زندهگی ارزش این روزهایی را دارد که سپری میکنم؛ روزهایی که برای موفقیتهایم جشن میگیرم و گاهی به دلایل ناخوشایندی دلخور، ناراحت و رنجور میشوم، به حدی که اشک در چشمانم حلقه میزند. امروز هم از عمرم گذشت و کم شد. زندهگی خیلی عجیب است؛ هر روز آموختههای زیادی دارم و هر روز تغییرات زیادی را تجربه میکنم، اما همه با گذشته و واقعیت ما نسبت خیلی عمیقی دارد. هر لحظه به یاد آن روزهایی میافتم که فراموش کردن آن خیلی دشوار و دور از تصورم است. بیایید امروزم را با من مرور کنید تا معنای این جملاتم را درک کنید.
آغاز روز با امید متفاوت بود. همیشه اول صبح را با انگیزه خاص شروع میکنم، ولی با دیدن پیامهای وتساپ موبایلم، آن انگیزه تبدیل به انرژی منفی شد؛ انرژیای که همیشه از آن دوری میکنم. اما چه باید میکردم؟ مثل هر روز دیگر روانه درس صبحگاهی شدم؛ درسی که همیشه با اشتیاق میرفتم، اما امروز با حال ناخوش راه افتادم. با دوست و همراه زندهگیام، مادرم، کوچههای کابل را طی کردم؛ هیچ شوقی برای صحبت با او نداشتم و راه با همان خاموشی گذشت. در جریان راه، مادرم میخواست با من صحبت کند، اما من میگفتم: «تندتند برویم، امروز صنف ناوقت شده است.» زمانی که به کورس رسیدم، هیچکس در صنف نبود. با تمیز کردن چوکیام نشستم. همه پی هم میآمدند و صنف هم پرجنبوجوش میشد. درس را با خاموشی گوش دادم، اما در گذشتهها خیلی یک دختر پرحرف و شوخطبع بودم. در گوشهای نشسته بودم و به این فکر بودم که چرا من بهعنوان یک دختر و دانشآموز مدنظر گرفته نمیشوم؟ سوالی که ذهنم را بیشتر درگیر کرده بود. اما جواب این سوال را دریافتم که باید بیشتر از قبل تلاش کنم.
صنف پایان یافت و همه بهسوی خانههای خود رفتند؛ اما من در کورس ماندم، چون دو ساعت بعد دوباره صنف داشتم. امروز در دهلیز کورس قدم زدم و اداره را نگاه کردم؛ اما برای پناه بردن و نشستن جای آرام و مناسبی پیدا نکردم. فنجان چای را برداشته و در صنف قبلی پناه گرفتم، چون دوستان زیادی در آنجا نشسته بودند. آنها آکواریم جاپان را روشن کرده بودند و در فضای کاملاً صمیمی صبحانه نوش جان میکردند. به جمع آنها پیوستم و صبحانه نوش جان کردم. خیلی خوشحال شدم که امروز در کنار آنها قرار داشتم.
در کنار چای، قصههایی بود که بیشتر ما را با همدیگر آشنا کرد. من که با آنها آشنا نبودم، معرفی شدم و دوست شدم. تجربیات و خاطرات شیرین مکتب، سوژهای است که بعد از سقوط حکومت بیشتر در جمع دختران بازگو میشود. امروز ما دختران خاطرات مکتب را تازه کردیم، خاطراتی که با هزاران حسرت مرور میکردم. با هم از شوخطبعیهای دوران مکتب میگفتیم. از آزار دادن اساتید، دعواها و روزهای خوب و شاد مکتب یاد میکردیم. یادآوری آنهمه برایم خیلی سخت بود، بهخصوص آن قصهای که بیشتر استاد مضمون اسلامی دوران مکتب را آزار میدادم. ساعتها در پی قصههایمان گذشت و مدیریت زمان نتوانستیم. امروز از ساعت ۹:۳۰ صبح پی قصه نشسته بودیم تا ساعت ۱۲:۰۰ چاشت. در این جریان خندیدیم و یک دوستمان اشک ریخت. امروز این را بهوضوح درک کردم که برای یک دختر خیلی سخت است که از گذشته خود یاد کند؛ از دوران و روزهایی که فقط سپری شده و حالا فقط بهعنوان خاطره در ذهنمان است.
