تقابل میان طالبان و پاکستان پرسشهای مهمی را درباره ماهیت این منازعه، اهداف استراتژیک اسلامآباد و آینده روابط دو طرف مطرح کرده است. آیا این تقابل واقعی و ناشی از تضاد منافع است یا بخشی از یک بازی پیچیده استخباراتی و سیاسی برای مدیریت تحولات افغانستان و منطقه است؟ آیا پاکستان پس از سه دهه سرمایهگذاری روی طالبان، اکنون در پی مهار آنان است یا بار دیگر میخواهد از الگوی تاریخی خود در مدیریت و جابهجایی نیروهای جهادی استفاده کند؟
برای درک این منازعه، نمیتوان تنها به درگیریهای مرزی، حملات هوایی و موضعگیریهای تند سیاسی اکتفا کرد. روابط طالبان و پاکستان پیشینهای طولانی و پیچیده دارد که در آن همکاریهای امنیتی، وابستهگیهای متقابل، رقابتهای منطقهای و انتظارات برآوردهنشده در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. از همین رو، تقابل کنونی را میتوان از سه زاویه متفاوت بررسی کرد: تضاد واقعی منافع، تقابل مدیریتشده برای مهار مخالفان طالبان و تداوم یک الگوی تاریخی در استراتژی امنیتی پاکستان.
شکاف میان انتظارات پاکستان و رفتار طالبان
یکی از برداشتهای قابل بررسی این است که تقابل طالبان و پاکستان واقعی است و ریشه در انتظارات غیرواقعبینانه اسلامآباد از طالبان دارد. پاکستان تصور میکرد با بازگشت طالبان به قدرت، زمینه تحقق اهداف استراتژیک، امنیتی و اقتصادیاش در افغانستان فراهم خواهد شد؛ اما پس از استقرار دوباره طالبان، روشن شد که تحقق همه این انتظارات ممکن نیست.
مهمترین انتظار پاکستان، قطع روابط طالبان افغانستان با تحریک طالبان پاکستان و مشارکت موثر در تضعیف و مهار فعالیتهای این گروه بود. اسلامآباد انتظار داشت طالبان پس از بازگشت به قدرت، در راستای تامین امنیت پاکستان عمل کنند و مانع فعالیت جریانهایی شوند که امنیت داخلی این کشور را تهدید میکنند.
با این حال، انتظارات پاکستان تنها به مسایل امنیتی محدود نبود. در حوزه سیاست خارجی، اسلامآباد خواهان کاهش قابل ملاحظه روابط کابل و دهلی نو و جلوگیری از گسترش نفوذ سیاسی، اقتصادی و امنیتی هند در افغانستان بود. پاکستان همچنین انتظار داشت بر جهتگیریهای دیپلماتیک طالبان نفوذ تعیینکننده داشته باشد و مانع شکلگیری سیاست خارجی مستقلی شود که با منافع استراتژیک آن در تضاد قرار گیرد.
در حوزه اقتصادی نیز پاکستان به دنبال امتیازات تجارتی و گمرکی، از جمله معافیت تعرفههای گمرکی برای صادرات و ترانزیت کالاهای پاکستانی به آسیای میانه بود. ایجاد دهلیز دایمی و مطمئن از مسیر افغانستان برای دسترسی به بازارها، منابع و فرصتهای اقتصادی کشورهای آسیای میانه، بخش دیگری از این محاسبات به شمار میرفت.
در کنار این اهداف، اسلامآباد احتمالاً امیدوار بود بازگشت طالبان به قدرت به بازسازی تصویر پاکستان در افکار عامه افغانستان کمک کند و ذهنیت منفی تاریخی نسبت به این کشور را کاهش دهد. مهار جریانهای ملیگرای پشتون، تضعیف داعیههای فرامرزی و کاهش حساسیتهای سیاسی و امنیتی مرتبط با مرز دیورند و پیوندهای قومی دو سوی مرز نیز از دیگر انتظارات پاکستان محسوب میشد.
فراتر از همه این موارد، پاکستان احتمالاً انتظار داشت نفوذ گسترده و بیرقیبی در ساختار قدرت طالبان داشته باشد و بتواند در نهادهای امنیتی، استخباراتی، نظامی و اقتصادی رژیم آنان نقش تعیینکنندهای ایفا کند.
