در آن روزهای پرهیاهو که سقوطهای پیدرپی ولایتها همهجا را فرا گرفته بود و افغانستان در آستانه تحولی تلخ و تیرهتر از رنگ سیاه پرچم سهرنگ خود قرار داشت، علی ندیم، یکی از نظامیان پیشین که بازنشسته شده بود، در سکوت غروب چشم به خورشید کابل دوخته بود؛ خورشیدی که آرامآرام به پشت افق پنهان میشد و نور گرم و طلاییاش جای خود را به رنگهای سرد و خاکستری میسپرد.
در نگاه این نظامی بازنشسته، افغانستان نیز پس از سقوطهایکه دولت آن را عقبنشینی تاکتیکی میخواند همچون خورشید، رو به خاموشی و تاریکی میرفت. او که سالها در دل کوههای سر به فلک کشیده پنجشیر خدمت کرده بود، با هر خبر تازه از سقوط ولایتها، موجی از اضطراب و نگرانی را در دلش حس میکرد؛ دلنگرانی که از چشمهایش میجوشید و بیرون میزد.
این نظامی پیشین کشور میگوید که یک ماه پیش از اینکه شعلههای آتش به زادگاهش پنجشیر برسد با این که هیچ صلاحیت نظامی نداشت برای خدمت به وطن و هموطنانش راهی سنگر مقاومت شد. او نمیتوانست در برابر نابودی سرزمینش بیتفاوت بماند و با هر قدمی که به سوی پنجشیر برمیداشت، سنگینی مسوولیت و امید به آیندهای بهتر را در دل خود حس میکرد.
علی ندیم که در آن زمان دوسال از بازنشستهگیاش میگذشت قصه اینکه چگونه راهی پنجشیر برای مقاومت شد را چنین میگوید: «من در کابل بودم وقتی سقوط ولایتها و ولسوالیها را میشنیدم آرامش از من گرفته میشد یکی از روزها احساس مسوولیت کردم که باید به محل وظیفهام پنجشیر باز گردم چون حس وطن دوستی مرا رها نمیکرد.» او میافزاید که در آن روزهای گرم تابستان، نیروهای امنیتی کشور هر بار که شکست میخوردند، به پنجشیر که در دل کوههای سر به فلک کشیده و مغرور هندوکش خوابیده بود، تکیه میکردند.
پس از گذشت چهار سال از آن روزهای پرآشوب، علی با صدایی که هنوز بوی درد میدهد، داستانش را این گونه بازگو میکند: «تمام نیروهای امنیتی با تمام امکاناتشان به پنجشیر میآمدند و بار مسوولیت بسیار سنگین بود، چون باور داشتند که مردم در پنجشیر مقاومت خواهند کرد و جنگی در راه است. جلساتی برای دفاع و جلوگیری از آسیب رسیدن به مردم برگزار شد و مردم تا دقایق آخر در داخل پنجشیر ماندند.»
ندیم میافزاید که با سقوط کابل، جنگ در پنجشیر تازه معنای واقعی خود را پیدا کرد و پس از ۱۵ اگست، گلولهها مانند باران میان مردم، نیروهای امنیتی و طالبان رد و بدل میشد. او اظهار میدارد هر گلوله که به طالبان اصابت میکرد، قلبش آرام میشد؛ چون احساس میکرد از خاکش در برابر گروهی دفاع میکند که در بیست سال گذشته آرامش را از مردم گرفته بودند.
علی از سختیهای کوههایی میگوید که در آنها جبهه ساخته بودند؛ کوههایی که نفسکشیدن در آنها دشوار بود، اما برای مردمی که دل به آزادی بسته بودند، این سختیها هیچگاه مانع نشد. به گفته او «هوای کوهها سرد و بیرحم بود، اما هیچ چیز نتوانست اراده ما را شکست دهد. هر سنگ، هر درخت و هر چشمه برای ما حکم سنگر و پناهگاه داشت.»
برای ندیم مهم نبود که در لباس نظامی نیست، بلکه مهم آن بود که پایبند به وطن و مردمش باشد و در این نبرد سهم خود را ادا کند؛ چرا که هیچ چیزی بالاتر از احساس مسوولیت نسبت به سرزمین و مردمی که دوستشان دارد، نیست.
اما ناگهان بر خلاف میل علی و نظامیان دیگر کشور مقاومت طولانیمدت در دل کوههای پنجشیر، که برای بسیاری نماد ایستادهگی و آزادهگی بود، پس از دو ماه تلاش بینتیجه به پایان رسید. جای آرامش را ناامیدی، اشک و خون گرفت و تنهای زخمی در دل این خاک برجا ماند.
علی ندیم، نظامی پیشین و شاهد این روزهای سخت، میگوید نیروهای دفاعی همانطور که از در و دیوار وارد پنجشیر شدند، با همان بینظمی و سردرگمی نیز عقبنشینی کردند.
آقای ندیم که دل خوشی از سقوط پنجشیر ندارد و هنوز زخمش باز است توضیح میدهد «مردم کاملاً غافلگیر شدند؛ نیروهای امنیتی سلاحهای خود را رها کردند و از هر راهی فرار کردند. وقتی طالبان وارد پنجشیر شدند با شمار اندکی از نیروهای امنیتی و مردم روبهرو شدند خیلی از جوانان پنجششیر کاپیسا و اندراب کشته شدند.»
او روایت میکند که به محض ورود طالبان به پنجشیر، وحشت همهجا را فرا گرفت و مردم به کوهها پناه بردند. بسیاری به ولایتهای همجوار رفتند. به گفته او، طالبان پس از ورود به پنجششیر هر جوانی را که در جادههای ولایت میدیدند، یا تیرباران میکردند یا بازداشت میکردند. پس از استقرار شان خانهها را بررسی کردند.
چهار سال پس از نبردهای خونین پنجشیر، علی ندیم، نظامی بازنشسته، هنوز با نگاهی خیره به کوههای این ولایت، خاطرات روزهای مقاومت را مرور میکند؛ خاطراتی که از سر وفاداری به وطن در ذهن او زنده ماندهاند، نه از سر حسرت.
برای او، پنجشیر فقط یک جغرافیا نبود؛ نمادی از ایستادهگی بود در برابر تاریکی. هرچند سنگرها یکییکی سقوط کردند و صدای تفنگها خاموش شد، اما چیزی در دل او و هزاران دل دیگر خاموش نشد؛ همان چیزی که او آن را «نفس مقاومت» مینامد و شاید روزی، دوباره از دل همین کوهها، صدایی برخیزد؛ صدایی نه از جنگ، که از بازگشت امید.






