روسها از زمان جمهوریت، روابط عمیق استخباراتی با طالبان داشتند. آنان به این گروه پول میدادند، در زمینه تسلیحات کمک میکردند و در بسیاری موارد، مشورههای استخباراتی در اختیار طالبان قرار میدادند. از سال ۲۰۱۷، روسیه «فرمت مسکو» را ایجاد کرد تا این روابط را در چارچوبی سیاسی و در قالب یک روند دیپلماتیک تنظیم کند و برای تعامل با طالبان، بستری رسمیتر و منطقهایتر فراهم سازد.
اکنون روسیه با پیگیری یک راهبرد منظم و چندبعدی در عرصههای سیاسی و دیپلماتیک، امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی، تلاش میکند از یکسو تهدیدهای منطقهای را با استفاده از راهکارهای نرم، مانند پروژههای اقتصادی، تعامل تاکتیکی و بازیهای استخباراتی، خنثا کند و از سوی دیگر، احتمال بازگشت دوباره امریکا به منطقه را به حداقل برساند. در این میان، افغانستان تحت کنترل طالبان، بهعنوان یک حفره امنیتی بالقوه، در محاسبات مسکو اهمیت ویژهای دارد. به بیان دیگر، روسیه در پی آن است که از طریق محدودسازی زمینههای نفوذ غرب، روند امریکازدایی از منطقه را پیش ببرد و احتمال بازگشت حضور و نفوذ راهبردی امریکا را تا حد ممکن کاهش دهد.
در کنار این مساله، تحول مهم دیگری نیز در رویکرد روسیه به افغانستان و مناطق همجوار آن شکل گرفته است. روسیه در سال ۲۰۲۳، در چارچوب سیاست خارجی خود، توجه ویژهای به مساله اوراسیا نشان داد. اوراسیاییگرایی که ریشههای آن به دهه ۱۹۲۰ برمیگردد، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، صورتبندی نوین ژئوپلیتیکی پیدا کرد و بهتدریج جایگاه مهمتری در تفکر راهبردی روسیه به دست آورد. این حوزه، آسیای مرکزی، قفقاز، اروپای شرقی، ایران و بخشهایی از آسیا را در بر میگیرد و افغانستان نیز بهعنوان حاشیهای مهم و از نظر امنیتی حساس، در محاسبات مربوط به این فضای ژئوپلیتیکی مطرح است. اهداف اصلی این جهتگیری، تقویت نفوذ روسیه در فضای اوراسیا، ایجاد نظم چندقطبی و محدودکردن برتری ژئوپلیتیکی امریکا و متحدان آن است.
در سطحی گستردهتر، این رویکرد را میتوان بخشی از تلاش روسیه برای مقابله با آنچه هژمونیطلبی ژئوپلیتیکی امریکا و همگرایی راهبردی اروپا با واشنگتن میداند، ارزیابی کرد. از نگاه مسکو، گسترش نفوذ غرب در فضای اوراسیا و تداوم همسویی فراآتلانتیکی میان امریکا و اروپا، بهویژه در چارچوب ناتو، میتواند موازنه قدرت را به زیان روسیه تغییر دهد. به همین دلیل، کرملین میکوشد با تقویت پیوندهای منطقهای، ایجاد سازوکارهای مستقل امنیتی و اقتصادی و گسترش همکاری با کشورهای پیرامونی، از تثبیت برتری راهبردی غرب در این جغرافیای حساس جلوگیری کند.
در همین چارچوب، در ۳۱ مارچ ۲۰۲۳، ولادیمیر پوتین «مفهوم سیاست خارجی فدراسیون روسیه» را تصویب کرد. در این سند، روسیه خود را یک قدرت بزرگ اوراسیایی و اروپای آرام یا یوروپاسیفیک معرفی میکند و بر تقویت همکاریهای اوراسیایی، سازمان همکاری شانگهای، اتحادیه اقتصادی اوراسیا و شکلگیری نظم چندقطبی تأکید دارد. این سند نشان میدهد که نگاه روسیه به فضای پیرامونی خود صرفاً به روابط دوجانبه با کشورهای همسایه محدود نیست، بلکه بخشی از یک طرح گستردهتر برای بازتعریف جایگاه روسیه در نظام بینالملل و مقابله با برتری ژئوپلیتیکی غرب به شمار میرود.
از سوی دیگر، جنگ اوکراین و مشغولیت گسترده روسیه در این جبهه، نگرانیهای جدی درباره احتمال گشودهشدن یک جبهه امنیتی در جنوب را افزایش داده است؛ جبههای که افغانستان میتواند در آن به یکی از نقاط حساس تبدیل شود. نگرانی اصلی مسکو این است که خاک افغانستان به سکوی پرتاب تروریسم فراملی تبدیل شود و نخستین پیامدهای چنین وضعیتی، حیاط خلوت امنیتی روسیه، یعنی آسیای مرکزی، را هدف قرار دهد. از این منظر، تهدیدهای برخاسته از افغانستان صرفاً یک مساله داخلی یا مربوط به کشورهای همسایه نیست، بلکه میتواند به چالشی گستردهتر برای امنیت منطقهای روسیه و منافع راهبردی آن در اوراسیا تبدیل شود.