بر این اساس، ناتوانی یا بیمیلی طالبان در برآوردهساختن این انتظارات، بهتدریج شکاف میان دو طرف را عمیقتر کرده است.
حملات هوایی پاکستان بر اهدافی در کابل، قندهار و دیگر مناطق افغانستان، موضعگیریهای انتقادی اسلامآباد علیه طالبان در نشستهای منطقهای و بینالمللی، میزبانی از چهرهها و جریانهای مخالف طالبان و تشدید جنگ تبلیغاتی و رسانهای در پاکستان، نشانههایی هستند که میتوانند از واقعیبودن این تقابل حکایت کنند.
از این منظر، منازعه کنونی نتیجه تضاد میان انتظارات استراتژیک پاکستان و رفتار عملی طالبان است؛ وضعیتی که روابط دو متحد قدیمی را وارد مرحلهای از بیاعتمادی و رویارویی کرده است.
آیا پاکستان در پی مدیریت طالبان و مخالفان آنان است؟
در برابر برداشت نخست، احتمال دیگری نیز وجود دارد: تقابل کنونی ممکن است نمایشی و مدیریتشده باشد؛ سناریویی که هدف اصلی آن نه سرنگونی طالبان، بلکه مهار مخالفان آنان و مدیریت فضای سیاسی افغانستان و منطقه است.
پاکستان پس از نزدیک به سه دهه سرمایهگذاری سیاسی، امنیتی و استخباراتی روی طالبان، به یکی از اهداف مهم استراتژیک خود، یعنی استقرار رژیمی دوست در کابل، رسیده است. از این منظر، منطقی به نظر نمیرسد که راولپندی بهآسانی از تمام سرمایهگذاریهای گذشته خود چشمپوشی کند.
در عوض، ممکن است تلاش داشته باشد با نمایش مخالفت با طالبان، هم روابط خود با این گروه را بازتعریف کند و هم جریانهای مخالف آنان را زیر نظارت و نفوذ خود قرار دهد.
برقراری روابط و میزبانی از مخالفان طالبان در اسلامآباد میتواند فرصتی برای شناخت دقیقتر ماهیت، ظرفیت، ترکیب، انگیزهها، اهداف و میزان جدیت جریانهای مخالف فراهم کند. چنین رویکردی به پاکستان امکان میدهد بهجای مواجهه با مخالفتی ناشناخته و غیرقابل پیشبینی، تحرکات سیاسی مخالفان طالبان را از نزدیک زیر نظر داشته باشد.
این سیاست میتواند هدف منطقهای دیگری نیز داشته باشد: دور نگهداشتن مخالفان طالبان از متحدان سنتیشان، بهویژه کشورهایی که در گذشته با جریانهای ضدطالبان روابط سیاسی، امنیتی یا نظامی داشتهاند.
در چنین وضعیتی، اسلامآباد میتواند خود را به یکی از مسیرهای اصلی ارتباط با مخالفان طالبان تبدیل کند و مانع شکلگیری ائتلافهای مستقل منطقهای شود. به این ترتیب، پاکستان ضمن حفظ ارتباط با طالبان، بر مخالفان آنان نیز نفوذ خواهد داشت.
نمایش مخالفت با طالبان همچنین ممکن است هند و دیگر بازیگران منطقهای را با ابهام روبهرو کند. اگر دهلی نو به این نتیجه برسد که پاکستان خود در تقابل با طالبان قرار گرفته است، ممکن است درباره ضرورت، زمان و چگونهگی اقدامات دیپلماتیک و استراتژیک در قبال کابل با محاسبات پیچیدهتری مواجه شود.
اما یکی از مهمترین پیامدهای احتمالی چنین سناریویی، «پاکستانیزهکردن معضل طالبان» است؛ به این معنا که مساله طالبان از یک بحران گسترده سیاسی، حقوق بشری و بینالمللی به منازعهای عمدتاً دوجانبه میان افغانستان و پاکستان تبدیل شود.
در این صورت، توجه جامعه جهانی ممکن است بهجای تمرکز بر ماهیت رژیم طالبان، آینده سیاسی افغانستان و ضرورت تغییر وضعیت موجود، بیشتر معطوف به اختلافات مرزی و امنیتی میان کابل و اسلامآباد شود. چنین روندی میتواند فشارهای بینالمللی برای تغییرات بنیادی در افغانستان را کاهش دهد.
