانه و مردانه طبقهبندی میکند؟ پاسخ به این پرسش، به بررسی دقیق متن و شیوه استدلال آن نیاز دارد.
نقد من متوجه اهمیت طرح مساله زنان یا ضرورت نقد مناسبات مردسالارانه نیست؛ مساله این است که هر نظریهای، هنگامی که دوگانه مورد نقد خود را دوباره تثبیت میکند، ممکن است در معرض تناقض درونی قرار گیرد. «نوشتار زنانه» نیز باید از همین منظر سنجیده شود.
طرح و ارزیابی کلی
«نوشتار زنانه» محمدشاه فرهود در پی طرح مسالهای مهم در قلمرو ادبیات و نظریه ادبی است: رابطه زنانهگی با نوشتار و جایگاه زنان در ساختارهای فرهنگی و اجتماعی. اهمیت این مساله در جامعه افغانستان، با توجه به تاریخ طولانی محرومیت زنان از آموزش، حضور اجتماعی و حق بیان، دوچندان است.
با این حال، اهمیت اجتماعی یک موضوع بهتنهایی برای اثبات استحکام نظری آن کافی نیست. هر ادعای نظری باید از نظر دقت مفهومی، انسجام استدلال و شواهدی که آن را پشتیبانی میکنند، بررسی شود. درباره «نوشتار زنانه» نیز باید پرسید که مفهوم محوری متن چگونه تعریف شده است و آیا این تعریف در سراسر بحث بهصورت یکدست به کار رفته است یا خیر.
به باور من، متن فرهود از نظر طرح مساله و پیوند آن با وضعیت اجتماعی زنان، خواندنی و قابل تأمل است؛ اما برخی از مفاهیم و دوگانههای نظری آن نیازمند بازاندیشیاند. نقد حاضر نه انکار اهمیت موضوع، بلکه تلاشی برای سنجش نسبت میان ادعای نظری و شیوه صورتبندی آن است.
نوشتار زنانه بهمثابه نقد قدرت
یکی از جنبههای مهم این بحث، پیوند میان نوشتار و قدرت است. زبان و ادبیات بیرون از مناسبات اجتماعی شکل نمیگیرند؛ شیوههای روایت، انتخاب واژهها، ساختارهای بازنمایی و امکان سخنگفتن میتوانند از این مناسبات تأثیر بپذیرند.
در جوامعی که زنان از بسیاری از عرصههای عمومی کنار گذاشته شدهاند، حق نوشتن و روایتکردن تنها یک امکان ادبی نیست؛ بلکه میتواند بخشی از مبارزه برای حضور اجتماعی و بهرسمیتشناختهشدن باشد. از این منظر، طرح نوشتار زنانه ظرفیت آن را دارد که به مساله حذف زنان و محدودیتهای تاریخی بیان آنان بپردازد.
اما نقد قدرت هنگامی از استحکام بیشتری برخوردار میشود که نشان دهد قدرت چگونه در متن عمل میکند. کافی نیست بگوییم زبان مردسالار است یا نوشتار زنانه در برابر آن قرار میگیرد؛ باید با آوردن نمونههای مشخص نشان داد که کدام واژهها، استعارهها، ساختارهای روایی یا الگوهای بازنمایی، مناسبات نابرابر را بازتولید میکنند و متن چگونه میتواند آنها را دگرگون سازد.
پرهیز از ذاتگرایی
یکی از خطرهای نظری در بحث نوشتار زنانه، نسبتدادن ویژهگیهایی ثابت به زنان و مردان است؛ گویی زنان بهطور طبیعی از زبان، احساس یا شیوه نوشتاری خاصی برخوردارند و مردان نیز ویژهگیهای متقابل آنها را دارند.
چنین برداشتی میتواند تفاوتهای تاریخی، فرهنگی، طبقاتی و فردی را نادیده بگیرد و زنان را به هویتی یکدست فروبکاهد. تجربه زنان در جوامع مختلف یکسان نیست و حتا در یک جامعه نیز میان تجربهها و امکانهای زندهگی آنان تفاوتهای مهمی وجود دارد.