در شرایط کنونی، بحران ناشی از تنش میان طالبان و پاکستان، دخالت و افزایش توجه هند و اسرائیل و علاقهمندی کشورهای عربی و ترکیه به افغانستان، روسیه را بیش از گذشته به حضور در میدان افغانستان علاقهمند ساخته است. مسکو میکوشد از طریق تعامل دیپلماتیک، ارتباطات امنیتی و ابتکارهای منطقهای، با چالشهای تازه مقابله کند و از گسترش دامنه بحران جلوگیری به عمل آورد. رفتوآمد مقامهای روسی به کابل در سطوح استخباراتی و دیپلماتیک، از یکسو نشاندهنده تلاش مسکو برای جبران ناکامیهای روندهای پیشین، از جمله نشست مسکو، و پیگیری مسیرهای تازه دیپلماتیک است و از سوی دیگر، با الزامات راهبرد اوراسیایی روسیه ارتباط پیدا میکند؛ راهبردی که ایجاب میکند مسکو نسبت به تحولات افغانستان بیتفاوت نماند.
روسیه بهخوبی میداند که طالبان در افغانستان چه سیاستهایی را دنبال میکند و چگونه این کشور در معرض تبدیلشدن به یک حفره امنیتی قرار گرفته است؛ حفرهای که در صورت بیتوجهی، میتواند بحران عمیقتری را به منطقه تحمیل کند. مساله زمانی پیچیدهتر میشود که بازیگران مختلف، با اهداف و انگیزههای متفاوت، به دنبال ایجاد نفوذ در افغانستان باشند و طالبان نیز برای تأمین نیازهای مالی، سیاسی و امنیتی خود، با طرفهای گوناگون وارد همکاری شوند. در چنین شرایطی، هر بازیگری که برای جلب همکاری طالبان منابع مالی یا مشوقهای دیگری ارائه کند، ممکن است به شریک بالقوه این گروه تبدیل شود و در عین حال، زمینه شکلگیری چالشهای امنیتی تازه را فراهم سازد. به همین دلیل، روسیه با توجه به تجربههای گذشته، تلاش میکند از طریق بسترهای نرم دیپلماتیک و ارائه مشوقهای محدود اقتصادی و مالی، بحران را مدیریت کند و فضای لازم را برای کنترل تنشهای منطقهای به وجود آورد.
دیدگاه دوگانه و گاه متناقض روسیه در قبال افغانستان تحت کنترل طالبان نیز بخش مهمی از این معادله است. مسکو از یکسو طالبان را بهعنوان واقعیتی انکارناپذیر در صحنه افغانستان میپذیرد و به تعامل با این گروه ادامه میدهد؛ اما از سوی دیگر، از پیامدهای امنیتی حضور گروههای تروریستی فراملی در این کشور و احتمال سرایت تهدیدها به آسیای مرکزی نگرانی دارد. این رویکرد دوگانه نشان میدهد که روسیه از راهبرد ابهام در قبال افغانستان، هم برای بهرهبرداری سیاسی و امنیتی استفاده میکند و هم میکوشد کشورهای آسیای مرکزی را در مدار همکاریهای امنیتی خود نگه دارد.
افزون بر این، مسکو تلاش میکند با مدیریت همین وضعیت، برای مرحله تازه رقابت با غرب نیز آمادهگی لازم را به دست آورد؛ مرحلهای که ممکن است پس از پایان جنگ اوکراین و تغییر آرایش قدرتها، ابعاد گستردهتری پیدا کند. در چنین چشماندازی، افغانستان فقط یک مساله امنیتی برای روسیه نیست، بلکه بخشی از میدان رقابت ژئوپلیتیکی میان مسکو و غرب به شمار میرود. ایجاد نگرانی درباره تهدیدهای امنیتی افغانستان در میان کشورهای آسیای مرکزی، در کنار تأکید بر ضرورت همکاری با روسیه، میتواند یکی از تاکتیکهای مسکو برای حفظ و تقویت حضور خود در منطقه باشد. با این حال، میزان تأثیرگذاری این رویکرد به توانایی روسیه در مهار تهدیدها و ایجاد توازن میان منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی آن بستهگی دارد.
در نهایت، راهبرد روسیه در قبال افغانستان را نمیتوان صرفاً به همکاری با طالبان یا نگرانی از تروریسم محدود کرد. این راهبرد، مجموعهای از محاسبات امنیتی، دیپلماتیک، اقتصادی و ژئوپلیتیکی را در بر میگیرد که هدف آن، حفظ نفوذ روسیه در اوراسیا، محدودسازی حضور و نفوذ غرب و جلوگیری از تبدیلشدن افغانستان به سکویی برای تهدید امنیت منطقه است. با وجود این، تعامل با طالبان بهتنهایی تضمینی برای مهار تهدیدهای امنیتی نیست و حتا میتواند در صورت نبود سازوکارهای مؤثر نظارتی، پیچیدهگیهای تازهای ایجاد کند. از همینرو، پرسش اصلی این است که آیا روسیه میتواند میان مدیریت بحران افغانستان و بهرهبرداری ژئوپلیتیکی از آن توازن برقرار کند، یا اینکه ادامه سیاست ابهام، در نهایت زمینه تداوم رقابتهای ژئوپلیتیکی و افزایش نااطمینانی امنیتی را در این کشور و منطقه فراهم خواهد ساخت؟







