وقتی نظام جمهوریت سقوط کرد، تنها چیزی که برایش باقی ماند، بدنی زخمی، دستانی خالی و خاطراتی از سنگر و خون بود. هدایت، یکی از هزاران نظامی پیشین افغانستان است که پس از فروپاشی حکومت، با واقعیتی روبهرو شد که هیچگاه تصورش را نمیکرد؛ وطنی که برایش جنگیده بود، حالا او را فراموش کرده بود.
با تسلط طالبان بر افغانستان، تنها ساختارهای سیاسی و اجتماعی نبودند که فروپاشیدند؛ بلکه بخش نظامی افغانستان نیز عملاً از هم پاشید. هزاران سرباز، افسر، پولیس و نیروهای امنیتی که روزگاری در سنگرهای داغ افغانستان با جان و دل از خاکشان دفاع میکردند، حالا در سایه فقر، بیسرنوشتی و ترس از بازداشت روزگار میگذرانند.
هدایت (مستعار)، یکی از نظامیان پیشین است که در یکی از عملیاتهای نظامی در تگاب بهشدت آسیب دیده است. او اکنون زیر فشار شدید اقتصادی و ترس از بازداشت توسط طالبان قرار دارد. این نظامی پیشین میگوید: «نمیدانستم برای کشوری میجنگم که از پیش، به بهای خون و زخمهای ما فروخته شده بود. اگر قرار بود کشور را به دشمن تسلیم کنید، پس چرا این بازی را راه انداختید؟ چرا هزاران خانواده را در سوگ فرزندان شهیدشان نشاندید؟ چرا من و هزاران نفر دیگر را معلول کردید؟»
هدایت با کولهباری از حسرت و اندوه میگوید که کسی هرگز احساس یک نظامی را نپرسید؛ آن زمان که فریاد میزد «سنگر را رها نمیکنم» و تا آخرین قطره خونش میجنگید. پس از آهی سنگین و سکوتی عمیق، ادامه میدهد: «وقتی به خونریزیها، شهادت جوانان نازنین، همسنگرانم، و بیپناهی و بیسرنوشتی خانوادههایشان فکر میکنم، دردم دوچندان میشود. وطنم، و غروری که برای حفاظت از آن داشتم، با خاک یکسان شد.»
این نظامی پیشین میگوید: «وقتی حکومت سقوط کرد، با بدنی معیوب ماندم و نمیدانستم چه باید بکنم. از همانجا، آوارهگی من و هزاران نظامی دیگر آغاز شد. به کودکانم نگاه میکردم که همه زیر ۱۸ سال بودند و حیران مانده بودم. صاحبخانه گفت: هیچ مشکلی نیست، تا وقتی دوباره به وظیفه برنگشتی، کرایه نمیگیرم؛ وقتی کار پیدا کردی، کمکم پرداخت کن. اما دیری نگذشت که بازداشتها و قتلها آغاز شد. تصمیم گرفتم از آنجا بروم. پولی نداشتم، پس تمام وسایل خانهام را فروختم؛ همه چیز به ۵۳ هزار افغانی رسید و با کمی قرض و وام، راهی ایران شدیم.»
هدایت میافزاید: «از سختیهایی که در مسیر راه با آنها روبهرو شدیم، نپرسید. با کمری آسیبدیده و کودکانی قدونیمقد، در دل دشت و بیابان… واژهها از توصیف آن ناتوانند. کودکانم را میدیدم که از شدت خستهگی اشک میریختند، اما چارهای نداشتند. به آنها میگفتم: شما فرزندان یک نظامی هستید، باید قوی و استوار بمانید. بالاخره به ایران رسیدیم، اما در ایران برای افغانها هیچ احترامی وجود ندارد. هیچکس افغان را آدم حساب نمیکند.»
این مرد جوان در ادامه میگوید که در ایران با سختی و تنگدستی فراوان زندهگی را از نو ساخت؛ اما این بار هم پولیس ایران او را آرام نگذاشت. بازداشت پسر ۱۶سالهاش باعث شد که تمام خانوادهاش به افغانستان بازگردانده شوند.
هدایت میگوید: «بار دیگر به افغانستان برگشتم؛ با دستانی خالی، دلی ناامید و ترسی همیشهگی از بازداشت. اما راه دیگری نداشتم. شرایط زندهگی برایم بسیار دشوار شده بود، چون در کابل نه پناهی داشتم و نه سرپناهی.»
این نظامی پیشین میگوید: «من فقط بهاندازهای پول داشتم که خودم و خانوادهام را به افغانستان برسانم. یک کراچی خریدم و از مندوی مقداری وسایل آرایشی و بازیچههای کودکانه گرفتم تا به نوبت، من و فرزندانم آنها را بفروشیم و لقمه نانی تهیه کنیم.»
هدایت با قلبی پر از اندوه میافزاید: «روزبهروز زندهگی از زاویههای مختلف بر من فشار وارد میکند؛ از یکسو قامت خمیده و کمر آسیبدیدهام که توان ایستادن و کار کردن ندارد، و از سوی دیگر، فشار اقتصادی و ترس از بازداشت زندهگی را برایم نفسگیر کرده است.» او میگوید که هیچ چارهای ندارد اگر از خانه بیرون نشود فرزندانش گرسنه میمانند.
هدایت خاطرنشان میسازد: «در یک خانه کرایی زندهگی میکنم؛ نه نان دارم، نه امنیت و نه آرامش. با بدنی معیوب و دلی نگران مجبورم کار کنم. هر بار که از خانه بیرون میشوم، با خود فکر میکنم شاید این آخرین بار باشد. بعضی شبها تا صبح خوابم نمیبرد. با خودم میگویم: این بود وطن؟ این بود پاداش ما؟ ما جان دادیم، خون دادیم، همسنگرهایم پیش چشمم شهید شدند… و حالا هیچکس حتا نمیپرسد که زندهایم یا نه.» او میافزاید: «این زندهگی، زندهگی نیست. فقط نفس کشیدن است.»
این نظامی پیشین میگوید: «به خدا، گاهی با خود فکر میکنم: برای چه کسی جنگیدم؟ برای وطنی که به بهای خون فرزندانش فروخته شد؟ برای کسانی که در دفترها نشسته بودند و حتا یک روز هم سنگر را ندیده بودند، اما ما را فروختند؟ تنها چیزی که میدانم این است: من جنگیدم، زخمی شدم، اما حالا فراموش شدهام. و این فراموششدن، از هر زخمی دردناکتر است.»
با تسلط طالبان بر افغانستان، نهتنها ساختارهای سیاسی و اجتماعی بلکه بخش نظامی کشور نیز دچار فروپاشی شد. اکنون، براساس اطلاعات موجود، نیروهای استخبارات طالبان در لباس افراد عادی جامعه فعال شدهاند تا نظامیان پیشین، فعالان حقوق بشر و اعضای جامعه مدنی را شناسایی و بازداشت کنند؛ اقدامی که همراه با فقر، بیپناهی و از دست رفتن آینده، نگرانی و ترس سربازان پیشین نیروهای امنیتی را دوچندان کرده است.