بنابراین، اگر نوشتار زنانه قرار است مفهومی نظری باشد، باید از تبدیل جنسیت به ماهیتی ثابت پرهیز کند. جنسیت میتواند در ساختارهای اجتماعی و فرهنگی شکل بگیرد و در زبان و متن بازتاب یابد؛ اما این امر به معنای وجود جوهری تغییرناپذیر به نام نوشتار زنانه نیست.
حذف زنان از تاریخ و حق روایت
محرومیت زنان از آموزش، حضور اجتماعی و مشارکت در تولید فرهنگ، در بسیاری از جوامع سبب شده است که تجربههای آنان کمتر ثبت شود یا از منظر روایتهای مسلط بازنمایی گردد. در چنین وضعیتی، مساله نوشتار با مساله حق روایت پیوند میخورد.
حق روایت تنها به معنای حضور زنان در متن نیست؛ بلکه به این معنا نیز هست که زنان بتوانند تجربههای خود را بیان کنند، درباره خود سخن بگویند و در شکلدادن به معنا و حافظه جمعی نقش داشته باشند. میان زنی که موضوع روایت دیگران است و زنی که امکان روایتکردن تجربه و جهان خود را دارد، تفاوتی اساسی وجود دارد.
با این همه، حق روایت را نباید به یک قالب نوشتاری محدود کرد. ممکن است زنی با شیوههای گوناگون بنویسد و ممکن است متنی از یک نویسنده مرد، مناسبات مسلط جنسیتی را به چالش بکشد. آنچه اهمیت دارد، بررسی شیوه روایت، جایگاه صداها و مناسبات قدرت در متن است.
حق روایت در شرایط افغانستان
در افغانستان، مساله زنانهگی و نوشتار را نمیتوان از وضعیت تاریخی و اجتماعی زنان جدا کرد. محرومیت از آموزش، محدودیتهای اجتماعی و سیاسی و بهویژه سیاستهای سرکوبگرانه رژیم طالبان، امکان حضور زنان در عرصههای عمومی را بهشدت محدود کرده است.
در چنین وضعیتی، نوشتن و روایتکردن میتواند به کنشی در برابر حذف و خاموشسازی تبدیل شود. اما نقد ادبی نباید تنها به اهمیت اخلاقی و سیاسی این کنش بسنده کند. برای بررسی ادبی یک اثر، همچنان باید به ساختار متن، زبان، روایت و چگونهگی تولید معنا پرداخت.
به بیان دیگر، اهمیت اجتماعی نوشتار زنان باید زمینهساز خوانش دقیقتر آثار آنان باشد، نه جایگزینی برای آن. متن ادبی میتواند حامل یک موضع اجتماعی باشد و در عین حال، از نظر فرم و زبان به تحلیل مستقل نیاز داشته باشد.
خشونت، نهادها و مناسبات قدرت
خشونت علیه زنان تنها در رفتار فردی یا گفتار آشکار خلاصه نمیشود. این خشونت میتواند در نهادها، سنتها، قوانین، الگوهای آموزشی و مناسبات روزمره اجتماعی نیز بازتولید شود. زبان نیز بخشی از همین شبکه روابط است و میتواند به تثبیت یا به پرسشگرفتن این مناسبات یاری رساند.
از اینرو، نقد نوشتار زنانه هنگامی جامعتر میشود که رابطه میان زبان و ساختارهای اجتماعی را روشن کند. در عین حال، نباید هر تفاوت زبانی را بیواسطه به تفاوت جنسیتی نسبت داد. چنین داوریای به شواهد متنی و تحلیل دقیق نیاز دارد.
زبان پارسی؛ بیجنسیتی دستوری و جنسیت اجتماعی
زبان پارسی از نظر دستوری نظام فراگیر مذکر و مؤنث ندارد. این ویژهگی، بحث نوشتار زنانه را با پرسشی خاص روبهرو میکند: اگر جنسیت دستوری در زبان پارسی نقشی مشابه برخی زبانهای دیگر ندارد، نوشتار زنانه را در سطح زبان چگونه میتوان تشخیص داد؟
پاسخ را نمیتوان صرفاً در دستور زبان جستوجو کرد. جنسیت اجتماعی ممکن است از راه استعارهها، واژههای ارزشگذار، ضربالمثلها، شیوههای خطاب، ساختار روایت و تصویرهایی که از زنان و مردان ساخته میشود، در زبان بازتاب یابد.