ابهام درباره اهداف و نتایج دقیق حملات هوایی، نبود اطلاعات مستقل و قابل راستیآزمایی درباره تلفات و خسارات، تمرکز بخش قابل توجهی از درگیریها بر مناطق مرزی و تبلیغات گسترده رسانهای، از جمله مواردی هستند که میتوانند در بررسی این فرضیه مورد توجه قرار گیرند.
از سوی دیگر، حمایت پاکستان از مخالفان طالبان تا کنون، در چارچوب این برداشت، عمدتاً به نشستها، تماسهای سیاسی و موضعگیریهای رسانهای محدود بوده و حمایت عملی و تعیینکنندهای از آنان مشاهده نشده است. نبود شواهد کافی از یک استراتژی آشکار و منسجم برای براندازی رژیم طالبان نیز این پرسش را تقویت میکند که آیا اسلامآباد واقعاً خواهان تغییر رژیم طالبان است یا صرفاً میخواهد رفتار آنان را مدیریت کند؟
البته این نشانهها بهتنهایی نمایشیبودن تقابل را ثابت نمیکنند، اما میتوانند مبنایی برای بررسی اهداف احتمالی پاکستان فراتر از اختلافات آشکار دو طرف باشند.
ارتش پاکستان و الگوی تاریخی استفاده از نیروهای جهادی
برای درک عمیقتر تقابل کنونی، باید به ساختار امنیتی پاکستان، فلسفه وجودی ارتش این کشور و استراتژی تاریخی آن در استفاده از گروههای جهادی نیز توجه کرد.
از زمان تأسیس پاکستان، رقابت و دشمنی با هند یکی از مهمترین عوامل شکلدهنده سیاست امنیتی و دفاعی این کشور بوده است. هند از نظر جمعیت، وسعت جغرافیایی، ظرفیت اقتصادی و منابع انسانی، هشت تا نه برابر بزرگتر از پاکستان است. این عدم توازن همواره یکی از دغدغههای اصلی استراتژیستهای نظامی و امنیتی اسلامآباد بوده است.
بر اساس این تحلیل، نهادهای امنیتی پاکستان در مقاطع مختلف تاریخی به این نتیجه رسیدهاند که اتکا به قدرت نظامی متعارف بهتنهایی نمیتواند توازن لازم را در برابر هند ایجاد کند. از همین رو، بهرهگیری از هویت دینی، بسیج ایدیولوژیک و حمایت از شبکههای جهادی به یکی از ابزارهای سیاست امنیتی این کشور تبدیل شده است.
در چارچوب این استراتژی، تقویت روایت تقابل تمدنی و دینی میان هند و پاکستان و افزایش ظرفیت بسیج مذهبی، بهویژه در مناطق مرزی و پیرامونی، اهمیت یافت. هدف این بود که پاکستان در صورت وقوع جنگی گسترده با هند، علاوه بر ارتش منظم، از ظرفیت نیروهای ایدیولوژیک و بسیجشده نیز برخوردار باشد.
اما این سیاست با تناقضی بنیادی روبهرو شد. شبکههای مسلح ایدیولوژیک که قرار بود ابزار قدرت پاکستان در برابر تهدیدهای خارجی باشند، میتوانستند به تهدیدی علیه ساختار سیاسی، نهادهای دولتی و حتا خود ارتش پاکستان تبدیل شوند.
در این چارچوب، میتوان از الگویی با عنوان Build Them Up, Then Tear Them Down یا «به قدرت برسان، سپس سرنگون کن» سخن گفت.
منطق این الگوی تحلیلی آن است که نیروهای جهادی باید همواره درگیر ماموریت، منازعه یا هدفی بیرونی باشند تا انرژی نظامی و ایدیولوژیک آنان، بهجای تهدید ساختار داخلی پاکستان، در بیرون از مرزهای این کشور تخلیه شود.
در چنین برداشتی، نوعیت نظام سیاسی حاکم بر افغانستان اهمیت تعیینکنندهای ندارد؛ آنچه اهمیت مییابد، تداوم درگیری و مشغول نگهداشتن نیروهای جهادی در بیرون از پاکستان است. به این ترتیب، اسلامآباد میتواند ظرفیت این شبکهها را بهعنوان ابزار نفوذ منطقهای حفظ کند و همزمان خطر بازگشت آنان به عرصه داخلی خود را کاهش دهد.
افغانستان؛ میدان تکرار یک چرخه تاریخی؟
تحولات چند دهه اخیر افغانستان را نیز میتوان در چارچوب این الگو بررسی کرد.
