هستی چگونه هستی یافته است یا چگونه پیدا شده است؟ این همان پرسش اساسی است که تمام دینها، آیینها، دانش و فلسفه هر کدام در جایگاه خود به آن پرداختهاند. در شعر پارسی دری، فردوسی از نخستین شاعرانی است که به این مساله که هستی چیست، پرداخته است.
این پرسش یکی از پرسشهای اساسی و بیپاسخ خیام نیز است. پاسخی که فردوسی ارایه میکند، این است که یزدان اینهمه «چیز» را یعنی هستی را از «ناچیز» آفریده است. ناچیز دو مفهوم را میتواند ارایه کند. نخست ناچیز آنگونه که در گفتار مردم نیز وجود دارد، به مفهوم یک چیز اندک، کم و کوچک است. دودیگر ناچیز به مفهوم «هیچ» است؛ چیزی که وجود نداشته است. پس خداوند اینهمه هستی را از هیچ آفریده است.
هیچ را میتوان به مفهوم نیستی به کار برد. پس در این صورت میشود گفت: خداوند این هستی را از نیستی پدید آورده است. در یک تعبیر دیگر «ناچیز» به مفهوم کوچک و اندک است که میشود گفت: خداوند هستی را از یک چیز کوچک آفریده است. مثلاً از ذرهای که تمام هستی در آن متراکم و فشرده بوده که میتوان از آن به نام اتوم نخستین نیز یاد کرد.
فردوسی در آغاز شاهنامه آفرینش جهان را اینگونه بیان میکند:
از آغاز باید که دانی درست
سر مایهی گوهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
سر مایهی گوهران این چهار
بر آورده بیرنج و بیروزگار
یکی آتشی برشده تابناک
میان آب و باد از بر تیرهخاک
نخستین که آتش به جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وزان پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گوهر به جای آمدند
ز بهر سپنجیسرای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساخته
ز هر گونه گردن برافراخته
پدید آمد این گنبد تیزرو
شگفتی نمایندهی نوبهنو
(شاهنامه فردوسی، کمیته دولتی طبع و نشر، ۱۳۶۱، ص ۲۲)
فردوسی جهان را ترکیبی میداند از باد، خاک، آب و آتش که در آن روزگار هر کدام را عنصر جداگانهای میپنداشتند. خیام و شاعران دیگر نیز در سرودههای خود بر این چهار عنصر چنان اجزای سازنده هستی تاکید کردهاند.
عمر خیام جهان را چنان بحری بیرونآمده از نهفت میداند: «این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت / کس نیست که این گوهر تحقیق بسُفت».
او راز پیدایی هستی را به معمایی همانند میکند، چنان معمایی که ما حتا نمیتوانیم حرفی هم از آن بخوانیم: «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من».
زمانی که خیام به بیان راز پیدایی هستی میپردازد، گونهای دلتنگی را میتوان در این بخش از رباعیهای او حس کرد؛ دلتنگیهایی که برخاسته از عشق رسیدن او به حقیقت است. درست مانند یک آموزگار ریاضی که هر بار معادلههایی را حل میکند، ولی به نتیجه نهایی نمیرسد. دلتنگ میشود، با این حال نمیتواند از کار خود دست بکشد و باربار به حل آن معادله پیچیده میپردازد.
هر چند بربنیاد تیوری بیک بنگ، جهان را پدیدآمده از آن انفجار نخستین میدانند، البته این آخرین تیوری در پیوند به چگونهگی پیدایی هستی نخواهد بود. به هر صورت، حالا ما با گوشههایی از جهان در تماسیم. ما روی زمین ایستادهایم و با آن پیوند دوجانبه داریم. طبیعت بر ما تاثیرگذار است و ما نیز بر طبیعت تاثیرگذاریم. جستوجو و تجربه میکنیم و در جریان شناخت تجربی خود به این نتیجه رسیدهایم که این جهان ترکیبشده از سه چیز است: ماده، انرژی و فضا. پس میتوان گفت: اینهمه «چیز» به گفته خیام از همان «نهفت» به جود آمده است و به قول فردوسی زمانی «ناچیز» بودند و حال چیز شدهاند.
موضوع ماده و انرژی هم بحث دیگری را به میان میآورد و آن اینکه بربنیاد قانون البرت انشتین E=mc2 ماده و انرژی با هم یکیاند. به زبان مردم هر دو، دو روی یک سکهاند؛ چون ماده به انرژی و انرژی به ماده تبدیل میشود. پس جهان ما از دو چیز یعنی از فضا و انرژی ساخته شده است.