بنابراین، نبود جنسیت دستوری در زبان پارسی به معنای بیطرفی اجتماعی آن نیست. با این حال، همین نکته ضرورت دقت در تعریف نوشتار زنانه را بیشتر میکند. اگر معیارهای این نوشتار مشخص نباشند، ممکن است این مفهوم از یک اصطلاح تحلیلی به عنوانی کلی برای هر نوع نوشتار مرتبط با زنان تبدیل شود.
پارادوکس فمینیستیِ نوشتار زنانه
در اینجا با تناقضی نظری روبهرو میشویم. از یکسو، نقد فمینیستی میکوشد مرزها و سلسلهمراتب جنسیتی را به پرسش بگیرد؛ از سوی دیگر، اگر نوشتار را بر اساس دوگانه ثابت زنانه و مردانه تعریف کند، ممکن است همان مرزبندی را از نو تثبیت سازد.
مساله این نیست که مفهوم زنانهگی را کنار بگذاریم یا از تجربههای خاص زنان سخن نگوییم. مساله این است که آیا میتوان از این تجربهها سخن گفت، بیآنکه آنها را به ماهیتی یکدست و تغییرناپذیر تبدیل کنیم؟
اگر نوشتار زنانه بهعنوان مفهومی انتقادی به کار رود، باید امکان تفاوت، دگرگونی و عبور از مرزهای ازپیشتعیینشده را نیز در خود داشته باشد. در غیر این صورت، این مفهوم ممکن است به معیاری محدودکننده تبدیل شود و بهجای گشودن افقهای تازه، مرزهای جدیدی میان متنها و نویسندهگان ایجاد کند.
زبان، بازنمایی و نقش خواننده
معنا تنها در واژهها و جملهها نهفته نیست؛ بلکه در رابطه میان متن، زمینه و خواننده نیز شکل میگیرد. خواننده با پیشفرضها و تجربههای فرهنگی خود به متن نزدیک میشود و همین امر میتواند به برداشتهای متفاوت از یک اثر بینجامد.
از اینرو، بررسی نوشتار زنانه باید هم به نشانههای زبانی و ساختار متن توجه کند و هم به شرایطی که معنا در آنها تولید و دریافت میشود. با این حال، نقش خواننده به این معنا نیست که هر برداشتی از متن به یک اندازه معتبر باشد. خوانش انتقادی باید بتواند برداشت خود را با شواهد متنی توضیح دهد و نشان دهد که چگونه از آن شواهد به نتیجه رسیده است.
در این زمینه، پرسش اصلی آن است که آیا «نوشتار زنانه» معیارهایی برای تشخیص و تحلیل متن به دست میدهد یا بیشتر بر تعریفی کلی و نظری تکیه میکند. پاسخ به این پرسش، بدون بررسی دقیق نمونههای ادبی و زبانی، کامل نخواهد بود.
سایهروشن متن
۱. پیوند نقد ادبی با مساله اجتماعی
یکی از قوتهای «نوشتار زنانه» آن است که بحث نظری را از وضعیت اجتماعی زنان جدا نمیکند. متن به مسالهای میپردازد که در جامعه افغانستان اهمیت تاریخی و انسانی دارد و از این جهت، نقد ادبی را به پرسشهایی فراتر از قلمرو محدود ادبیات پیوند میدهد.
۲. پرهیز از ذاتگرایی
تلاش برای بررسی نسبت میان زنانهگی و نوشتار میتواند زمینهای برای فاصلهگرفتن از برداشتهای سادهانگارانه درباره جنسیت و ادبیات فراهم سازد؛ مشروط بر آنکه مفهوم نوشتار زنانه به مجموعهای از ویژهگیهای ثابت و طبیعی زنان فروکاسته نشود.
۳. توجه به زبان پارسی
توجه به ساختار زبان پارسی و نسبت آن با مفهوم نوشتار زنانه، یکی از زمینههای مهم این بحث است. این مساله میتواند به بررسی دقیقتر تفاوت میان جنسیت دستوری و جنسیت اجتماعی در زبان کمک کند.