در دوران جنگ سرد، پاکستان به یکی از پایگاههای اصلی حمایت، سازماندهی و پشتیبانی از جریانهای مجاهدین افغانستان تبدیل شد. حمایت این کشور از مجاهدین در سرنگونی حکومت داکتر نجیبالله نقش برجستهای داشت.
پس از به قدرت رسیدن حکومت مجاهدین، طالبان بهعنوان نیرویی تازه در برابر نظام جدید ظهور کردند. حمایت ساختارهای امنیتی پاکستان از این گروه، یکی از عوامل مهم گسترش قدرت طالبان و سرانجام سقوط دولت اسلامی بود.
پس از سال ۲۰۰۱ نیز پاکستان رسماً در کنار ائتلاف بینالمللی مبارزه با تروریسم قرار گرفت و روابط رسمی خود را با جمهوری اسلامی افغانستان حفظ کرد. با این حال، حضور رهبران و شبکههای طالبان در خاک پاکستان و حمایت این کشور از آنان، همواره از مهمترین عوامل بیاعتمادی میان کابل و اسلامآباد بود.
در این دوره، پاکستان از یکسو با جمهوریت افغانستان روابط رسمی داشت و از سوی دیگر، زمینه تداوم فعالیت و بازسازی طالبان را فراهم ساخت؛ جریانی که سرانجام در سال ۲۰۲۱ دوباره قدرت را در افغانستان به دست گرفت.
اکنون پرسش این است که آیا راولپندی بار دیگر در پی تکرار همین الگو است؟ آیا پس از بازگشت طالبان به قدرت، پاکستان تلاش میکند با تقویت جریانهای رقیب، اعمال فشار امنیتی و مدیریت مخالفتهای سیاسی، طالبان را مهار کند یا زمینه شکلگیری نظم سیاسی دیگری را فراهم سازد؟
اگر این فرضیه درست باشد، تقابل جاری بخشی از چرخهای تاریخی خواهد بود که در آن گروههای مسلح ابتدا بهعنوان ابزار نفوذ تقویت میشوند و سپس، با تغییر شرایط و منافع، تحت فشار قرار میگیرند یا جای خود را به نیروهای دیگری میدهند.
پاکستان به دنبال تغییر رفتار طالبان است یا تغییر خود طالبان؟
تقابل کنونی طالبان و پاکستان را نمیتوان صرفاً بر اساس اظهارات رسمی یا شدت درگیریهای نظامی تفسیر کرد. این منازعه ممکن است نتیجه تضاد واقعی منافع باشد، در چارچوب یک تقابل مدیریتشده دنبال شود یا بازتابی از الگوی تاریخی سیاست امنیتی پاکستان در استفاده از نیروهای جهادی و مهار آنان باشد.
این برداشتها لزوماً یکدیگر را نفی نمیکنند. ممکن است اختلافات امنیتی میان طالبان و پاکستان واقعی باشند، اما اسلامآباد همزمان تلاش کند از همین اختلافات برای افزایش فشار بر طالبان، شناسایی مخالفان آنان و تقویت نفوذ منطقهای خود بهره ببرد. همچنین، واقعیبودن تقابل الزاماً به معنای تصمیم پاکستان برای سرنگونی رژیم طالبان نیست.
از این منظر، تمایز میان تغییر رفتار طالبان و تغییر خود طالبان اهمیت اساسی پیدا میکند. اگر هدف اسلامآباد صرفاً وادارکردن طالبان به پذیرش خواستههای امنیتی، اقتصادی و منطقهای پاکستان باشد، فشارهای کنونی میتواند ابزاری برای بازتعریف روابط دو طرف باشد. اما اگر پاکستان به این نتیجه رسیده باشد که طالبان دیگر قادر یا مایل به تامین منافع استراتژیک آن نیستند، احتمال حمایت از گزینههای سیاسی دیگر نیز میتواند در محاسبات آینده این کشور مطرح شود.
در نهایت، آنچه ماهیت این تقابل را روشن خواهد کرد، نه شدت شعارهای سیاسی و جنگ رسانهای، بلکه رفتار عملی پاکستان است: میزان و نوع فشار بر طالبان، سطح حمایت از مخالفان آنان و چگونهگی تعامل اسلامآباد با هند و دیگر قدرتهای منطقهای.