این قصهها را خاتمه بخشیدیم و درس جدید را شروع کردیم. از آن روزهایی که با دوستانم نویسندهگی کار میکنم، انگیزه و حس خوبی به من میدهد. زمانی که در صنف حاضر میشوم و به چشمان ذوقزده آنها نگاه میکنم، برایم حس و قدرتی ایجاد میکند که باید بیشتر از قبل با آنها همراه باشم. در این شرایط سخت و غیرقابلپیشبینی فقط همدردشان و گاهی شانهشان میشوم. گاهی با خود میگویم: «ای کاش مریم میتوانستی بیشترین بستر و زمینه رشد را برای آنها مساعد کنی.» اما چه باید کرد؟
صنف امروز و درس امروز خیلی انگیزهبخش بود. به ساعت نگاه کردم، انگار صنف زبان انگلیسی را فراموش کرده بودم، اما نه؛ ناوقت شده بود. چاشت غذا نخورده بودم و با شکم گرسنه هم نمیتوانستم درس را پیش ببرم. به نزدیکترین دکان رفتم، کیک و آب گرفتم و راهی کورس شدم. باد میوزید، اما این باد مرا به یاد طوفان روز سقوط میبرد. راه را با قدمهای بلند طی کردم. امروز برای اولین بار بود که در جریان راه از مجبوری غذا خوردم. همیشه پدرم میگفت: «دخترم هیچ زمانی نان را در جریان راه رفتن مخور، چون تکههای نان به زمین میافتد و کبر است.» اما امروز مجبور بودم. به کورس رسیدم و در جای مشخصشدهام نشستم و نان را با عجله قورت میدادم تا مبادا استاد بیاید و مرا در این وضعیت ببیند.
درس امروز متفاوت بود، استاد از راه رسید و آخرین تکه نان را قورت دادم، اما در گلویم گیر کرده بود. استاد با لبخند پرسید: «درس امروز چیست؟» همه گفتند که گیم بازی میکنیم. من گیم را خیلی دوست دارم، چون در جمع فضای صمیمی ایجاد میکند و در کنارش با همدیگر بیشتر آشنا میشویم. استاد به همه دستور داد که باید چوکیها را در دو طرف صنف منظم کنیم. طبق گفته استاد، در چوکیها نشستیم.
این گیم نبود، بلکه با خود درسهای قشنگی هم داشت. چند سلاید را مرور کرده و به اصل گیم رفتیم. استاد گفت: «همه شما در شهری زندهگی میکنید که کاملاً آرام و شاد است؛ شهری که همه رویای آن را داریم، اما در این شهر مافیاهایی وجود دارد که ما اصلاً نمیشناسیم و هر شب باعث مرگ افراد این شهر میشود. شما باید این مافیاها را پیدا کنید و از بین ببرید؛ کاری که دور از اراده مردمان کشور ماست. ما نمیتوانیم مافیاهای شهر را پیدا کنیم، چون خیلی زیاد و قدرتمند هستند.» استاد برای شش نفر اولین ورقهها را داد و بعداً به همه. اما هیچکس نمیتوانست بگوید چهکاره است؟ همه افراد معمولی به نظر میرسیدند. همه چشمهای خود را برای بار اول بستند و مافیاها چشمان خود را باز کردند و همدیگر را شناختند. همه چشمان خود را باز کرده و حدس میزدند که چه کسی مافیاست؟ خیلیها درست حدس میزدند و خیلیهای دیگر اشتباه. بعد از مدتی همه دوباره چشمان خود را بستند و مافیاها یک نفر را هدف قرار دادند تا از بین ببرند و دوباره چشمان خود را بستند. این بار داکتر برای نجات جان شخص تلاش کرد. چشمان دوباره باز شد، یعنی طلوع جدید. اندکی حدس زد که چه کسی قرار است از بین برده شود، اما همه اشتباه میگفتند. این روند سه بار ادامه پیدا کرد. در جریان بازی خیلیها مافیاها را شناسایی کرده بودند، اما آنها از خود دفاع کرده و خود را بیگناه جلوه میدادند.
در آخر همه مافیاها خود را فاش کردند. من در آن شهر مافیا بودم، اما هیچکس در مورد من اطلاعی نداشت. بعد از معرفی، همه متحیر بودند. این بازی برایم این را آموخت که همیشه شبیه مافیاها آرام به درسهایم برسم و بیشتر کار کنم. بیشتر مراقب باشم مبادا مورد سوءقصد قرار بگیرم و از بین بروم. شاید گاهی بیگناه پایمال شوم، اما نباید سکوت کرد. باید همیشه از حق خودم و دوستانم دفاع کنم.
این گیم برگرفته از واقعیت اصلی شهر و کشور ماست. در شهر ما هیچکس نمیتواند افراد مضر و مافیا را شناسایی کند، چون همه خود را معصوم جلوه میدهند. اما باید هوشیارانه عمل کرد.