۴. طرح پرسشهای بنیادین
متن پرسشهایی را پیش میکشد که از موضوع زنان فراتر میروند و به رابطه زبان، ادبیات، قدرت و هویت مربوط میشوند. اهمیت این پرسشها در آن است که امکان گفتوگوی نظری و بازاندیشی در مفاهیم رایج را فراهم میسازند.
کاستیهای کتاب
۱. غلبه تحلیل نظری بر شواهد و ابهام روششناختی
یکی از کاستیهای قابل بررسی، فاصله میان طرح مفاهیم نظری و نشاندادن کارکرد آنها در متنهای ادبی است. برای آنکه نوشتار زنانه به مفهومی تحلیلی تبدیل شود، باید معیارهای آن روشن باشند و با نمونههای مشخص توضیح داده شوند.
۲. نیاز به تحلیل دقیقتر زبان
اگر زبان یکی از محورهای اصلی بحث است، انتظار میرود تحلیل واژهها، استعارهها، ساختار روایت و شیوههای بازنمایی سهم بیشتری در استدلال داشته باشد. صرف نامبردن از زبان و نشانهها، بدون تحلیل نمونههای مشخص، برای اثبات ادعای نظری کافی نیست.
۳. ابهام در کاربرد ساختارشکنی
ساختارشکنی صرفاً به معنای وارونهکردن یک تقابل یا برترنشاندن سوی دیگر آن نیست. این رویکرد باید پیشفرضهای دوگانهها و قطعیتی را که بر آنها بنا شده است، به پرسش بگیرد. اگر نوشتار زنانه خود بر دوگانه زنانه و مردانه تکیه کند، باید توضیح دهد که چگونه از تثبیت همان تقابلی پرهیز میکند که قصد نقد آن را دارد.
۴. یکدستانگاشتن زنان
تجربه زنان بر اساس زمینههای تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و فردی تفاوت میکند. هر نظریهای که از نوشتار زنانه سخن میگوید، باید این تفاوتها را در نظر بگیرد و از فروکاستن زنان به هویتی یکپارچه پرهیز کند.
۵. فاصله میان برنامه نظری و تحقق ادبی
میان طرح یک مفهوم نظری و نشاندادن تحقق آن در آثار ادبی فاصله وجود دارد. برای پرکردن این فاصله، لازم است نمونههایی از متنهای ادبی بهدقت بررسی شوند تا روشن شود که مفهوم نوشتار زنانه چه چیزی را در خوانش متن آشکار میکند که با مفاهیم دیگر بهسادهگی قابل توضیح نیست.
جمعبندی نهایی
«نوشتار زنانه» محمدشاه فرهود، از نظر طرح مساله و پیوند آن با وضعیت اجتماعی زنان، متنی درخور توجه است. این اثر زمینهای برای بحث درباره نسبت زنانهگی، زبان، ادبیات و قدرت فراهم میکند؛ اما اهمیت موضوع، ما را از سنجش دقت مفاهیم و انسجام استدلال بینیاز نمیسازد.
به باور من، ارزش انتقادی این متن در پرسشهایی است که درباره رابطه زنانهگی، زبان و قدرت پیش میکشد؛ اما برای آنکه «نوشتار زنانه» به مفهومی تحلیلی و کارآمد تبدیل شود، باید معیارهای آن روشنتر و پیوند ادعاهای نظری با شواهد متنی دقیقتر شود. همچنین، لازم است نظریه از تثبیت همان دوگانههایی بپرهیزد که در پی نقد آنهاست.
در نهایت، مساله این نیست که نوشتار زنانه را رد کنیم یا بیچونوچرا بپذیریم؛ مساله این است که مفهوم را چنان دقیق تعریف کنیم که در خوانش و تحلیل ادبی به کار آید. تا زمانی که معیارهای متنی آن روشن نشدهاند، نوشتار زنانه همچنان مفهومی نیازمند پرسش، بازاندیشی و تعریف دقیق باقی میماند.