در این میانه زمان کجاست؟ آیا ماده میتواند بدون زمان وجود داشته باشد؟ باورهای علمی چنین است که هیچ چیزی نمیتواند بیرون از زمان وجود داشته باشد. زمان بُعد چهارم ماده است. پس ماده با زمان هستی مییابد. هر رویدادی و هر حرکتی در زمان رخ میدهد. آیا بیک بنگ در زمان رخ داده است یا اینکه زمان هم با بیک بنگ پدید آمده است؟
پرسشهایی که ادامه دارند و تا انسان اندیشهمند وجود دارد، ادامه خواهند داشت. با اینهمه، پرسش اصلی همچنان برجای خود باقی است. اگر هستی پدید آمده از بیک بنگ است، این بیک بنگ چگونه رخ داده که سبب پیدایی اینهمه «چیز» شده است؟
فردوسی باور دارد که اینهمه «چیز» را خداوند از ناچیز پدید آورده است. شماری هم بیک بنگ را یک خلقالساعه میدانند. خیام در این رباعی اساسیترین پرسش را در پیوند به چگونهگی پیدایی هستی به میان آورده است؛ اما خود به پاسخی نمیرسد، همانگونه که دانش امروز نیز به پاسخ نهایی نرسیده است. پاسخهای روزگار، خیام را قناعت نمیدهد و او ناچار همه را سخنانی میداند از سر سودا: «هر کس سخنی از سر سودا گفتند / زان روی که هست کس نمیداند گفت». یعنی آن راز پوشیده است و کسی هنوز به آن نرسیده است.
فردوسی در ادامه بهگونه مشخص به بیان پیدایی فلکها و زمین میپردازد:
فلکها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد به کردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بردمید
سر رُستنی سوی بالا کشید
زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه
ستاره بر او بر شگفتی نمود
به خاک اندرون روشنایی فزود
همی بر شد آتش فرود آمد آب
همیگشت گرد زمین آفتاب
گیا رُست با چند گونه درخت
به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت
وزان پس چو جنبنده آمد پدید
همه رُستنی زیر خویش آورید
(شاهنامه فردوسی، ص ۲۲)
فردوسی همه هستی را آفرینش خداوند میداند و اما راز این هستی چنان پیچیده است که هنوز کسی نمیتواند به این اسرار پی ببرد. او باور دارد که چون دستگاه فلکها ساخته شد، پس از آن به جنبش درآمدند؛ اما تا روزگار فردوسی باور دانشمندان چنین است که زمین مرکز جهان ماست. فردوسی نیز به همین باور بوده است:
همی بر شد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب
یا اینهمه راز چگونهگی پیدایی جهان هنوز پیچیده و ناگشوده است:
چنین است فرجام کار جهان
نداند کسی آشکار و نهان
یا در بیت دیگری میگوید:
شنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانیم راز جهانآفرین
فردوسی در ادامه بیان آفرینش هستی به پیدایی فلکها و زمین اشاره دارد. کوهها سر بلند میکنند، باران میبارد و آبها بر زمین جاری میشوند. گیاهان و جانوران پدید میآیند. در زیستشناسی نیز این دیدگاه وجود دارد که طبیعت زنده از طبیعت جامد یا غیرزنده پدید آمده است.
چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهی هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی
که معنای مردم چه باشد یکی
مگر مردمی خیره دانی همی
جز این را ندانی نشانی همی
تو را از دو گیتی برآوردهاند
به چندین میانجی بپروردهاند
(همان، ص ۲۲)
این گفتههای فردوسی در پیوند به پیدایی زمین و پیدایی زندهگی روی زمین، همانگونه که گفته شد، با تیوریهای زمینشناسی و زیستشناسی همگونی شگرفی دارند. ریزش بارانهای دوامدار، شرایط زیست را در زمین پدید میآورد. گیاهان و درختان سبز شدند، بعد جانوران و در فرجام انسان.
بربنیاد تیوریهای زیستشناسی، نخستین جانورانی که روی زمین پدید آمده، خزندهگانند، بعد پرندهگان و پس از آن پستانداران. جایگاه انسان از نظر زیستشناسی در فامیل ممالیا یا پستانداران قرار دارد.
یکی از ویژهگیهای زندهجانها، ادامه نسل است. در این میان خزندهگان و پرندهگان تخم میگذارند و پستانداران چوچه میدهند. یگانه پرندهای که پستاندار است و چوچه میدهد، خفاش (Chiroptera) یا شبپرک است. بربنیاد این ویژهگی خفاشان، طرفداران اندیشه تکامل در زیستشناسی تاکید میکنند که پستانداران ادامه تکامل پرندهگان هستند و انسان خردمند(Homosapiens) ادامه تکامل پستانداران است.
فردوسی انسان خردمند را نیرومندترین موجود زنده روی زمین میداند که جانوران دیگر از او فرمان میبرند:
سرش راست بر شد چو سرو بلند
به گفتار خوب و خرد کاربند
پذیرندهی هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
ز راه خرد بنگری اندکی…
انسان با وجود اینهمه وابستهگی به طبیعت، اینکه چگونه توانسته است بر آن بتازد و بخشهای آن را در اختیار خود قرار دهد، بر جانوران دیگر فرمان دهد و پیوسته دامنه حاکمیت خود را بر طبیعت گسترش دهد، اینهمه برخاسته از خرد و تجربههایهای ناگسست علمی اوست.
انسان با چراغ خرد و دانش خود است که دیوارهای بلند تاریکی را میگشاید، از آن میگذرد و به سوی هدف خود که شناخت علمی هستی است به پیش میرود. مرز شناخت انسان از طبیعت همیشه یک مرز پیشرونده است و انسان این مرز را روزتاروز پیشتر و پیشتر میبرد. انسان به راهی روان است که آن را پایانی نیست، چون هستی را مرزی نیست. پس میشود گفت که انسان در راه شناخت هستی، در راه سفری گام نهاده است که آن را پایانی نیست.







